خبر جعلی!

کنار دستم قاصدی ست
و خبر از هوای سبز می دهد
پر بوی عطر تنی
درست شبیه شا ماهی
چنان لیز که انگاری خود رود!
و سفید
که گویی برف
لق خورده از کاسه ی خدا
آن بالا
از نوک رفیع زردکوه
آمده تا دشت های خون پالای لاله های باژگون
چرا درنگ نکردم آن گاه
به وقت نگریستن آخر
چرا نگشود چشم مرا به بیداری
چرا نبرد مرا با خود؟!
نگاه کرد و خندید
خندید و نگریست
با چشمی به یک سو تابنیده
و چشمی که موج جوینده ی خون
آمده از کنار لب و
جسته از بستر گونه و
پارو زده
آمده
پهلو گرفته کنار لنگرگاه ابروها
خندید و نگاه کرد
و خنده اش آماسید
بر لبی که شکافته
و قرار نیست پیوند بخورد،
دیگر!
پیراهن سرخی در باد
موج می خورد و بالا می رود
موج می خورد و می تابد
می رقصد و بازوانش را
می گسترد در باد
لای ساقه های سبز شالی
زوزه ی تردی موذی
که می شکند آرام
چهار ستاره در گوشه ی دنجی
در شفق آسمان
شکسته، خسته
بسته، دل مرده
کنار دستم قاصدی ست
جعل کرده خبری را
و بوی تن می پرد
در باد!
اهواز 23 شهریور 89

ادبی، فرهنگی