اول قرار بود
شروع کنم نوشتن و در نقد فیلم های روزانه ای که مثل یک وعده ی غذایی و گاه مثل چند
میان وعده برنامه ی تکراری هر روزه ام شده، کوشیدن و از منظر خودم به داوری نشستن؛
ولی بعد بخودم گفتم که چی! که چه شود! قرار است چه اتفاقی بیفتد؟ چه کسی قرار است
این نوشته ها را بخواند؟ و چه اهمیتی دارد نقد من فی المثل در باب فیلم های
فرانسوا تروفو و لوییس بونوئل و آنتونیونی و برناردو برتولوچی و ژان لوک گدار و که
و که و که –
بقول سیروس – ؟
و در این خر تو خری عظما که هیچ چیز سر جایش نیست من اگر به این آشفتگیکمکی نکرده باشم باری هم بر نداشته ام از شانه
ی این بلاهت فراگیر و مصیبت بزرگی که به روز فرهنگ و هنر مملکت گل و بلبل رفته. و
اصلن این ها مگر که هستن؟! یک مشت کارگردان و فیلمساز پدرسوخته ی سکس پرست
پورنوگراف که هی لنگ و پاچه ی سوفیا لورن و کاترین دنوو و بریژیت باردو و مریلین
مونروی خدا نیامرز - واقعن دلت میاد؟!!! - را برای ما مردم معصوم جهان سوم علنی کرده اند و اخلاق ما را به
گند و گه کشیده اند! صد رحمت به اموات مسولان محترم و شریفی که از بیخ این سینمای
آلوده و نکبتی استکبار جهانی را از شر هنر راستین کم کرده اند و با سانسور اساسی و
حذف آنها از تاریخ سینما و مسدود کردن منافذ ورود این آثار شوم آنها را از یکسو از
ذهن و روان نسل گذشته پاک نموده و اجازه ی نفوذ به روان و ذهن نسل جدید نمی دهند؛
از بیخ!
حالا این برای مقدمه. ولی اصولن کرم از یکی مثل خود
من است که ول نمی کنم این علاقه و میل مفرط را به آدمی مثل استنلی کوبریک و
پازولینی و سام پکین پا و جان فورد و همان آقایان ابتدا عرض شده وبرای همین ترجیح دادم که کرکره ام را قبل از
بالا کشیدن نقدنویسی خیلی محترمانه پایین بکشم و بچسبم به لانه ی عنکبوتی خودم و
به خلوت خودم و به تنهایی خودم و چیزی هم ننویسم که یک وقت خدای ناکرده آب به
آسیاب دشمن نریخته باشم! چرا که این دشمن نابکار اصلن حساب و کتاب ندارد و یک وقت
در قالب اوباما در می آید که قابل محاسبه و پیش بینی نیست و یک وقت هم در قالب جان
وین و مارلون براندو که باز هم عمله و نکره ی همان قماش استکبار هستند که فقط
لیاقتشان مشت محکم بر دهان است و بس! فلذا، با همه ی احترام مبذول شده، به قول معروف " خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است؟ " و این جوری است که در باب فیلم عروس سیاه پوش اثر
فرانسوا تروفوی فرانسوی، تنها دو سه نکته ی کوچک و بی اهمیت می گویم و قفل می زنم به دهن
گشاد کرکره ی نوشتنم در باب سینما و فعلن تمام می کنم. و چرا عروس سیاه پوش؟ به
این خاطر که یک جورهایی سیاه پوشم این روزها و این فیلم اولین فیلمی بود که در
ابتدای این هفته دیدم و بعد از آن همین جور فیلم آمد و فیلم رسید و فیلم دیدم تا
رسیدم به رقم 50 و دیدم کم لطفی ست اگر ادای دین به همان فیلم نخست نکرده باشم. و
البته شاید یک جور توجه مرامی هم باشد که شرحش در این حوصله نمی گنجد و ...الخ!
عروس سیاه پوش
کارگردان: فرانسوا تروفو.موسیقی: برنارد هرمان ( همین جا یک نکته یادم
آمد که برنارد هرمان موسیقی چند تا از فیلم های هیچکاک را هم ساخته و غریب نیست
اگر قرابتی بین مضمون و ساخت این فیلم با فیلم های هیچکاک وجود دارد و گویا ادای
دین تروفو به استاد سینمای وحشت است ). بازیگران: ژان مورو، ژان کلود بریالی، میشل
بوکه، شارل دنر و چند نفر دیگر. داستان از قتل داماد مراسم یک عروسی بصورت اتفاقی
و توسط پنج دوست روی پلکان یک کلیسا شروع می شود و بعد این عروس خانوم ( ژان مورو
) است که حساب تک تک پنج رفیق را می رسد و یک نکته ی خنده دار هم در فیلم هست که
یک جورهایی توی ذوق می زند و آن انتقام از پنجمین نفر است که با کلی دنگ و فنگ و
با رفتن به زندان و از بند زنان به بند مردان رفتن این انتقام ستانده می شود. می
گویند ژان مورو ستاره ی زیبای آن سال های سینمای جهان و فرانسه هم بوده که البته
به زعم من این یک اشتباه تاریخی است و هیچ زیبایی و ملاحتی در محاسن و مناظر خانوم
ژان مورو مشاهده نمی شود و یا باید به عقل من شک کرد – که
البته ضروری ست – و یا در سلیقه ی گذشتگان ما که چرا به این خانوم
ستاره ی زیبا می گفتند!
در هر صورت از روزنامه نگاری و نقد نویسی مطبوعاتی به
ورطه ی وبلاگ نویسی افتادن، درست مثل طلاق دادن زن رسمی و برگزیدن زن صیغه ای میغه ای ست که چنگی به دل نمی زند!
این که خوانندگان تو به شمارگانتعداد انگشت هم نباشد و جالب تر این که
خوانندگانت را هم بشناسی و از هر کامنتی بدانی کدام دوست و یا رفیق کدام دوره و
مرحله ی کوتاه و یا بلند زندگی ات آمده و چیزی پرانده یا نپرانده، خوانده یا نخوانده خیلی هم شورانگیز نیست. یک
جورایی انگار نوشتن در دفتر خاطرات شخصی است که برایت نظرگاه دیگران خیلی هم محلی
از اعراب ندارد. من دیگر نقد نمی نویسم.
+ نوشته شده در پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۳۸۸ ساعت 0:18 توسط شهرام گراوندی
|
این روزها مث همه ی روزهای
گذشته و سپری شده کارم فقط فیلم دیدن است. وقتی کاری نیست انجام بدهم و فرصتی نیست
که به کار دلخواهم و تخصصم - روزنامه نگاری - بپردازم، در غیاب استرس های کار و
حرفه ام - که سخت هم دوست دارمش - روز به روز تپل تر می شوم و تنبل تر! و اگر همین
غم و اندوه و فشارهای روحی همه گیر و فراگیر رخدادهای اخیر هم نبود، به یکباره در
باب خودم حکم می دادم که ایها الناس من خنثا شده ام. خنثا! هر چند بجز نظاره گری
کاری هم از دستم بر نیامد و نمی آید ولی در کل عرض کردم. حالا، به غم و غصه های
شخصی ام به هیچ عنوان کاری ندارم. همه را گذاشته ام توی یک folder
و بایگانی کرده ام در گوشه ای از ذهنم و hidden هم کرده ام
که چشمم به آنها نیفتد. دست کم برای مدتی نامعلوم.
لامصب جوری هم هست ژورنالیسم که وقتی از صفر شروع کردی و پله پله مدارجش را طیکردی و به ضرب سماجت و یکدنگی یاد گرفتی تمام فوت و فن و قلق کارش را،دیگر امکان رجوع به احوال ماسبقش برایت غیر ممکن است. توضیح بدهم؟! یعنیاین که وقتی فی المثل از خبرنگاری و گزارشگری و هیات تحریریه کم کم بهدبیری و سردبیری رسیدی، دیگر نمی توانی با خودت کنار بیایی که باز در دیگرروز در هیات گزارشگر، خبرنگار، ویراستار یا غیره به فعالیت مطبوعاتیبپردازی. البته این حرف ها نافی کلیت این موضوع نیست که هر چه باشی و بههر موقعیتی در این حرفه برسی باز همان روزنامه نگار هستی و روزنامه نگارحرفه ای قاعدتن یک همه فن حریف در حرفه و تخصص خودش است. تعارف که نداریم.
مهم ترین دلیلش همین است که عرض شد و گر نه من کی فرصت داشتم هفته ای 50فیلم ببینم؟ بیکاری نداشت و ندارد این حرفه ی خوب لعنتی. در هر صورتدر یک بی نظمی تعریف شده ی ذهنی، این فیلم دیدن نظمی یافته و
فعلن ادامه دارد!
.................
پوستر فیلم ماهی بزرگ
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۳ مهر ۱۳۸۸ ساعت 15:31 توسط شهرام گراوندی
|