خبر جعلی!

شهرام گراوندی


کنار دستم قاصدی ست

و خبر از هوای سبز می دهد

پر بوی عطر تنی

 

درست شبیه شا ماهی

چنان لیز که انگاری خود رود!

و سفید

که گویی برف

لق خورده از کاسه ی خدا

آن بالا

از نوک رفیع زردکوه

آمده تا دشت های خون پالای لاله های باژگون

 

چرا درنگ نکردم آن گاه

به وقت نگریستن آخر

چرا نگشود چشم مرا به بیداری

چرا نبرد مرا با خود؟!

 

نگاه کرد و خندید

خندید و نگریست

با چشمی به یک سو تابنیده

و چشمی که موج جوینده ی خون

آمده از کنار لب و

جسته از بستر گونه و

پارو زده

آمده

پهلو گرفته کنار لنگرگاه ابروها

 

خندید و نگاه کرد

و خنده اش آماسید

بر لبی که شکافته

و قرار نیست پیوند بخورد،

دیگر!

 

پیراهن سرخی در باد

موج می خورد و بالا می رود

موج می خورد و می تابد

می رقصد و بازوانش را

می گسترد در باد

لای ساقه های سبز شالی

زوزه ی تردی موذی

که می شکند آرام

 

چهار ستاره در گوشه ی دنجی

در شفق آسمان

شکسته، خسته

بسته، دل مرده

 

کنار دستم قاصدی ست

جعل کرده خبری را

و بوی تن می پرد

در باد!

اهواز 23 شهریور 89

شب تنهایی برکه، غم سنجاقک


رویاهایم را فروخته ام

تمام

به دخترکی با دامن کوتاه و

خیال های بلند

و چشم های شلوغ

 

معاوضه کرده ام

پایاپای

سه سکه ی تمام نقره

با طرح شاهی با سبیل های چخماقی

یادگار پدر

چند حب نمک و

مشتی شاهدانه

سوغات مادربزرگ

-   کبلایی

همه با بوسه ای طولانی

از کنار شط جاری لبی

و همه حاشیه هاش

ساحل هاش!

 

افندی، افندی

مرا به استانبول می بری؟

 

توی سامسونت

تکّه های بند نمی خورد کاشی ی آبی

عکسی از محمد مختاری

با دست ش آنقدر بزرگ

زیر چانه

که نیم صورتش را پوشانده

دو بندک کاغذ کوتاه نت

و شعرهایی برآماسیده

که سر زا رفته است

 

افندی، افندی

مرا به استانبول می بری؟

 

شب تنهایی برکه

غم پنهان سنجاقک

نسیم شرجی سنگین

 

دق کرده دلی در این شهر

که روزی دوست می داشت

ولی این که

فکر نمی کنم

نامش زندگی ست

نشد

نمی شود

 

افندی، افندی

مرا به استانبول می بری؟

 

کج کرده ام

به دیدن گلدسته هایی

-         گویا

بر سر بزرگ سلطان اعظم

که هی گرد می شد و چاق می شد و گنده می شد

و هی بالا می رفت

و معمار اصفهانی

لج کرده بود

- انگاری

هیچ رج ش شبیه نباشد!

 

شب دراز و

صبح ناپیدا

بوم بدشگون و

چفت و بست باد

در پیکر پنجره

 

اینجا، عمو!

گرفتار خواب یکی زنجیرم

که پای رفتن م پوسیده

استانبول من

توی هیچ مرزی نیست.

 

         اهواز 4 شهریور 89

مرگ شب شرجی


چگونه است مرگ؟

چه است مگر

جز واپسین سوسوی شهابی تیزرو

در کرانه ی درهم و برهم نیمه شبی

در شرق نیلی آسمان

شرنگ تدریجی سمّی

در رگ سبزی

که حالا دیده است

ناگهان!

رویت یکی مردآزمای

با بازوانی خسته و لبی تشنه تر

یا چشم های لحیم شده بر گلدسته ای

- تا سالها سال

و انتظاری طولانی

تا دوزخ عذاب های شگفت

مرگ

مگر چه است، رفیق؟

گوشه گزیدن ستاره ی گمنام

در کفن پشمینه ی ابرها

یا ترد شدن شاخک و تن مورچه ای

که ناگهان راه نمی رود

باز می ایستد و

با سرانگشتان کودکی

خاکستر می شود

مرگ من ولی

در هیاتی ساده

شکل می گیرد

دیرگاهان

در شبی شرجی

در بوی نفس درخت های بیعار

بی یاد رنگین کمانی حتا

و یا نامه ای که

نوشته نشد

و در باران مضحکی که

از پشت کولرها

به پیاده رو می ریزد

اهواز 3 شهریور 89