درباره ی مورد عجیب بنیامین باتن و معشوق ازلی ابدی من!

من شبیه براد پیت نیستم. این یک. البته این نکته متضمن این موضوع نیست که فی المثل من خوش تیپ نیستم. چرا که خیلی هم ادعا دارم در باب - بقول علما - خوش تیپی. دیشب فیلم بنجامین باتن یا صحیح تر آن - مورد عجیب بنیامین باتن - را دیدم، بالاخره!. چون خیلی وقت پیش بود که فیلمش را عزیزی برایم آورده بود و در گرماگرم به روز بودن فیلم بود که همان عزیز اصرار می کرد فیلم را حتمن ببینم و من که اصولن هیچ وقت تابع مد نیستم و به اکران هم کاری ندارم و معمولن می گذارم که آبها از آسیاب بیفتد تا سراغ مورد بروم، مورد عجیب بنیامین باتن را دیشب دیدم. ساعت سه بامداد که تازه اول بیداری و صبح دولت من است. بگذریم. حالا بر آن نیستم که به خود فیلم بپردازم و بیش از هر چیز اول به آن ساعت سهمگین ساخته ی ساعت ساز کور فیلم بپردازم و گیر بدهم که عقربه هایش بر عکس کار می کرد تا پسر بچه هایی که در جنگ کشته شده بودند دوباره فرصت بیابند برگردند سراغ پدر و مادرهای پیر شده شان و کشاورزی کنند و مامور بیمه شوند ووو . آن ساعت ساز کوری که خداوند فیلم است و همه یک طرف و او به تنهایی یک طرف. باز هم بگذریم. همه ی حرف من در اینجا اشاره به شباهت عجیب و وحشتناک کیت بلانشت به معشوق ازلی - ابدی خودم است که از دیشب تا حالا جلوی دیدگانم راه بر عقل و ذهنم و دریافت هایم بسته . نوستالوژی شد نه؟! باور کنید کیت در این فیلم که فکر کنم گریم او از گریم خود براد پیت هم بهتر درامده کپ و مشابه کامل آن موجود نازنین از دست رفته است. یاد اولین فیلمی افتادم که توی سینما دیدم. 15 ساله بودم و با پدرم رفته بودیم شیراز. خانه ی عمویم شیراز بود و معمولن تابستانها با بچه های عمو حال می کردم. بعدها هم که خانه شان رفت گوهردشت و بعد هم تهران این سریال ادامه داشت تا ... چه بگویم؟! اولین فیلم را با پدرم دیدم. معلوم است که او یادش نیست. چنانکه من حتا یادم نیست اسم فیلم چه بوده، کارگردانش که بوده و یا بازیگرانش و یا حتا کجایی بوده فیلم. ولی هر چه می گذرد آن تصاویر از ذهن من پاک نمی شود و همین طور سالم و دست نخورده مانده توی ذهنم تا لحظه ی مرگ. ماجرا از این قرار است که دختر و پسر فیلم با هم بزرگ می شوند. از کودکی تا نوجوانی. پسر برای کار گویا و شاید هم ادامه ی درس به شهر و شاید کشور دیگری می رود. اوضاع مالی خانواده ی پسر خوب نبوده از اول. تا دوباره به شهر برگردد دختر فیلم خوشگل شده بزرگ شده و کلی هواخواه سینه چاک دارد که در این میانه یکی از کله گنده های جذاب و متمول فیلم از او خواستگاری می کند و ازدواج می کنند و عشق دوره ی کودکی هم فراموش می شود. پسر فیلم که بر می گردد حالا مردی چهل و اندی ساله است. مردی جا افتاده و پولدار و البته تنها. دختر که خانومی شده است و اعتباری در شهر دارد وقتی از داستان بازگشت مرد دوران کودکی اش باخبر می شود سعی می کند خود را پنهان کند. که البته بی هوده است. چرا که این خود عشق است که او را از لانه بیرون می کشد و یا پسر را دوباره سر راه او قرار می دهد. حالا گیریم که شوهری هم داشته باشد و یا فرزند یا فرزندانی. در اسکله ای که قرارگاه دوران نوجوانی آنها بوده قراری اتفاق می افتد و آنها دوباره همدیگر را باز می یابند. اما با این تفاوت که این بار سایه ی مرگی هم در کمین نشسته و مراقب انهاست. شوهر دختر فیلم در نزاعی نابرابر و ناجوانمردانه پسر فیلم را از پای در می اورد و این دختر فیلم است که موقع جان دادن پسر رویاهایش شاهد مرگ اوست. حالا این چه ربطی به بنیامین باتن دارد؟! راستش شاید خیلی هم ربطی ندارد. ولی من در مورد عجیب بنیامین باتن آن فیلم گمشده و غریب دوران نوجوانی خودم و معشوق ازلی - ابدی ام را دیده ام که البته حداقل چند بار این ماجرای اولین فیلم را از زبان من شنیده بود. کیت بلانشت من که اکنون در دنیای دیگری و در ساحت دیگری ادامه می دهد و فقط در حوزه ی خاطره با همیم. آیا ساعتی در کار خواهد بود که ما دوباره همدیگر را باز بیابیم؟! یادش بخیر. یادش بخیر...
ادبی، فرهنگی