تشکر می کنم که در بزرگداشت دو عزیز از دست رفته، سیروس رادمنش و علی مقیمی مجالی گشوده شده برای من که سخنی بگویم. فی الواقع و بایسته تر این بوده و هست که در این گونه مراسم ها یا از هم نسل ها و یارانی که با فرد و یا افراد مورد نظر – در اینجا مد نظر سیروس و علی مقیمی هستند – که در یک دوره ی تاریخی و در یک جغرافیای خاص، مثلن مسجدسلیمان و بسیط تر جنوب و مشخصن خوزستان حرکتی را شروع کردند و ادامه دادند – صرفنظر از اینکه آن حرکت به سرمنزل رسیده یا نرسیده – و اینجا مد نظرم موج ناب و یا شیوه های موازی شاعرانگی آن گروه – بوده، مجالی و فرصتی مهیا شود که بصورت فنی، زوایا و ابعاد آن حرکت جستارگشایی و بازگویی شود. و از وقتی که فراهم آمده بصورتی نیک تر استفاده شود. این که فی المثل موج ناب اصلن چرا بوجود آمد؟ کدام ضرورت ها باعث شد این اتفاق و حرکت روی دهد؟ آیا موج ناب زاییده ی تفکر هنر برای هنر بوده از اول؟ مخالف سیاسی کاری در شعر بوده؟ نبوده؟ اگر بوده پیراهن چریکی مشخص چگوارایی بر تن نماد قوت مند موج ناب یعنی سیروس رادمنش و سبیل های استالینی و چپ کمونیستی روی لب بالایی حضرات چه می کرده پس؟ یا اگر این نکته که موج ناب را اول بار منوچهر آتشی نام گذاری و در تماشا که همین سروش این دوره و زمانه است و این نکته که چاپ نوشته ها و معرفی آن توسط مرحوم آتشی مایه ی مباهات و فخر این گروه هست که هست و باشد، خوب، چه افتخاری دارد؟ اصلن افتخاری می تواند داشته باشد که بیانیه و گیریم معرفی موج ناب در تماشا یعنی ارگان رسمی رادیو تلویزیون ملی رضا قطبی صورت گرفته که پوزار از شاعران و نویسندگان مخالف آن روزگار بر می کشیده و می ربوده و پاره می کرده؟ آیا افتخاری دارد و می آفریند این داستان؟ و بعد نتیجه بگیریم پس این چریک و چریک بازی که دم از آن زده اند چجور و به چه شکل با کلیشه ی هنر برای هنر و تماشا و موج ناب و سیاست گریزی جمع و ترکیب می شود؟ " هنر برای هنر" ی که در تقابل با هنر برای  انسان و جامعه بوده و هیچ وقت مکتب و مرامنامه و مانیفستی هم نداشته و ویکتور هوگوی شاعر از آن حرف می زده و بعدها در مکتب پارناس تئوری برایش ساختند و پرداختند و هرگز هم مقامی و وجهی زیبا نداشته. خیلی ها هم معتقد بودند که موج ناب در مقابل موج و جریان هنری علم شده بود که از دل واقعه ی سیاهکل سر برآورده بود . اگر هم به عنوان حالا شعر چریکی خیلی معتقد نباشیم . خیلی مثبت و بی طرفانه هم که نقص غرض شود، لااقل بعد این همه سال که تشتت افتاده در میان گروه و چند تایی هم روی در نقاب خاک کشیده اند و نه از تاک خبری مانده و نه اثری از تاک نشان، این فرصت و فرصت های مشابه بهتر است این ابهام ها و این تردیدها و این آیا چه شدها و آیا چرا چنان نشدها و این که موفق بوده موج ناب در اساس، یا نبوده را، تبیین کنند بازماندگان و هم گروهان و هم دسته ها. نظر همه ی بازمانده ها هم در شرایط مساوی خواسته و جسته شود. بالاخره دایه دارد این موج و بگوییم نحله ی ادبی. و ما هنوز نمی دانیم. و از سوی دیگر، یا از کسانی و یا دانش آموختگانی دعوت شود که در محضر این عزیزان یاد گرفته اند و تجارب و نوع دیدگاه و سبک و سیاق و شیوه ی سرایش این یاران از کف رفته، تاثیری بر روند کاری و شیوه ی نوشتاری آنان گذاشته باشد. و گرنه در این فرصت نادر هم بیاییم و از دلتنگی برای سیروس و علی مقیمی بگوییم و اشک مان در آید و احتمالن اشک خلق را دعوت بر برجهیدن کنیم دیگر از مد افتاده یک جورهایی. هر چند که من نه همدوره و همراه سیروس رادمنش و بخصوص علی مقیمی بوده ام و نه درسی در محضر آنان دست کم از نظر فنی و تخصصی در باب ادبیات اموخته ام و در تمام مدت زمانی هم که کنار سیروس بودم و البته سیروس کنار ما و مجموعه ی دوستان همدل ما بود و با هرمز علیپور و رضا بختیاری و حسن حسن زاده رهدار و صادق کریمی و منصور محرابی فرد بخش ادبی هفته نامه را منتشر می کردیم و بعدها دوباره برگشته بود به خلوت خودش و دنبال عقل معاش و سفر اراک و عسلویه و دوباره هفتکل و تنهایی و مرگ، همیشه در باب ادبیات بویژه،  بر خلاف ظاهری که هیچ وقت از آن نگفتم با هم اختلاف سلیقه های بسیار داشتیم. و این بجز علاقمندی های ما مثلن در نوع نگاه مان به موسیقی یا فیلم و سینما بود. مثلن من براهنی را دوست داشتم و او متنفر بود. مثلن او از سیمین بهبهانی خوشش می امد و من نه. مثلن او به جوانان و نو آمده گان، نگاه خاص و زمان بر داشت و من نه. وقت نمی گذاشتم . شیوه ی نقادی او را دوست نداشتم و همیشه به سیروس می گفتم کاری که زیر دست تو می آید و به آن نگاه می کنی و بیرون می رود دیگر کار مخاطب نیست و کار سیروس رادمنش است. همه چیز و حتا هوا و یحیا را ناب می خواند و ترجیحن ناب می دید و باید از فیلتر ناب که در عدسی چشم هایش گویا تعبیه شده بود ، عبور می کرد. و من معتقد بودم دوره ی ناب مدتهاست سر امده . برای همین اگر چه حتا با اینکه نقدی هم بر کتاب اول من و یا بر دو سه شعر من زده بود و خیلی خوب و مهربانانه هم نوشته بود، ولی هیچ وقت نخواسته ام آن نوشته ها دلیل علاقه ام به سیروس یا دلیل رابطه مان باشد و این علاقه ی بی حدی که من به او دارم و اصلن بخرجم نمی رود که سیروس که شایع شده است مرده و دیگر زنده نیست، باور کنم که مرده و زنده نیست؛ ربطی به این نوشته ها ندارد. هرگز. هیچ وقت هم در تمام مدتی که صاحب تریبونی بودم نه نام سیروس و علی مقیمی و نه نام هیچ کس دیگری را برای خودم پله نکردم. و البت هستند آدم هایی که نه سلاح بُرنده ای دارند و نه مقام بَرنده ای که طبق عادات کهن و مالوف، همواره گذاشته اند و می گذارند تا کسی از نفس بیفتد و از کشته ی شخص پشته بسازند و از پشته بالا بروند و نامی برای خود تدارک ببینند که اصولن مرا با آن گروه کاری نیست. تا بوده همین بوده. با کمال احترامی که برای دست اندرکاران همین جلسه هم قائلم ولی این رخداد را هم در بهترین حالتش گذر یک شهاب سنگ سرگردان می دانم در ادبیات فرتوت شده ی جنوب این سالیان. که نه موجب تحرکی می شود و نه خوابی را بر می آشوبد و نه باعث می شود که کسی سراغ اهالی زنده ی ادبیات جنوب را بگیرد که از فرط نداری دیگر حال ندارند سر هم را هم بتراشند. یادم هست با رضا بختیاری اصل – فکر کنم صحبت شش یا هفت سال پیش است، رفته بودیم سراغ مدیر کل وقت ارشاد استان که با رایحه ی خوش خدمت آمده بود و دلمان خوش بود کارستان خواهد کرد و شق القمر می کند ووو و گفتیم که ما قید انتشار نشریه را زده ایم و جان مان به لبمان رسیده و عطای ادامه دادن را به ادامه ندادن بخشیده ایم ولی کاری بکنید برای دو سه مورد خاص اهالی ادبیات جنوب. آن موقع ها حال قاسم که بحمدالله الان خوب و عالی ست خیلی خوب نبود. و هرمز هم مثل الان جوان و سرحال نبود. سیروس هم در منتهای فقر و خستگی روزها و ماههای آخر عمر را می گذراند و ما نمی دانستیم. گفتیم آقای صاحب جاه و مقام! ما جوانیم و هیچ مساعدتی هم نمی خواهیم. نسل ما از بیخ اوضاعش خراب است. ولی فکری به حال این سه نفر بکنید که همین سه نفر از سرمایه های ادبیات جنوب هستند و همین ها هستند که آبروی فعلی و حال حاضر جنوب و مشخصن خوزستان و اهواز هستند. پرسیدند مگر چه شان است؟ گفتیم چه شان نیست؟ و گفتیم و نوشتند از حال و اوضاع نه بر وفق مراد این سه دوست و عزیز آشنا. وعده دادند که چشم و حتمن و خوب شد خبر کردید و هکذا. ولی اگر رنگ تیره ی شب، سفید و طلایی شده، خبری از احوالپرسی سیستم هم شد برای آن عزیزان. منظورم این است ارشاد و سیستم آن و مدیران آن، می آیند و می روند و این گذر عمر است که مانده ها و سرمایه های ما را می فرساید و از بین می برد و این بزرگداشت ها و تقدیرها در زمان مرگ کسی که دیگر نیست خیلی نشان از خوش سلیقگی ندارد. فایده ای برای بازمانده ها هم ندارد. تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم . روزی سراغ وقت من آیی که نیستم . یا بعبارتی: امروز که محتاج تو ام جای تو خالی ست / فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست . بگذریم. بماند . فکر کنم تا اینجا کافی ست.

دوم:

واقعیت این است که من برای سیروس رادمنش هر آنچه را که باید می گفتم گفته ام و هر آنچه را که باید می نوشتم نوشته ام. سیروس رادمنش نه برای من استاد بوده و نه استادی کرده که در محضرش آموخته باشم و در سیاقم به کار برده باشم و نه با او بیزنسی داشتم که بخواهم از کلاه او برای خودم نمطی بسازم. از این اخلاق ها هم نداشتم. ندارم. همیشه اگر حرفی به زبان رانده ام این بوده که قدر بزرگان و پیشکسوت ها را بدانیم.  اگر از بزرگان گفته ام همواره به نیکی بوده و توی سرم زده ام که نسل های بعد اگر هم به الاف الوفی رسیده اند ولی حرمت ها را باید نگه دارند. چگونه می شود با نخواندن 4 کتاب اساسی که مانیفست روشنفکری یا آشنا شدن با شیرازه ی شعر نوست یک دفه بحث عبور از شاملوو نیما و فروغ و که و که و که – بقول سیروس – را مطرح کرد و توی بوق و کرنا کرد؟ این می شود همان مثل برادر حاتم طایی که همه می دانید. این گناه بوده یا نبوده که سیروس در زمانی که همه ی یاران مالوفش از ناب بریده بودند و هر کسی ساز خود را می زد او فقط او به تنهایی بر ناب سرایی و ادامه دادن بر مسیر ناب اهتمام می ورزید را زمانه داوری خواهد کرد. این که شاعر لاکتاب ما چه پایگاه و جایگاهی در شعر دارد و فی المثل سیدعلی صالحی یا هرمز که بیش از تعداد انگشتان دو دست کتاب چاپ کرده اند هم به همین سیاق داوری و نمره گذاری خواهند شد. زمانه تعارف بردار نیست و با کسی شوخی نمی کند. توی همین جمع مبارک داریم مولفی را که کتابی با عنوانی دو متری و با حجمی 24 صفحه ای دارد. توی همین جمع فرخنده و خجسته داریم مولفی را که تعداد کتاب های چاپخش نشده اش و حجم نوشته هایش با داستایفسکی برابری می کند. از سیروس کتابی باسمه ای هم خیلی شتابزده و سرسری تهیه شده در قالب کتاب و فایل pdf که کار بر و بچه های سپنج است که خدایشان نیامرزد و ما البته که اعتراض مان را به آنها اعلام کردیم. سرنوشت دست نوشته ها و یادداشت ها و کارهای سیروس هم تا به این ساعت همچنان در بلاتکلیفی ست و همتی نیست که تمام این نوشته ها جمع آوری شود و به گروه دو سه نفره ی همدل و هم رای و دلسوزی سپرده شود که فارغ از سودای نام و نان به انتشار مجموعه ی در شان سیروس همت ورزند. اوضاع علی مقیمی هم دست کمی از سیروس ندارد. یونس شفیعی مدتها دنبال چاپ مجموعه ای از کارهای علی مقیمی و مجموعه ای از نوشته های شاعران و نویسندگان دیگر درباره ی علی مقیمی بود که - تا جایی که اطلاع دارم - در مراحل پایانی چاپ کتاب، فعلن متوقف مانده. بگذارید به موضوع غیر مرتبطی هم اشاره کنم و با شعری که به سیروس تقدیم کردم عرایضم را به اتمام برسانم.

 سالها پیش خانواده ی مرحوم قدرت کیانی که ایشان هم از شاعران جوانمرگ شده ی جنوب هستند و در 27 سالگی روی در نقاب خاک کشیدند بعد از چاپ چند شعر و مطلب و انتشار یک ویژه نامه که فقط من و سیروس و رضا بختیاری برایش نوشتیم، یک نوار کاست و چند دفتر از دست نوشته های قدرت را در اختیار من و سیروس گذاشتند که مجموعه ی کارهای قدرت را ویرایش کنیم و بهرطریقی که صلاح دیدیم به چاپ بسپاریم. همان موقع اطلاعیه دادیم که اگر هر کس دیگری دست نوشته یا هر مطلبی از قدرت کیانی دارد برای ما بیاورد که به آن مجموعه اضافه کنیم. شاید تنها راه باقی مانده برای من این است که اگر از خانواده یا هر کسی از بازماندگان سیروس که مخاطب امروز من است درخواست کنم یا آن بخش دست نوشته های قدرت را که نزد سیروس به امانت مانده بود را تحویل من دهند یا آن بخش بزرگتر را که نزد من موجود است، اگر خبر دارند که سیروس برای مرده ریگ قدرت کاری کرده یا برنامه ای داشته و برنامه به قوت خودش باقی ست را تحویل بگیرد و به آن اضافه کند و آن را به چاپ بسپارند. چون این دو تکه شدن دست نوشته های قدرت مثل عذابی مستمر و مداوم شده برای من و تا آخر عمر رهایم نمی کند.

 

 

پای افشانی از اهواز تا آبادان!

                                                                        تقدیم به سیروس رادمنش

چو می   خوری قطره ای به یاد یار

حتا اگر کشمش سبز

با چای

در غروبی دلگیر

بی خورشید

یا نخی سیگار

وقتی دود می شویم

 

 

نادری را بهم ریخته اند

چنان که

طالبان کابل و

مغول ها سمرقند را

نادر

-  طفل خدا -

تاوان چشم های کرم زده را

پس می دهد

جرثقیل ها

آدم ها را اجیر کرده اند

تبرزین

یافت می نشود ولی.

 

نرده های آبی

پیراهن فاجعه

در غبار گس و گسترده

در سراسر شهر

تمام پیرامون

تا چشم

که دیگر کار نمی کند

 

 

اینجا اهواز است

شهری که

هر کی آمده

مالیده، ریده، رفته!

 

تو

جفت ستانده ای از ماچین

و این سرآغاز ویرانی ست، رفیق!

سند به نام تو

هیچ رنگین کمانی

در کرانه ی این دفتر

نمی تابد

 

 

         -  حاجی!

                                     این کیش میش ها به چند؟!

 

                          -  فروشی نیست، عینی!

                                         خوش گلدی ...

 

آبودانی ام کاکا

بووام مونه رو خشت عزب خونه

توی خیابون پهلوی خالی کرد

ننه م خاطرش نبود

شب بود، شرجی یا شمال بود

دست خودش نبود

         -  هر چی!

هنو جنگ نبود

خبری از کاتیوشا و خمسه خمسه نبود

هنو تو لین یک

عرق کیش میش می فروخت

اون یارو

آراپیک

که یه روز متلک انداخت به مو

و به خال سیام

         - ایناها،

            ببین، ای گوشه ...

که به جاش

دو تا چک افسری

نهاد من گوشاش

-         کریم

و یه چاقو رو لپ چاقش

که وقتی با ننه م

و پری ترکه

اعدام شون کرده ن

خط ش از دور

پیدا بود

 

 

هنوز چشم ها می دید ولی

چشم ها می دید انگار...

 

جنوب

جنون شاعری ست

که وقتی مرد

هنوز از هیمنه اش

می رمند،

می ترسند

- علی الخصوص -

توی جیب هاش

چاقوی نقره کار زنجان و

پارکر اصل انگلیسی هم هست                                                              

 

چند حبه کشمش ارزان

جا مانده در رف

برای زهره ی ماهان!

 

 

آن سوی دریچه

کنار نهر سیاه

پیرمردی قوزی

به موج آب می نگرد

شعر ناب می خواند!

 

در شهر

یکی مثال من پیدا نیست

صد شهر

دگر

چو من کسی

شیدا نیست

 

 

سوزنبان پیر

مرده

هیچ قطاری از ایستگاه

نمی گذرد

درگاه

پر از غبار و دلتنگی

و هیچ دستی

آستانه را

بیدار نمی کند.