پدربزرگ هایم

نشسته اند روبروی هم

خم شده اند روی عصاهایشان

دارند حرف مرا می زنند

پدربزرگ هایم

مرا ندیده اند هنوز

هرگز

من هم !

 

در غرفه ای مجلل

با طاقچه ای علفی

که بوی زنجبیل ش آغشته

همخانه ی سقراط اند

 

پدربزرگ هایم

پیر شده اند

از بس !