یادداشتی برای سیروس رادمنش
یادداشتی برای سیروس رادمنش
از جنگل های سیرامادره تا هفتکل خشک و تفتیده
در یک روز غمگین شهریوری سیروس رادمنش مُرد. همین. نه مقدمه ای نه موخره ای. نه بیماری ی که او را بر تختی میخ کرده باشد و نه حادثه ای که بر تن او خش کشیده باشد. اتفاقن در زمانی سیروس مٌرده که روزهای خوشش بوده. روزهای خوشی که سالها بود در انتظار وقوع آن، لحظه ها را می کشته و ثانیه ها رو می درویده. سالها بود که سیروس تنها، و فی الواقع سیروس فوق العاده تنها در انتظار دیدار فرزندانش بوده و درست در زمانی که تنها دو سه روزی از حضور « رایا و مسیحا 1» در خانه ی پدری نمی گذشت، سیروس در خوابی نوشین ورپرید و تن را به بیداری روزان و روزگاران باز پس نیاورد. سیروس رادمنش مُرد و من شرمسارم از این که در وصف او بنویسم و یا در مرثیه اش نکته ای بتراوم. وقتی یادم می آید که با سیروس چه روزها و چه شب هایی گذراندم؛ چه خاطره های تلخ و شیرینی که با هم داشتیم؛ چه فیلمهایی که با هم می دیدیم و چه بحث ها که میان مان روی می داد؛ گریه های گاه به گاه او که در ذهنم مرور می شود و اشکهایی که بر گونه اش می ستردم و گریه ی نابی که هنگام تماشای فیلم « سگ های پوشالی 2 » سرداده بود، مگر ممکن است از یادم برود؟! وقتی بیاد می آورم که با سیروس در وقت مردن علی مقیمی با هم و در یک اتاق نوشتیم و تدارک شماره ی ویژه ای را هفته نامه دادیم و یا در وقت مردن بهمن علاء الدین، حضور سیروس، مغناطیس و جذبه ی حضور همه ی بچه هایی بود که سرشان به تنشان می ارزید و درباره ی علاءالدین نوشتیم و یا برای پاسداشت قدرت کیانی شاعر جوانمرگ شده و فراموش شده با چه شور و حرارتی باز هم با هم نوشتیم و نوشتیم و نوشتیم و یا هر بار بنا به هر مناسبتی که یا او می گفت و آغازگر بود و یا من می گفتم و کلید حرکتی را می زدیم، همیشه در یک صف، آماده ی برخیزیدن بودیم و به حرمت نهادن و احترام گذاشتن عزیزی گام می سپردیم، حالا چگونه منِ تنها شده و بی یاور درباره ی سیروس عزیزتر از جانم بگویم و بنویسم که او چه بود و چه قدر و قیمتی داشت و چه نامرادی ها و مشقاتی که کشید و چه بی اعتنایی ها که دید و چه استقامتی در مردانگی ها داشت و چه رفیق باز بزرگ و یکه ای بود که دیگر هرگز دوباره باز در میان همه ی دوستان و یارانی که در پراکنده گی، متفقیم؛ دست کم من مشابه او نمی یابم.
یاد سیروس ویرانم می کند و از درون مرا ذره ذره می کاهد و می جود. هنوز شوکه ام. توی اتوبان کاشان _ قم بودم که ماشالله براتی روی خطم آمد و گفت که شهرام از سیروس خبری داری ؟ و من گفتم نه، چیزی شده مگر؟ و او که بناگهان بغضش ترکید، فرمان ماشین از دستم بیرون رفت و کنار جاده توقف کردم. تماس ماشالله که تمام شد توی همان حال به علی ایالتی زنگ زدم و حرف علی تمام نشده بود که تقریبن از حال رفتم. شوکه شده بودم و نفسم بند آمده بود. نمیخواستم باور کنم. به منصور محرابی زنگ زدم و او های های شیون را پشت همان تلفن گذاشت. هنوز حتا بعد از این چند روز، توی همان حال و حالتم. یعنی باور کنم که دیگر هرگز صدای سیروس را نخواهم شنید؟! یعنی باور کنم که سیروس هرگز دوباره باز پایش به دفتر من یا به خانه ی من باز نمی شود؟! پس آن همه الفت ها و رفاقت ها و وعده ها و خنده ها ..... هیچ؟! دیگر هیچ؟! دیگر هیچ خط و خبری از سیروس به من نخواهد رسید؟! او که حتا وقتی تلفن نبود، از عسلویه و یا هفتکل برای من نامه های مرتب می فرستاد و با آن خط قشنگ و تمییزی نادر و بی لک و چین با خودنویس های همیشه درخشان، نامه های چاق سلامتی و یادداشت و نکته و آخرین شعرهایش را برایم می فرستاد، حالا چه کسی برایم از او خبری خواهد آورد؟! یعنی این نامردی نیست اگر من تاب بیاورم همه ی سالهای بدون او بودن را و سرکردن را؟!
سیروس ... سیروس ... سیروس ... وقت رفتن ت نبود، بخدا!
حتا هنوز فیدل کاسترو جان به عزراییل نداده، لامصب!
سیروس ... سیروس ... سیروس ... تو را همواره با همان لباس های سبز وام گرفته از چگوارای محبوبت توی ذهنم مرور خواهم کرد. برای نسل های بعد از تو، برای فرزندان تو، برای فرزندان خودم، همواره از خوبی ها و مهربانی های بیکرانه ی تو خواهم گفت. از تو که یکی چریک گمکرده راه در دیارانی بی باور و خشک و کویر و سبخ زار همچون هفتکل و اهواز و عسلویه بودی! چریکی مهربان که گویا از جنگل های سیرامادره به سمت ما نقب زده بود و در جنگ های ناکرده فرسود و در سیاستی که به آن عشقی نمی ورزید خسته شد و در جوار و « جانب کلمات3 » آرامش یافت. سیروس ... سیروس ... سیروس ... تو یک درنگ بی نظیر و بی تکرار، تو یک حلقه ی رابط میان جمع پراکنده و نامتحد بچه های مدعی جنوب بودی. آن لحن دلنشین و بازی بیانی تو با واژه ها و اصوات و آن ترسیم کلماتی که با دست های نازنین ت و موقع حرف زدن زیبایت و یا گوش سپردن به سمفونی های باخ و بتهوون و چایکوفسکی بویژه پاته تیک _ که سخت دوستش می داشتی _ به تماشا می گذاردی، مگر می شود از خاطر مان برود؟! حالا تو رفته ای و من مانده ام با یک مشت خاطره و کاغذ پاره هایی که فقط من و تو قدر و بهایشان را می دانیم. ولی من نامه هایت را همچون کتابی مقدس نگه خواهم داشت. بخصوص آن نامه ی آخر که درباره فدریکو گارسیا لورکا شعر گفتی و توضیحاتت بیشتر از خود شعر بود. خودنویس پارکر بی حلقه ای را که بی حلقه چفت نمی شود و بعنوان یادگار بمن دادی همچون جواهری پاس خواهم داشت. عکس های بی شُمارت همواره برابر دیدگانم گشوده خواهد بود و تا لحظه ی مرگ با من و در شماره شماره ی نفس هایم با من خواهی بود. یادت بخیر سیروس. یادت بخیر...
شهرام گراوندی / اهواز 21 شهریورماه 87
پانوشت:
1: دختر و پسر سیروس
2: فیلمی از سام پکین پا
3: نام کتاب چاپ نشده ی سیروس
ادبی، فرهنگی