/* /*]]>*/     خبر این است. علی ریاحی مرده. علی ریاحی رفیق باز. علی ریاحی روابط عمومی فولاد. علی ریاحی خانه مطبوعات. علی ریاحی پایه ی همه جور شوخی و بگو بخند ساده گی و مهربانی های همواره.  ولی مگر می شود این خبر بد، تا این حد درست باشد؟! یعنی همین جوری هاست مرگ؟! یعنی حتا مرگ به کسی چون علی ریاحی هم رحم نمی کند و او را هم بغل می کند و با خودش می برد تا پارک های وسیع خدا؟! پس که بود و کجا بود که می گفتند و یا نوشته بودند که مرگ در برابر فلانی کم آورده یا کم می آورد؟! خدا وکیلی من حوصله ی هیچ شعری و هیچ مرثیه ای را ندارم دیگر. مگر چند تا مثل علی ریاحی داشتیم که توی هر جمعی یک پتانسیل و توان بالفعل همیشگی باشد که بتوانی روی او  حساب کنی حتا برای هماوردهایی آشکار و منازعه هایی از سر اجبار؟! علی ژورنالیست ترین روزنامه نگار خوزستانی بود که کمتر از همه نوشت ولی حضورش باعث تدوام بخش مهمی از روزنامه نگاری در استان ما بود. حالا زود است . هنوز گرمیم و نمی دانیم که فقدان کسی چون علی چه مصیبتی است.  ولی این را می دانم و به شهادت می گیرم گواه همه ی آنهایی را که در این آشفته بازار کنار کشیده اند از بدنه ی فلج شده ی مطبوعات استان  | چرا که چیزی برای از دست دادن ندارند که بخواهند دروغ بگویند و یا لاف بیهوده بزنند! | که علی ریاحی خود یک جریده ی سیال بود و حضورش یعنی ضامن بقای بخش مهمی از روزنامه نگاری و تعصب صنفی و مردانگی و شرافتمندانه زیستن. او در حیطه ی روابط عمومی هم به ما آموخت که روابط عمومی، فقط یک پست و مقام اداری نیست که سر برج بروی حقوقت رو بگیری و روابط عمومی پلکانی برایت بشود که یه دفه جفت پا پرتاب بشوی و تکیه بزنی  به یک مقام ده – دو – سه روزه ی دیگر و بهترتر! و روابط عمومی می تواند در زندگی روزمره و در میان یک جماعت آشفته و از هر قماش گردهم فراهم آمده هم نقش بیافریند. چرا که او خود استاد روابط عمومی بود.  نمی دانم شاید این حدیث نفسی است از سر تنهایی و دلتنگی و شاید هم یک تکمله که گاه و بیگاه رخصتی در منتهای  یک اندوه می یابی و فقدان عزیزی، رفیقی و یا همراهی  تو را بیاد خودت می اندازد که روز و روزگاری نه خیلی دور متعلقاتی و مشترکاتی داشتید که بر سر حفظ آن و یا برای پیرایش آنها و آلوده نشدن آنها با جماعتی اجق وجق در می افتادید و بعد آهسته آهسته یاران تو کم و کمتر شدند و تنها ماندی و بعد ناگهان ورق برگشت و هیچ چیزی از آن متعلقات و مشترکات بجای نماند. چرا که زمانه اش این جوری شد و باید هر آنچه که اندوخته ای با چنگ و دندان نگه داری و مثل موش های روزگار تنگ، تنها به سوراخ تنگ تر لانه ات بیاندیشی  و مدام چرتکه بیاندازی که چقدر جا داری برای اندوختن بیشتر و دیگر چیزی به اسم استواری معنی ندارد. سال 76 بود که وارد مطبوعات استان شدم. سابق تر از آن حضور جدی نداشتم و گهگاه فقط شعری و یا نقدی می فرستادم برای  هفته نامه فجر  که حبیب بهرامی آنجا بود و بزرگواری می کرد و چاپ می کرد. و بعد  شر ما هم نازل شد بر همان جایگاه حبیب و بعد هم یک و دو با منصور قنواتی  و علم استقلال و کم کم ادامه یافت این ماجرا تا هفته نامه تولید. و اینجا بود که همزمان با غلام فروغی نیا با علی ریاحی هم آشناتر شدم. البته که غلام فروغی شلوغ تر بود و  بیشتر توی دید بود؛ ولی بوقتش اگر علی ریاحی ظاهر می شد؛ خود به تنهایی دشتی بود و شهری و توانی داشت که هم می توانست ویران کند و هم آبادان. بماند که چه چالش ها و چه بحث هایی داشتیم بر سر همین مبحث روابط عمومی ها که هرکدام نقد و تفسیر خودمان را داشتیم و آشنایی ما از همین سوتفاهم بزرگ شروع شد. بعدها علی ریاحی را بیشتر شناختم. در اعتصاب و اعتراضی که روزنامه نگارانی خوزستانی کردند  در تهران در رابطه با انتقال آب کارون و بعدها  آخرین دوره ی خانه ی مطبوعات که درخشان ترین، مستقل ترین و رفیع ترین خانه ی مطبوعات استان خوزستان شکل یافته بود با حضور علی ریاحی؛ و جا دارد از حاج ابراهیم افتخار یاد بشود که تا پای جان ایستادند این دو بزرگوار که این هم  مستلزم  پیراستن زمانه از مه و غبار و آلوده گی ست تا گذر زمان ثابت کند که چه کسانی دنبال لفت و لیس به این خانه می نگریستند و چه کسانی آمده بودند که به مفهوم شرافت قلم و روزنامه نگاری غنا ببخشند. آغاز بیماری علی همزمان شد با تنهایی آقای افتخار و در زمانه ای که رسم شده از رفیق بخوری و از نارفیق جفا ببینی؛ بدیهی است که سرنوشتت چیزی جز تنهایی نیست. نیرنگ ها، دروغ ها، کاهلی ها، پلشتی ها؛ عرصه را آنقدر بر تو تنگ می کند که میدان را می گذاری و می روی تا نااهلان بهتر و خوشتر ادامه دهند. نمی دانم چرا من هنوز بر این باورم که می شود  پاک زیست و پاک ادامه داد و دامن به آلوده گی ها و نامردی ها نیالود.  نمی دانم چرا بر این باورم که اطراف ما خالی شده و هیچ خبر قابل عرضی نیست. نمی دانم چرا بر این باورم که آنها که سر در جیب مراقبت فرو برده اند و کک شان هم نمی گزد که در همسایگی آنها چند صباحی پیشتر یارانی و همراهانی بودند که در کنار آنها  - و نه بر سفره ی آنها - بزرگی می کردند، دلیلش فرودستی و فرومایگی ماست اگر در تنهایی و خلوت دارند  ذره ذره می کاهند و از یاد می روند و کسی صدایشان را نمی شنود. نمی دانم چرا بر این باورم که هیچ باوری دیگر ارزشمند نیست. نمی دانم چرا بر این باورم که  شاید ما کمک کرده ایم که علی ریاحی زودتر از موعد ترک مان کند و برود. و چنین بود که علی ریاحی تنها شد. بعد هم سکوت و بیماری و ناگهان خبر آمد  که فلانی مرده، آنهم با یک پیامک. چون این روزها دیگر کسی حالی از کسی نمی پرسد و تا مرگی در کار نباشد دلیلی برای احوالپرسی وجود ندارد!  و بعد هم قراری  و مداری و مراسمی و آرام آرام فراموش بشود کسی و بایگانی بشود همه ی خاطره ها و خنده ها و دغدغه ها و حرص خوردن ها و تعصب ورزیدن ها و همراهی ها؛ در یک گوشه ی حاشیه ای ذهن در کنار یادها و چهره هایی که پیشترها از ما برگذشتند و رفتند و فراموششان کردیم تا گاه یادداشتی و سوگ نوشته ای این چنین؛ که بگوییم علی ریاحی هم به کاظم کوه گیوی پیوست و به فلانی و فلانی پیوست و این تسلسل ادامه دارد.  یادت همیشه سبز علی ریاحی. یادت همیشه همواره...     شهرام گراوندی 28 دی ماه 88 اهواز