شهرام گراوندی جلد انداخته است! نقدی از رضا بختیاری اصل
شهرام گراوندی جلد انداخته است!
نگاهی به شعر نگران موی تهمینه
رضا بختیاری اصل: حدودای اواخر دهه ی 70 خورشیدی، نامحرمی کتابی برایم آورد با نام " بر بال بلند باد" سروده ی شاعری که به سالیانی در آبادان، چله نشسته بود به عشق و ندیده بودیمش حتا به باغ های ملک؛ شهرام گراوندی. و من با آن آلیتراسیون عنوان کتاب، نقدواره یی زدم و آینده یی معلوم و درخشان پیشگویی کردم به شرطها و شروطها! و حالا و در این نوروز نو، در این سلوک هفت گانه پس از نزدیک به دو سال و اندی او جِلد انداخته جَلد. هر چند همواره تحول، تحمل می خواهد و تجمل که حافظ گفته: کاروانی که بود بدرقه اش لطف خدای / به تجمل بنشیند به جلالت برود ... ارجاعی بدهم از ناگفتن و نگفتن شعراز اخوان ( گر چه ترا ای کهن بوم و بر دوست دارمش را دوست نمی دارم!) او جایی گفته در نفثه المصدوری شاید یا راحه الصدوری (نقل به مضمون): مدت ها شعر نگفته بودم به ایران خانم گفتم برود دفتر چهل برگی بگیرد و یکباره تمام دفتر را از شعر اگنده کردم. ایکاش شاعر با شعر قهر کند نه شعر با شاعر...
حالا شهرام گراوندی با شعر آشتی کرده و ما را به بزمی با نام " نگران تار موی تهمینه ام " وعده گرفته است. هولدرلین بود – گویا – که در پروس پریشان گفت: شاعری معصوم ترین پیشه هاست. شعر " نگران تار موی تهمینه " با معصومیت نگرانی شاعر اغاز می شود. گزاره یی که در حساسیت شاعر در دو سطر: وقتی ادیسون یک آمیب نیست حتا ، با نگرانی شاعر ممزوج می شود؛ ما را به bigbang (انفجار بزرگ) و آنگاه آفرینش جهان از تک سلولی ها و سوپ اسید آمینه ها تا به اشرف مخلوقات ( که ادیسون اینجا در خودآگاه _ ناخودآگاه شاعر، نماد آن است) سیال می کند. شاعر در سطور بعدی شک و عدم قطعیت اش relativity را اعلام می کند: چگونه می توان شعر نوشت / این شعر است یا پراکنش واژه؟ و نیز در چند سطر بعدی عدم رضایت اش را از وضع موجود که باز چالشی بینامتنی در دشت ارغوانی و چراغ لاله با متن های متقدمین شاعر ما دارند: پس چرا / دشت ارغوانی نیست؟ / چرا چراغ لاله را / نیفروخت دستی که عادت داشت ... به باغ تازه کن آیین زرتشتی / کنون که لاله برافروخت آتش و دود ... نیز بر این باورم که جریان سیال ذهن او با قصه های الف لیله ( هزار و یک شب ) مرتبط است: تا دو سه کرّت دیگر / خروس خواهد خواند ... که می دانیم شهرزاد قصه گو با رندی و زرنگی با قصوّی بودن ذهن اش در سپیده خوانی خروس خواهد از مرگ و از ستمباره گان مرگ رست. تصاویر پس از این نیز همان اعلام پراکنش واژه اند: باد می آید ... علاوه بر این شاعر به هنرمندی مکان و جانوران و سوژه ها را پراکنده و آشفته می کند که با ناهمزمانی _ در زمانی ، و همزمانی نیز روبروییم: سده ی سوم هجری قمری است / شب اول ماه آخر سال آخر دهه ی اول. آیا این همان سالی نیست که حنظله بادغیسی شعر سروده، یا ابو حفص سغدی یا حتا روان رودکی یا فردوسی در ازلیت شعر... سپیده دم شعر بوده آیا؟
آن سطرها که از پی می آیند ... لامپ پستوی خانه ی فردوسی ریخته، سوخته، پژمرده ... یادآورد واقعه ی depressive فردوسی اند در عدم سرایش در رمانس بیژن و منیژه که به زعم من با آغاز اکسپرسیونیستی اش: شبی چون شبه روی شسته به قیر / نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر ... تا آنجا که می گوید: یکی مهربان بودم اندر سرای .../ خروشیدم و خواستم زو چراغ ... انگار گراوندی ما را به پستوی خانه ی فردوسی در آن شب هولناک شاعر توس برده. و ظنز قضیه آنجا شکل می گیرد که مهربان فردوسی در یک metamorphose - مسخ کافکایی، حالا دختر باباست که مقابل کامپیوترش و موقع چت! عشوه می ریزد، می ریخته ... faceoff می دهد. و بعد عناصر همزمانی اند که در پی می آیند:
Ignore : همان تجاهل العارف بودن خودمان؛ دانستن و نادیده گرفتن! و delite : پاک کردن هر صورت مساله یی از عشق و سیاست و عدالت و آرمان _ شک _ یا آنچه مولوی گفت: ما را چه از آن قصه که گاو آمد و خر رفت!
و باز تداعی های آزادی که ذهن شاعر را هنوز دغدغه مند کرده و دشتی _ سراسر دشتی که ارغوانی نیست _ و وصلی که با دنیای virtual علیرغم دیوارهای مهیب امکان می یابند: رستم از زابل و تهمینه از آبادان / زیر کرسی گرم خانه / پای به هم می سابند ... سطوری زیبا و نجیبانه که ماحصل برهه یی بی اعتنایی به عشق اند به این سال ها. شلتاق sexuality مسخره پاره یی شاعرنما را در این سال ها به یاد می آورم و می خندم. سطرهای پسین در تفسیر پیشین می آیند و مگر نه این است که باید کدهای روشن را گفت؟ چنانکه سیدعلی صالحی سالها پیش گفته بود: چرا بی چراغ سخن می گویید؟!
و باز ارجاعات ابژکتیو _ سوبژکتیو که گراوندی هوشمندانه می آوردشان: توی توس / ایرانسل / هنوز آنتن نمی دهد ... یا آنجا که بلافاصله یاد محمود سبکتگین که قرمطی می جست و منم تیمور جهانگشاهای صله بده _ نده! و فردوسی ها و محمد مختاری ها می افتیم! آری شب معجزت های باستانی است؛ چرا که ما حافظه مان تعطیل تعطیل است از نوع تاریخی اش! در پی، گراوندی طنزی عجیب را ساختار می سازد. در میانه ی آرمان عشق، بهای آن را مطرح می کند: شب شمارش خراج ملک ری است / که به تار مویی از بلخ / می شود فروخت ... آیا او به depolitize شدن وسوسه شده است؟! و آیا حق دارد یا ندارد؟! چنانکه شدند برخی ها! و آیا این خود کنایتی است؟! و سطور آخر با یک فرود سکوت مند سمفونیک ترجیع وار به پایان می رسد. اما شک سپتی سیزی _ خیامی او همچنان پابرجاست: اما هنوز / دشت ارغوانی نیست / و من در حیرتم / چگونه می نویسد فردوسی / حالا که ... شهرام گراوندی با این کار که من اوج کارهای دهه ی هشتادش می دانم کار بزرگی کرده. کاری که نیما از آن به تعبیر مقامی شبیه شهادت یافتن یاد کرده است. بر گردم هم اینجا به عنوان شعر و یاد سخن سیدنی هوگ کنم که گفته: بدبخت ملتی که احتیاج به قهرمان دارد: تهمینه و بدیل رستم پهلوان را جستن...
موخره: اواخر دهه ی هفتاد خورشیدی در مقاله یی با نام " در رذیلت سکوت" در ایران جوان توقیفی خرداد 79 قایل به سه ساختار مکانیکی، ارگانیکی و حالا در آستانه ی نیمه ی دوم دهه ی هشتاد سیستماتیکی بوده ام و هستم. اکنون، از شلتاق ها و اشتلم ها گذشته، و گذشته و ما اندکی شاید پخته تریم. ما _ نسل جوانی که _ شیادانمان نمایش رادیویی را پلی فونی، و ساده گانمان با illumination سمفونی یافته، بودند. حالا شیادان ( یاد حکایت سعدی در گلستان می افتم که شیادی گیسوان بافت که من علوی ام و ... ) رفته اند. ولی آیا باز هم خواهند بود؟!
16 فروردین 86
ادبی، فرهنگی