قاصد پاییزی

قاصد پاییزی
...
هر شب در خیابان ما
کسی دوچرخه می راند
بی گمان
چاپار بادهای پاییزی ست
بوق بادی وسوسه انگیزش
خواب تُرد گل های ناز و محبوبه های شب را
تیغ می زند
خواب برگ های نازک و پهن انگور را
جفت های غنوده در پر رویا
اساطیر
خاطره
دوچرخه سوار هر شبه ی خیابان ما
هنوز به رویت ستاره ها
نائل نشده است
دوچرخه یعنی به آسمان رفتن
به سر دویدن
در آسمان گردشگری!
بی گمان او
هنوز با مفهوم ازلی شتاب ورزی در فضا
آشنا نیست
و ناگهان پاییز
در خلوت و سکوت بوق های آرام گرفته اش
لمس کردنی ست
هر شب
در خیابان ما
سوار شتابناکی
روی بال های نامرئی دوچرخه ی پاییزی اش
مثل باد
می تازد.
+ نوشته شده در شنبه ۷ آبان ۱۳۹۰ ساعت 4:2 توسط شهرام گراوندی
|
ادبی، فرهنگی