کبوترها نشسته اند لبه ی هره ی بام

سقف ولی سخت نمی ریزد

دختر از لای پنجره

می نگرد طول کوچه را

عرض می شود

روزی بود

روزگاری نبود

دشتی بود

سواری اما!

 

همه ی مه

در سراسر دشت

چشم که می گشایی

محو می شود

 

نیمی از لب

در قابی از ختم یک بوسه

نیم دیگر

رج خورده در طول دیوار

در شبی که  ماه آسیمه

هی می آمده

می رفته

کُرک ابرها را

کنار می زده

 

دختر از لای پنجره

می دیده

نبش خیابان لحظه ای درخشیده

تاکسی ها ایستاده اند

مسافرها هم

حتا برگ درخت ها

جم نخورده از شاخه

گزارش شده

سوار مشاهده شد

جستی درنگ کرده

ایستاده

به جماعت نگریست

و ناگهان

نیامده، رفته!

چشم ها ولی همین جور

هاج مانده

واج رفته

رج خورده

هاشور می خورد لای پنبه ی ذهن

کرک ابرها خیس می خورد

ماه می خوابد

فیلم هم گرفته اند

Twitt کرده اند

با اینکه فیلتر شده

اما هست!

 

کبوترها نشسته اند لبه ی بام بلند برج

بالای دکل  mtn-irancell  هم

دو لک لک

خواب مکه می بینند!

شهر ولی تمام ایستگاه

سقف اما سخت

آرام است!


اهواز 6 مهر 89