شعر جدید : پدربزرگ ها

پدربزرگ هایم
نشسته اند روبروی هم
خم شده اند روی عصاهایشان
دارند حرف مرا می زنند
پدربزرگ هایم
مرا ندیده اند هنوز
هرگز
من هم !
در غرفه ای مجلل
با طاقچه ای علفی
که بوی زنجبیل ش آغشته
همخانه ی سقراط اند
پدربزرگ هایم
پیر شده اند
از بس !
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت 21:2 توسط شهرام گراوندی
|
ادبی، فرهنگی