
بازخوانی یک پرونده ی همیشه مفتوحه
کشف بمب ساعتی در بازار بزرگ اهواز
کشف و خنثا کردن یک بمب ساعتی دیگر در بازار بزرگ اهواز معروف به بازار کامپیوتر مرا به یاد مطلبی انداخت که چندی پیش همزمان با سالروز بمبگذاری های دو سال پیش اهواز در هفته نامه تولید درج شد و واکنش های مثبت بسیاری را برانگیخت.
همین جا یادی کنم از شیخ جهانگیر محمودی که زحمت عمده ی تحریر آن نوشتار به دوش وی بود. همیشه از من پرسیده شده که ارتباط تو و شیخ جهانگیر محمودی چیست؟! چه رابطه ای میان شماست که در این همه سال کار مطبوعاتی در هر جا که من بوده ام و حتا دبیر تحریریه یا مسوول یک صفحه ی جمع و جور ادبی هم بوده ام، همواره محمودی هم به دنبال من پایش به آن نشریه کشیده شد و تا آخرین روزها با هم بوده ایم و چه بسا با هم از آنجا بیرون زده ایم؟! یادم هست آن موقع ها هنوز روزنامه ی کارون روزنامه نبود و حتا روزنامه ی فجر نبود و فقط هفته نامه ی فجر بود که بعدها شد روزنامه ی فجر و بعد ناگهان نام و نشان آن بدل شد به کارون و شد روزنامه ی کارون سراسری. آن موقع ها ـ بگمانم سال 76 بود ـ من برای مدتی شده بودم دبیر تحریریه هفته نامه ی فجر که یاران دیگری هم البته بودند. خانوم میترا مرادی، حبیب الله خان بهرامی و چند تن دیگر. جهانگیر محمودی از پیشترها هم آنجا بود و همزمان با آمدن ما که رفت و آمدش بیشتر شد، تنش ها هم فزونی گرفت. همین جا بگویم که بدو و آغاز آشنایی من و شیخ جهانگیر محمودی همین هفته نامه ی فجر در کنار توصیه و سفارش عزیزی بود که حکم استاد و پیشکسوت وی را نیز به عهده داشت و دایی مادری من بود و بنا به دلایلی چند نامی از وی نمی برم. ایشان روحانی فرهیخته و گرانمایه ای است که من هرگز نخواسته ام و نمی خواهم که از کیسه ی موقعیت و حتا نامش برای خودم سببی فراهم کنم یا هرگز برای کوچکترین کاری به وی متوسل شوم. آن بنده خدای بزرگوار هم تنها مرا همواره نصیحت به مدارا با اقوام و یکی هم سفارش به مراعات احوال همین شیخ جهانگیر محمودی می کرده که من هم خدا را شکر در حد توانم سعی کرده ام شرمنده ی وی نشده باشم.
این رابطه از فجر آغازید و تا سردبیری هفته نامه ی اروند که مدیر مسوولش مهندس مقتدایی ـ همان استاندار اصلاح طلب خودمان ـ و بعدها عصر مردم ویژه ی خوزستان و ویژه نامه همبستگی خوزستان و هفته نامه عصر کارون و ویژه نامه ی انتخاب خوزستان، خلاصه هر جا که من بودم ادامه داشت تا همین هفته نامه ی تولید که از شماره ی نخست در سال 82 تا آخرین شماره در سال 86 با هم بودیم، ادامه یافت. و باز بگویم که توصیه ی آن عزیز که همواره عزیزبوده گی اش برایم محترم و همواره و ابدی است، صدها چون هفته نامه ی تولید را در پای یک قول اخلاقی تلف کردن برای من امری سهل و ممتنع است و خم به ابرو نمی آورم. دهاتی هستم دیگر. دو دوزه بازی بلد نیستم. سرم برود قولم نمی رود. این از این موضوع.
اما کشف این بمب ساعتی در بازار کامپیوتر مرا بر آن داشته که مقال هی مهمی را پیرامون تجزیه و تحلیل علت هایی که منجر به وقوع این رخدادها می شود را در اینجا بیاورم. بی رسانه ایم دیگر. این هم غنیمتی است. من نه پان ایرانیستم نه مبارز راه خلق و نه آشوب به پا کن و بلوا طلب. یک ایرانی هستم که تصمیم گرفته ام تا پایان عمر ایرانی بمانم. همین. آدم فروشی نکرده ام و نخواهم کرد و این قماش افعال و امور در ذات و مرامم نیست.
بازخوانی آن ایام و جریاناتی که منجر به وقوع آن حوادث غمبار شده همواره می تواند چون شعاع نوری ابعاد گونه به گون آن را برای ما بشکافد و در راه پیش رو یاریگر ما باشد. پس تاباندن نور بر آن مداخل تیره نه یک شبهه افکنی و تنش آفرینی که یک ضرورت برای تمامی ماست که هم یادکرد نیکی از تمام مسوولان سیاسی امنیتی بزرگواری کنیم که در آن برهه به نیکی آن غائله ی ناخجسته را سامان دادند و هم مرور آن پرونده به مدد ما می آید که اگر هنوز دستان نامبارکی هستند که از تیررس نگاه تیزبین مسوولان امنیتی ما دور مانده اند و یا هنوز به حیات ننگین خود ادامه می دهند، اگر در حال توطئه و شیطنت هستند مراقب باشند که آن روزها و آن حوادث هرگز از خاطر و یادمان تاریخی استان خوزستان زدوده نخواهد شد و شرمنده گان جاودانه ی اعصارند.
اگر اخبار و تحليلهاي سال 84 دربارة وقايع ترورها و انفجارات خوزستان بويژه اهواز را ملاحظه كنيم بيشتر از دو جهت اين پديده را مورد بحث قرار دادهاند. جهت اول نقش كشورهايي چون انگلستان در ترورها و انفجارات رخ داده و دوم دامنة آسيبها و زيانهاي جاني و مالی است. اما به جز اندكي، اكثريت اخبارها و تحليلها از جريان داخلي كه مظلومانه جوانان عرب ايراني را به دام تروريسم افكند، تا آنجا كه علاوه بر باد دادن جان دهها نفر و معلوليت عده زيادي از مردم، و همچنين بر باد رفتن اموال خصوصي و امكانات بيت المال، زندگي خويش را در عنفوان جواني از دست دادند و خانه و كاشانه و بستگان خويش را به رنگ سياه ماتم نشاندند، سخنی به میان نیامده است. البته برخي از تحليلها تلاش كردند كه سياستهاي دولت را عامل اصلي بوجود آمدن جريان «تروريسم» بدانند. اگر دولت برخي از مشكلات اقتصادي و خواستههاي منطقهاي را توجه مي نمود، امروز آن هموطنان عرب در كنار هموطنان عجم خويش زندگي عادي و شايد شيريني بوجود ميآوردند. اما به نظر اين نگارنده ، پيدايش تروريسم بيش از هر چيز به فعاليت نخبگان و گروههاي فرهنگي و حزبياي باز ميگردد كه با كوشش خويش باورهايي سرشار از دروغ و سوءظن را در بخشهايي از مردم ايجاد نمودند. اين باورهاي سرشار از دروغ و سوءظن- كه به ظاهر براي دفاع از حقوق قوميت عرب به خورد مردم داده شد - در عده اي از جوانان به اوج رسيده و تأثيرات شگرفي بوجود آورد، و آنها را به انجام اعمال تروريستي ترغيب نمود. شرايط خاص بين المللي از قبيل حضور انگلستان در عراق همراه با وعدهها و تطميعهاي شيطانياش، و چهره شدن تروريستهايي چون «بنلادن» انعكاس این باورهاي دروغ و همچنین سوءظن را در ذهن جوانان مورد بحث چند برابر كرده، از آنها ابزاري كارآمد براي اهداف تروريستي ساخت. بنابراين ابتدا در ذيل با توجه به محوري بودن باورهاي دروغ و سوءظن كوشش ميشود كه به چهار مورد از اقدامات سوءظن آفرين اشاره شود، سپس به ابعاد رواني و اجتماعي آن خواهيم پرداخت.
مورد اول:
نخستين مورد به ماه ها پيش از انتخابات دومين دورة شوراي شهر باز مي گردد. دریکی از نشریات محلی، مقالاتي از اینجانب درج گردید که درآنجا بر لزوم مشاركت و همراهي روشنفكران عجم و عرب در حمايت از حقوق قومي در چارچوب منافع ملي تأكيد نمودم.
اما فردي با نام خانم ميعاد سعيدي كه تا به امروز (يعني حدود6 سال است که) آنرا نيافته ايم و احتمالاً نامی مستعار باشد، در پاسخ من ـ جهانگیر محمودی ـ در همان نشريه به شمارة 84 شنبه ششم مرداد 1380 نوشت: {آيا قوم عرب مگر قبل از توصيه و پيشنهاد جنابعالي نسبت به همكاري و به كارگيري روشنفكران عجم اقدام نكردند؟ چه نتيجهاي حاصل نمودند؟ و ديگر بعد از اين به كارگيري چه عذري باقي ميماند كه آزمودهها را آزمودني ديگر قرار دهند چرا كه خيلي از روشنفكران به زعم شما، حقوق قومي را فقط در عالم رويا و حالت تئوريك قبول دارند و نه در عينيت و واقعيت}. اين پاسخ در شرايطي كار شد كه دولت خاتمي امكانات فراواني در اختيار فعالان قومي، از قبيل امکان تشکیل حزب و انتصاب شخصيتهاي مدافع مطالبات قومي به پستهاي مهم، و اجازة تبليغ و انتشار عقايد از طريق نشريات قومي و مانند آن قرارداده بود. حتي امكان چاپ و درج اين مطلب كه عربها ديگر نميتوانند به عجمها در فعاليت خويش اعتماد كنند (مانند مطلب فوق) براي آنها وجود داشت. آنان اين قدر به حمايتهاي (به قول خودشان) دولت عجم اميدوار بودند كه چند ماه بعد به راحتي در انتخابات شوراي شهرهاي مختلط و عرب نشين استان خوزستان ليست دادند و كاملاً به موفقيت نايل شدند. حتي كاملاً در شهر اهواز قدرت شورا و شهرداري را به دست گرفتند. آنها پس از چاپ اين مطلب و مطالب مشابه در نشريات گوناگون، از حمايت و پشتيباني جبهة مشاركت، حزب كارگزاران سازندگي و غيره كه اكثر آنها را فعالان سياسي و روشنفكران عجم تشكيل ميداد، برخوردار شدند. با اين حال همچنان بر آن عقيده كه روشنفكران و فعالان عجم فقط در رويا و ذهنيت تئوريك حقوق قومي را قبول دارند پاي فشرده و پيوسته در راستاي افزايش سوءظن تلاش نمودند.
اقداماتي كه دریکی از روزنامة های محلی تداوم داشت و البته بخاطر همين افزايش سوءظن و بدبيني و حق دادن به سوءظن مردم نسبت به دولت و قوميت مركزي سرانجام تعطيل هم شد نمونه ی یکی از این موارد است. اما واقعاً چه هنگام پيش از پيدايش دولت خاتمي اجازة فعاليت براي دفاع از مطالبات قوميتها صادر شد و چه زماني در چارچوب نظام حكومتي كشور روشنفكراني در قوميت مركزي پيدا شدند كه خواهان توجه به مطالبات قوميتهاي پيراموني شدند؟ در انتخابات شوراها و سپس در انتخابات مجلس هفتم ثابت شد كه منظور از روشنفكران و فعالان عجم همين افراد و گروههايي بودند كه در چارچوب جمهوري اسلامي امكان فعاليت گروه ها و جريانات قومي را فراهم كردند، با اين حال اين چنين ناجوانمردانه و بسیار زشت فاصله گرفتن از روشنفكران و فعالان عجم مورد توصيه قرار گرفت، و به آن نيز عمل شد. وتاکید شد، قوم عرب قبلاً روشنفكران و فعالان عجم را آزموده و معلوم شده است كه آنها نميخواهند مطالبات و حقوق قوميتهاي پيراموني را برآورده سازند و به مردم عرب وعدههاي دروغ دادهاند!!؟ و آنها را فريب ميدهند!!؟ و هيچ كاري براي آنها نميكنند!!؟ بنابراين فقط فعالان عرب هستند كه ميتوانند اين مطالبات را كسب كنند و البته آنها هستند كه فقط راست ميگويند!!؟ در واقع هدف اصلي اين دسته از مطالب چيزي نيست جز اينكه بگويند به عجمها اعتماد نكنيد زيرا آنها دشمن شما هستند. و هرگز خواهان سعادت و خوشبختي شما نيستند اما آنچه جای حیرت است اینکه چگونه هموطنان عرب با همة فرهنگ و شعورشان اين همه دروغ و فريب را از این گروه کذاب باور کرده و برخی نیز همچنان باور می کنند؟! در حال که از همان بدو نظام مقدس جمهوری اسلامی مساوات و برابری آحاد مردم و قومیت ها به جّد گرفته شد و مسائل مختلفی همانند جنگ تحمیلی و بسیار موارد دیگر مجالی را که انچنان باید و شاید می بایست برای توجه بیشتر به این زیرساخت اساسی فراهم می نمود کمی دور از دسترس قرار داد تا آغاز دولت خاتمی. که همین را هم باید به عرض برسانیم که در کنار بعضی افراط ها و سیاست پردازی های دیگر این دولت بعضا“ به خطا رفت.
مورد دوم:
مورد دوم به نامه ای جعلی و منتسب به حجت الاسلام سيد محمد ابطحي باز ميگردد. همه اطلاع دارند كه توزيع اين نامه در ميان هموطنان عرب باعث تحريك و شورش عده ای از آنان شد. در نامة جعلی مزبور آمده است كه سيد محمد علي ابطحي به عنوان مشاور رئيس جمهور سابق به نهادها و ارگانهايي دستور داده كه جهت تغيير بافت جمعيت و جابجايي اعراب اهواز به مناطق ديگر اقداماتي انجام دهند. اين دستور در سال 77 صادر شده بود. اما عجيب اين است كه چگونه پس از 7 سال (و اكنون 8 سال) هيچ گونه اقدامي صورت نگرفته بود یعنی اگرواقعیت داشت چرا اجرانشده بود با اين حال بسياري از مردم آنرا باور كردند و معلوم نشد با این که هیچ کاری دولت دراین راستا انجام نداده بود و دلیل وسند روشنی که گواه این امر باشد درمیان نبود چگونه برپایه آن اعتراضات وسیع و بعضا خون باری به وجود آمد . اين امر نشان ميدهد در سالهايي كه قومگرايان سررشتة بسياري از امور را در دست داشتند تا آنجا که توانستند به تبليغ سوءظن نسبت به قوميت مركزي ايران يا به قول آنها «عجمها» دامن زدند. در واقع هدف از انتشار اين نامة جعلي نیز افزودن هرچه بيشتر به میزان سوءظن جامعه بود. به عبارت ديگر از یکسو عامل پذيرش نامه سوءظن بود و از سوی دیگر هدف اصلي آن نيز افزايش سوءظن و بدگماني بود. اين افزايش سوءظن و بدگماني پيآمدهاي بدي داشت و منجر به درگيري و شورش و پس از اندكي تأمل و تحمل از سوی مسئولان، موجب سركوب اين شورش توسط دولت شد و بديهي است كه در اين ميان عدهاي نیز كشته و زخمي شدند. زيرا خشم و برخورد خشن از ناحية شورشيان به گونهاي بود كه نيروي انتظامي چارهاي جز سركوب اين شورش نداشت. خشونت به گونهاي بود كه ساعت به ساعت و روز به روز افزايش مييافت. در برخي مناطق اهواز شورشيها به پاسگاهها حمله كردند و مرتب توسط سنگ و شیشه و غیره اين پاسگاهها را هدف قرار ميدادند. برخي نيز به سوي پاسگاهها تيراندازي ميكردند. با اين حال دستور فرماندهان نيروي انتظامي خودداري و صبر و متانت بود. تا اينكه شورش به اوج خود رسيد و چاره اي جز جلوگيري از آن نبود. اين وضعيت، پس از سركوب باعث افزايش سوءظن شد و البته یک نشریه ی محلی با سرمقالههاي خويش بر اين سوءظن ميافزود. و محافل خصوصي در جلسات خویش بيداد ميكردند. بیدادی که چون شیطان، نفیر عداوت سرمی داد و براداران عرب وعجم را که در قلب خویش درخت تنومند عشق و برادری را کاشته بودند و در سالهای دفاع مقدس در کنار هم از کیان خود و از مرز و بوم خود حفاظت می کردند، در برابر هم قرار می داد. به واقع کار آنها ازآمریکا وانگلیس هم بسی خطرناک تر بود. در واقع کپی زشتی ازشیطنت ودروغ پردازی های معاویه ویزید علیه اهل بیت طهارت به ویژه امام علی علیه السلام بود.
مورد سوم:
مورد سوم نيز كه از اوايل يا اواسط سال 83 شروع شده بود و تا پايان فصل نخست سال 84 ادامه داشت، ماجراي «شبكة سيدها» بود. اين ماجرا بدين شكل تحقق یافت كه جرياني به نام سيدها با پرداخت بهره و سودهاي كلان به مبالغي كه به عنوان سرماية مضاربه اي در اختيار آنها قرار ميگرفت، توانستند از يكسو سرماية بسيار بزرگي بالغ بر ميلياردها تومان جمعآوري كنند و از سوي ديگر وضع زندگي بسياري از افراد كه اندك سرماية آنها تبديل به سودهاي كلان شده بود تغيير اساسي نمود و بدين وسيله سطح اميد به زندگي در آنان بالارفت. اين امر باعث هجوم بسياري از مردم از عرب و عجم براي سپردن سرماية خويش به سيدها شد. سيدها كه خود عرب بودند بيشترين مشتريان خويش را نيز در ميان عربها داشتند. آنها پس از 10 يا 15 روز و گاه 20 روز تمامي سرمايه به اضافة سود آن كه تقریباً به یک برابر و نیم یا دو برابر ميرسيد را به صاحب سرمايه باز ميگرداندند. چنين امري نشان از تحرك سياسي خاصي داشت. زيرا از منظر اقتصادي در فرصتي به اين كمي امكان كسب سودي بيش از ده تا بيست درصد وجود نداشت، لذا بازگرداندن پول همراه با پنجاه الی صددرصد سود بسيار حيرتانگيز مينمود. بنابراين روشن بود كه هدف اقتصادي ومالی از اين فعاليت در ميان نبوده است. و آسیب رساندن جدی به حیات اقتصادی و شیرازه ی اقتصاد کشور اسلامی ایران فی الواقع مهم ترین هدف این جریان بود. آنها قصد داشتند با بزرگ شدن ابعاد قضيه و به وحشت افتادن بانکها و بازار سرماية خصوصي و مانند آن، و با نگران شدن مسئولين، شبكة سيدها جمعآوري و معدوم شود. در واقع شبکه سیدها به گونهاي عمل كردند كه شك برانگيز بود و ميتوانست زمينهساز حوادث خطرناك باشد. به عبارت ديگر درصورتی که به ناگهاني ميلياردها تومان پول مردم را بر ميداشتند و ميگريختند، ميتوانست آثار خطرناكي در پي داشته باشد، لذا دولت و بخش قضايي پس از شورش مربوط به نامة ابطحي، نگران از شورش ديگر دست به كار مقابله و دستگيري شبكة موسوم به «سيدها» شد. البته گرچه دستگاه قضايي با اين كار مانع آن حادثة بزرگ شد. اما بسيار نیکو بود اگر زودتر از اینها با این جریان مقابله می کرد و جلوی رشد وسیع و گسترش آنان را می گرفت.
مورد چهارم:
مورد چهارم نيز كه توسط قومگرايان انجام شد و گامي ديگر در راستاي افزايش سوءظن و بدگماني به شمار آمد، پخش CD فيلم مستند «خطابه اي بر خاكزدگان» است. در فيلم مزبور به حاشية شهر اهواز پرداخته شد و زندگي مردم فقير و حاشيهنشين عرب به نمايش درآمد. در آنجا مصاحبهكنندگان از مصاحبه شوندگان به زبان عربي ميپرسيدند كه چرا اينقدر بدبخت و بيچاره هستيد؟ مصاحبه شوندگان با آموزش قبلي پاسخ ميدادند كه اين بدبختيها به خاطر «عرب» بودن ما است!!!؟ اگر عرب نبوديم اين همه بدبختي و بيچارگي را تحمل نميكرديم. و تمام فيلم در راستاي اثبات اين موضوع دور ميزد كه بدبختي اين مردم علت قومي و نژادي دارد. البته در ابتداي فيلم در مصاحبه با يك فرد بختياري فقير كه در آشغالها به دنبال روزي خود ميگشت با عنوان «مسجد سليماني» نیز مصاحبه شد و بدبختيهاي وي را نيز كه در كنار چند فرد عرب در پي آشغال بودند به مدت 2 الي 3 دقيقه به تصوير كشيد. منظور كارگردان فيلم از «مسجدسليماني» اين بود كه فرد مزبور بومي منطقه نيست اما عربهاي حاشيه نشين- كه البته بسياري از آنها ساكن «بوستان»، «سوسنگرد»، «هويزه»، «خرمشهر»، «شادگان» و غيره بودند- بومي شهر اهواز به شمار آمدند. بنابراين قصد داشتند كه القاء كنند بوميان و ساكنان اصلي اهواز (يعني عربها) مردم فقير و بيچارهاي هستند. به عبارت روشنتر هرچه خير و خوشي در اهواز وجود دارد مخصوص «عجم» ها است و به طور اتفاقي يك فرد بيچارة «مسجد سليماني» پيدا ميشود كه مجبور به گشتن در آشغالها ميشود. و هرچه شر و بدبختي است به «عربها» تعلق دارد. فيلم مستند مزبور كه حدود 20 دقيقه بود هدف ديگري نيز دنبال ميكرد و آن ناديده انگاشتن حاشيه نشينان عجم از لر، بختياري، دزفولي، شوشتري، بهبهاني وترك و غيره است كه بخش بزرگي از حاشيه نشينان اهواز را شامل ميشوند. هدف ديگر اين بود كه ثروتمندان و متمولان عرب و همچنين طبقة دارای زندگي متوسط آنها را كه در مجموع جمعيت بزرگي را تشكيل ميدهند ناديده انگاشته شوند. چرا كه اگر فقر و بيچارگي حاشيه نشينان عجم و همچنين ثروت متمولان عرب در کنار ثروت متمولان عجم يا زندگي متوسط برخي از عربها را در كنار زندگي متوسط برخي از عجمها به نمايش در ميآوردند معلوم ميشد كه مشكل اصلي وجود اختلافات طبقاتي و پديدهاي به نام «مركز- حاشيه» يا «مركز- پيرامون» است. لذاربطي به دعوا و اختلافات قوميتي ندارد. اما با كمال تأسف كارگردانان فيلم مستند خطابه اي بر خاكزدگان هدفي جز دامن زدن به اختلافات قوميتي از طريق القاء دروغ، آگرانديسمان، سانسور و آسمان، ريسمان بافتن نداشتند. تا با افزايش سوءظن به اهداف خويش برسند. یعنی از يكسو سرماية اجتماعي قوميت مركزي را در نزد هموطنان عرب از بين ببرند. و از سوي ديگر با رشد بدگماني و سوءظن خصوصاً جوانان خويش را آماده عمليات نظامي و تروريستي كنند.
فرسايش سرماية اجتماعي:
دراینجا به طرح مباحث تئوریک وعلمی واردمی شویم .قوميتهاي پيراموني براي ماندن در كنار قوميت اصلي و مركزي نياز به احساس تعلق و همچنين «اعتماد» دارند. پديدة اعتماد در مباحث جامعهشناسي محور «سرماية اجتماعي» به شمار ميآيد. به عبارت ديگر مردم نسبت به فرد يا گروه يا جامعهاي اگر اعتماد داشته باشند، خواهند كوشيد تا هرگونه امكانات خويش از قبيل جان، مال و همكاريهاي ديگر را در راستاي سياستهاي آن فرد يا گروه يا جامعه در طبق اخلاص گذاشته از بذل هيچ امکانی فروگذار نكنند. چنانچه در دفاع مقدس اعراب مسلمان هموطن در كنار هموطنان عجم خويش و در برابر همزبانان عراقي به مبارزه و دفاع از ميهن پرداختند. و جان و مال و هستي خويش را در اين راه فدا كردند. اما امروز شرايط به گونة ديگري است، و حال و هوای دیگری دارد. البته نميتوان ترديد نمود كه بي تدبيري و ضعف كار مسئولان امر در وضعيت عدم اعتماد و فرسايش سرماية اجتماعي بسيار مؤثر است. ولي مهمتر از همه، اقدامات نخبگان و گروههاي حزبي قومي است. زيرا پروژه یا پروسة عدم اعتماد و فرسايش سرماية اجتماعي انواع و مراحلي دارد. يك نوع از آن صرفاً فقدان اعتماد است. يعني مردم نسبت به آن فرد، يا جامعه اعتماد ندارد. لذا در اهداف خويش از آنها انتظاري نداشته و به طور متقابل هيچگونه كمكي نيز به آنها نمي نمايد. اما نوع بدتر و خطرناكتر همانا فقدان اعتماد همراه با بدگماني و سوءظن است. يعني قوميت پيراموني نه اينكه اعتماد سابق را ندارد، بلكه تصور نمايد قوميت مركزي با آنها خصومت و دشمني نیز دارد، و از هر راهي ميكوشد كه مانع خوشبختي و سعادت اين قوم شود. اما نكتة مهمتر كشف استراتژي جريانات قومگرا است. اگر جرياني صرفاً بر عدم اعتماد تكيه كند، ميتوان نتيجه گرفت هدف نهايي آنها حداكثر ايجاد فدراليسم و خودمختاري است. اما اگر مبناي مبارزه آنها ايجاد سوءظن و بدگماني باشد روشن است كه هدف نهايي «تجزية» كشور است. زيرا دو گروه دشمن در كنار يكديگر نميتوانند زندگي كنند و بيترديد بايد جدا باشند. البته براي همه روشن است كه در ايران خصوصاً در منطقة حساس و استراتژيك خوزستان امكان اجراي فدراليسم و خودمختاری نیزوجود ندارد. اما نكته اينجاست كه بسیاری از گروههاي قومگرا با انتشار سوءظن و بدگماني- كه اين كار را در محافل خصوصي بيشتر انجام ميدهند- در پي فدراليسم و خودمختاري نيستند، و هدفي جز تجزيه طلبي ندارند. بنابراین واقعیت امر این است که با از بین بردن سرمایه اجتماعی قومیت مرکزی و ایجاد دشمنی، گرچه ممکن است در مراحلی رفتار مسالمت آمیز و همسویی نشان دهند، اما هدف نهایی آنها تجزیه طلبی است.
تأثيرات شگرف و دگرگونه ساز رواني:
در اينجا به بحث اصلي خويش، يعني كشف علت اصلي پديدة «تروريسم» در خوزستان ميرسيم. به عبارتي علل ديگر از جمله فعاليت انگلستان و عوامل داخلی كشورهای خارجي و همچنين تطميع و فریب و استفاده از پديدههاي مختلف ازجمله فرسایش سرمایه اجتماعی همگي جنبة فرعي و زمينهساز دارند اما علت اساسی و اصلي در تحولات دگرگونه ساز و شگرف همانا پدیده های رواني است كه بر اثر عامل روانی «سوءظن» شكل گرفته و موجب پديدار شدن موجودي به نام «تروريست خوزستاني» شده است. در اين باره توجه خوانندگان را به اظهارات «بهمن كشاورز» وكيل معروف، در زمينة «روانشناسي جرايم كيفري» و نقش «سوءظن» در پيدايش اين جرايم جلب مينماييم. اما پيش از آن لازم به توضيح است كه جرايم كيفري در سه بخش: 1) جرايم عليه جانها و نواميس 2) جرايم عليه اموال و مالكيت و 3) جرايم عليه امنيت طبقهبندي شدهاند كه عمليات تروريستي عمدتاً هر سه نوع جرم را در بر ميگيرند. زيرا بر اثر اعمال تروریستی جان عده اي گرفته شده يا زخمي و معلول ميشوند و بر اثر انفجارات اموال و املاك خصوصي و دولتي از بين ميرود. و بالاخره اينكه اين اقدامات جرايمي عليه امنيت اجتماعي و امنيت ملي به شمار ميآيند.امابه صورت متعارف جرائم مزبوردرطبقه جرایم علیه امنیت قرارمی گیرد. اين بحث تحت عنوان «بياعتمادي و جرم» در شماره ششم شهريور 1371 در مجله «جامعة سالم» درج شده است. بهمن کشاورز در اين باره مينويسد: {جرم را هر فعل يا ترك فعلي كه براي آن در قانون مجازاتي مقرر شده باشد تعريف ميكنيم. عدم اعتماد يا سوءظن حالتي ذهني است كه بدگمانيهاي خفيف و متداول تا حالات مَرَضي و شديد اين پديده را در برميگيرد. در اينجا برآنيم كه رابطهي اين دو پديده را- در حدي كه در خور مقال باشد- بررسي كنيم... اصل را بايد بر خوبي، شرافت، نيكخواهي و نيك انديشي همة انسانها قرار داد. بنابراين هر رفتاري كه اين اصل را- جز در موارد استثنايي- مخدوش كند، بايد «رفتار ضد اجتماعي» تلقي شود. به عبارت ديگر اگر به مفهوم وسيع جرم يعني هر رفتار ضداجتماعي اعم از اين كه براي آن قانوناً مجازاتي تعيين شده يا نشده باشد توجه كنيم، نفس «عدم اعتماد» و «بدگماني» را بايد جُرم بدانيم. اما اگر معني اخص جُرم- به شرحي كه در آغاز مقاله گفتيم- مدنظر باشد «عدم اعتماد» را بايد برحسب مورد- «عامل»، «علت»، «شرط» يا «انگيزه» تحقق جُرم تلقي كنيم.... هرگاه بدگماني از حد يك كج خُلقي ساده فراتر رود و به صورت يك عامل مسلط بر ذهن و فكر درآيد كه فرد از مقابله از آن و دفع آثارش عاجز باشد بايد آن را يك واكنش «مَرَضي» يا بيمارگونه دانست. اين حالت مرضي ممكن است به صورت «واكنشهاي عصبي» يا «نوروز» باشد. و يا به حد «واكنشهاي رواني» يا پسيكوز برسد. اولاً: واكنشهاي عصبي كه فرويد آنها را زاييده جدال بين بخشهاي سازنده شخصيت، (نهاد، خود و فراخود) ميداند شخصيت فرد مبتلا به از بين نميرود و تماس او با عالم خارج قطع نميشود و خود به وجود حالت غير عادي در خويش آگاه است. لكن قادر به كنترل اين حالت مرضي نيست. «بدگماني مرضي» را در برخي از واكنشهاي ترس (فوبي) ميتوان ديد. در اين موارد تأثير بدگماني در ارتكاب جرم تقريباً در حدي است كه در مورد «بدگماني غيرمرضي» گفته شد. ثانياً: در واكنشهاي رواني (يا جنون) چنان كه از اسمش پيداست اختلال كامل سازمان شخصيت و جدايي كامل از واقعيت بروز ميكند. بيمار دچار ترس و اضطراب بسيار شديدي ميشود كه باعث بروز افكار و تصورات واهي در خصوص گزند و آسيب از ناحية ديگران ميگردد و بيمار را وادار ميكند كه در مقابل اين حملات خيالي به دفاع برخيزد(چنانچه بسیاری ازتروریست های خوزستانی برای دفاع ازحملات خیالی علیه قومیت خویش دست به جنایات بزرگ زدند.).... «بدگماني» و «عدم اعتماد» از علامات مشخص برخي از انواع جنون است.... توهمات بيمار كه هميشه با خطاهاي سمعي و بصري همراه است باعث ميشود كه رفتار بيمار در اطراف اين توهمات و خطاها متمركز شده و در نتيجه قضاوت وي مختل ميگردد و به اعمال پيشبيني نشده و نامعلوم و حتي خطرناك دست بزند. بيمارياي كه «بدگماني« و «عدم اعتماد» نشانة اصلي و برجستة آن است واكنش «پارانويا» است. بيمار مبتلا به پارانويا «اوهام مرضي» دارد اما شخصيت او زايل نشده است. اين بيماران جرم و جنايات وحشتناكي مرتكب ميشوند.... بيمار شنيده ها و ديدههاي خود و از جمله اعمال ديگران را به شكلي هذيانآميز تعبير ميكنند.... و تأسفبار است، كه بسياري از بيماران مبتلا به «پارانويا» از بيماري خود آگاه نيستند و اطرافيان آنها هم حركات و رفتار غيرعادي ايشان را صرفاً ناشي از كج خلقي و بدخويي ميپندارند و لاجرم كسي در صدد درمان آنها بر نميآيد}. از مطالب فوق(که بخشی ازمقاله بهمن کشاورز بود) روشن است كه برخي از افراد از لحاظ رواني استعداد فراواني براي تحت تأثير سوءظن و بدگمانيهای خطرناک قرار گرفتن دارند، لذا وقتي يك جامعه يا قوميتي بر اثر تبليغات فراوان از جانب گروههاي قومي دچار بدگماني و سوءظن شوند، در اين صورت افرادي كه استعداد بيشتري براي تحت تأثير قرار گرفتن دارند، روان آنها از سوءظن و بدگماني آسيب ديده و از آنها موجوداتي بوجود ميآورد كه تعابير وهمانگيز از قضايا دارند و تحليلهاي خطرناك و غيرواقعي از اختلافات و شكافهاي قوميتي ارائه ميدهند. پس از آن، در صورتي كه به دام خائنان داخلي و عوامل خارجي بيافتند (و گاه به صورت خود به خود) دست به جنايات بزرگي ميزنند كه ثمرة آن براي همه تأسف برانگيز است و البته هیچ دولتی هم در چنين شرايطي به خود اجازه نميدهد كه در برابر اين جنايات امتياز دهد. در واقع نه تنها از اين جنايات امتيازي نصيب قوميتهاي پيراموني نميشود، بلكه ضرر و زيان هم ميكنند. بنابراين از يكسو از دست دادن جواناني كه تحت تأثير سوءظنها تروريست شدهاند نصيب قوم ميگردد، و از سوي ديگر هيچگونه امتيازي به قوم تعلق نگرفته و ضررهاي قابل توجهي نيز ميبينند. چنانكه دولت احمدينژاد كه با رفتن خويش به استانها پروژهها و طرحهايي را براي كمك به مردم منطقه ارائه ميداد، و قرار بود كه در زمستان سال 84 كابينة دولت را به خوزستان بياورد، پس از بمبگذاريها و جنايات متعدد- كه در آن متاسفانه برخی از هموطنان عرب و عجم از بين رفتند- از رفتن به خوزستان امتناع نمود. در حاليكه وي گاه به گاه به علل مختلفي به خوزستان مي آمد، و در آخرين بار در گفتگو با سيماي خوزستان وعده داد كه در چند ماه آينده (حدود زمستان سال 85) كابينه را به خوزستان بياورد. به عبارت ديگر دولت در انتظار تصميم مردم خوزستان در انتخابات شوراها بود، تا نحوة كمك و پشتيباني خود را نسبت به مردم خوزستان اعمال نمايد. بيترديد رأي مردم به قومگرايان نميتوانست براي آنها جز زيان بيشتر فراهم كند. پس این مردم برای دفعات آینده نیز نباید تحت تأثير احساسات قرار گیرند و لازم است که بیش از گذشته با فكر و عقل خويش بيانديشند، و دل را از كينه و دشمني و توهم خالي كنند و راهي را بروند كه نتيجة آن براي همگان خير و بركت باشد. مسوولان امر نیز باید فراموش نکنند که اولا ازتوجه به حقوق قومی مردم درقالب قانون وشرع وملیت ایرانی غفلت نورزند چنانکه تاکنون غفلت نورزیده وروز به روز برنامه های بهتری رادنبال می کنند ثانیا با عوامل اصلی وپشت پرده که ظاهری آرام ودوستانه دارند امّا ماهیت اصلی آنها نفاق و دو دستگی است و اعتماد به آنها تا کنون نتیجه ای مثبت نداده ، بیش از گذشته برخوردکنند واجازه ندهند که درچهره دوست باردیگر به میدان آمده وباتجربیاتی که دارند این بار کاری کنند که پیشگیری ازان ازعهده هیچ کس برنیاید و ثالثا اینکه مدافعان واقعی حقوق مردمان عرب را که درقالب قومیت اسلام وملیت ایرانی پی گیر حقوق مردم هستند را احترام گذاشته وآنها را از منافقین و دشمنان داخلی باز شناسند.*

