درباره ی بهرام حیدری
به قلم : داريوش احمدی. چاپ شده در هفته نامه تولید. صفحه دهکده
بدون شک ، بهرام حيدری را بايد يکی از معدود نويسندگان آوانگارد در زمينه ادبيات روستايي – اقليمی ايران بحساب آورد . يکی از نسل کمياب و گم شده ، که همواره ناشناس و گمنام باقی ماند و به خاطر خاستگاه طبقاتی و ذهنيت خاص و بی پروایِ خويش که خيلی ها را خوش نمی آمد ، نتوانست در اذهان و قلوب بسياری از روشنفکران آن زمان ، راهی بيابد . حتی در زمانيکه کتاب (( لالی)) وی بهمراه کتاب (( نان و گل )) نسيم خاکسار بعنوان بهترين مجموعه داستانهای سال 58 شناخته شدند ، او هنوز گمنام بود و شايد جامعه ادبی آنزمان ، بخاطر نثر و فضاهای داستانی اش ، نتوانست او را تاب بياورد. و به خاطر بسپارد . حتی دريغ از يک مصاحبه ی کوچک ! دريغ از يک ارزيابی ولو شتابزده از نويسنده اي که بسياری از سالهای عمر خود را به عنوان سرباز سپاهی دانش و معلم در روستاهای فراموش شده ی جنوب سپری کرد و بعد از انقلاب فرهنگی و پاکسازی در آموزش و پرورش و باقی قضايا برای امرار معاش ، جلای وطن کرد ، بطوريکه بعد از مدتی نزديک به بيست و يک سال ، هنوز اين احساس نوستالوژيک همواره با او در ميان کوهها و تپه ماهورهای شهر زادگاهش زبانه می کشد. بهرام حيدری ، بطور رسمی با کتاب « به خدا که می کُشم هر کس که کُشتم » که در سال 1356 چاپ شد، پابه عرصه ی ادبی ايران گذاشت . در سال 58 (( کتاب زنده پاها و مرده پاها )) و درهمان سال مجموعه داستانهای کوتاه « لالی » را به چاپ سپرد هر چند او پيشترها، نزديک به بيست سال ، در نشريات وزين ادبی آن زمان بسياری از داستانهايش را چاپ کرده بود اما هرگز خيلی از آنها در کتابی نيامد وبه روايت بسياری از نزديکانش ، او کتاب های ديگری به نام « شناسنامه ی باطل شده » و « شير شتر، خون کفتار» داشته است که در حمله ساواک به خانه اش ، مفقود و ازبين رفته است . کتاب به خدا که می کشم .... به غير از خودش، دو داستان ديگر بنام « چل پلکان » و « کباب » را دربرميگرد. داستانهای بخدا که می کشم ... و چل پلکان ، هرکدام داستانهايي پنجاه صفحه اي هستند با اکسيون قوی و پر سو ناژهايي بی نظير. داستانها روايت و باز آفرينی تاريخ گذشته ی خان های بختياری و روستائيان و بخصوص آدم های زير دستِ آنها، رعيتها می باشد . باز آفرينی اعتبار و عظمت و اضمحلال و فرو پاشيدگی قوم بختياری می باشد که با تر دستی و مهارت خ
اصی به رشته ی تحرير کشيده شده است . بازگويي داستان به خدا که می کشم .... از زبان شخصی بنام کدخدا علی عسکر ، که در آخر های داستان برای آقای مرادی ، معلم سپاهی دانش روايت می کند ، از بيتهايي محلی و عاميانه نضج می گيرد :
به خدا که من گفتم محمود به پُشتم
به خدا که می کُشم هر کس که گُشتم
(( داستان شرحی است هملت گونه از سردرگمی الله قلی در فاصله ی بدگمانی تا مطمئن شدن و بالاخره ندامت))1 چنانکه در مقدمه ی کتاب prologue که از مکبث و اتللوی شکسپير گرفته و تلخيص شده است ، خبر از واقعه ای فجيع و جانگداز می دهد .
* (( آه ای نفس مشکبوی که می توان عدالت را به درهم شکستن شمشير خود وا داری! .... آری ، خواهمت کشت و آنگاه دوستت خواهم داشت .... و اين هم بوسه آخرين !))*
سالها قبل ، آدم های محمود خان و آتن بر ،دايي الله قلی ، در ييلاق با هم زد و خورد می کنند و محمود خان تير می خورد و کشته می شود . در آن زمان الله قلی کودکی خردسال بود بعد از مدت ها، هنگاميکه آب ها از آسياب می افتد و صلح و صفا برقرار ميشود يک روز داود خان ، برادر محمود خان ، آتن بر و زنش را به مهمانی دعوت می کند . در آن مهمانی ، آتن بر بدست افراد داود خان کشته ميشود . بعدها داود خان با زنِ تن بر ازدواج می کند و الله قلی را بزرگ می کند . بعد از سالها ، الله قلی که حالا برای خودش جوان ورزيده و کار آزموده ای شده است ، در هنگام بازگشت از شکار ، از کنار روستايي می گذرد . او از زبان شخصی بنام آيوسف که درحال بريدن سر يک گاو می باشد داستانی را می شنود که به زندگی او و دايي اش ارتباط پيدا می کند . در آنجا الله قلی به راز قتل دايي خود پی مي برد و به کلی دگرگون ميشود . « به الله قلی گفت : خون ديدی چه کرد؟ » خندان گفت : اين خون که از اين گاو اومد ميدونی مثل چه بود ؟ مثل وقتی بود که (( داود خان )) سر آتن بر رو بريد همينجور خون ازش ميومد ))* ( به خدا که می کشم ... ص13 )
« چيزی های شگفتی در سر دارم که به دستم راه خواهد يافت و بايد پِيش از آنکه بدان بينديشند ، اجرايشان کنم .از اين لحظه همه نوزادان دلم به نوزادان دستم بدل خواهند شد »*
و الله قلی با هيجان پرسيد کدوم تن بر ؟ وقتی پرسيده بود چه جور و حالا که پرسيد کدوم تن بر ؟ از خود تعجب کرد که چطور حرکات عجيب نکرده . چطور فرياد و زاری نکرده . انگار خود او نبود که درخود فرياد زد : انگار اشخاصی شيون کنان در او گفته بودند . مگر نه اين بود که تن بر اسم دايي او بود و الله قلی وقتی بچه بود ديگر نديدش و برايش تعريف کرده بودندکه مهمان داود خان که بوده در شکار از کوه پرت شده مرده؟ )) (به خدا که می کشم ... ص14 )
روز انتقام ، هنگاميکه الله قلی و داود خان با هم به شکار می روند ، در ميان کوهها ، الله قلی در حالتی ميان شک و ترديد و سوء ظن ، در حاليکه احساس پشيمانی بخاطر کار انجام نشده تمام وجودش را دربرگرفته است ، از پشت به داودخان شليک می کند .داود خان ، قوی هيکل و پر زور در حالت نامتعادل ، او را با قمه می زند و هردو جان می سپارند .
* « اشکم روان مي گردد ، ولی اشکی است که از دل سنگم فرو مي ريزد . اندوه من جوهر آسمانی دارد . ضربتش بر همان که بدو دل بسته است می رسد .»*
« داود خان گفت : های خدا ! ... های لقمه حرام ! منو از پشت ميزنی ها ! قدرت صدای خان چنان بود که الله قلی ديد چيزی بزرگتر از مرگ با اين صدا بر او فشار می آورد . از ترس و از خجالت و مخصوصاً پشيمانی و از خيلی چيزهای ديگر بود که که زاری کنان گفت : من دست خودم نبود . گفتم طعنه ميزنن بم .» ( بخدا که می کشم ... ص 42 )
ستارگان ! اخگرهای خود را پنهان داريد و بر هوس های تيره و ژرف من پرتو ميفکنيد ! چشم در برابر دست ، بسته باد و با اينهمه آنچه پس از وقوع ، ديده ، يارای ديدنش را ندارد ، مجرا باد !*
داستان چل پلکان ، جنگی است ناخواسته که بين نصرالله خان ، باج بگيری که وابسته به شيخ خزعل می باشد و اسدالله خان ، خانی که مورد احترام و منزلت مردم می باشد ، بوجود می آيد . جدالی است بسيار مهيج و تکان دهنده و درکليت خود نبردی است بين عظمت و اقتدار يک ايل که زير بار ننگ و زور نمی روند ودرنهايت مرگ را گردن می گذارند . حيدری در داستان ((زنده پاها و مرده پاها )) ، همواره ظلم و استبداد خوانين را سرلوحه کارش قرار ميدهد . هميشه دربرابر خانهای مستبد و مزدور کسانی قرار دارند که می خواهند بطريقی با آنها در بيفتند . در همين داستان ، خان مستبد ، عباسقلی کارگر روستايي را وادار ميکند که حيوانهای او را چندين ماه نگهداری کند . عباسقلی که از ترس خان نمی تواند از اين کار سرپيچی کند ، مجبور می شود به اين کار تن دهد ، و از زور کار و فشار اقتصادی ، به مرز روان پريشی و ديوانگی می رسد تا جايي که در انتهای داستان ، هنگاميکه رو در روی خان قرار ميگيرد ، حرفهايي را به خان می زند که خان مجبور ميشود او را شکنجه و زندانی کند و درنهايت ، خان ، تسليم ديوانگی او می شود . در داستان زيبای « آزمايش » ، نادعلی ، که آدم مفلس وبيچاره اي است ، به تحريک ديگران ، ديگرانی که حتی از اسم خان وحشت دارند ، به منظور خراب کردن وجهه و اقتدار خان ، با آنها شرطی می بندد که توی صورت خان بايستد و با بيتهايی محلی ، در حال شوخی و مزاح ، او را ريشخند کند . نادعلی اين کار را با تمام مجازاتی که درانتظارش است انجام می دهد و شرط را می برد . کتاب لالی ، حکايت روز مرگی و اضمحلال آدم هايي است که گويي در ظلمانی ترين قسمت دنيا زندگی می کنند . دنيای لالی ، در حقيقت آن يوکنا پا تا فایِ زاده ی ذهن فاکنر نيست ، دنيايي است زنده که هر لحظه به زوال و فراموشی می گرايد . لالی ، محصول فقر و درماندگی آدم هايي است که به مرگ و جنون ميرسند . محصول حسرت و اعتبار گذشته و عرق ريزی روح و جسم انسانی است که با حوصله بسيار زياد ، دنيای زيست مرگی آنها را به تصوير می کشد . آدم هايي که آرزوها و خواسته هايشان آنچنان کوچک و پيش وپا افتاده است که هيچ حسی را بر نمی انگيزند . اما وقتی خود را در به دست آوردن کوچکترين حق طبيعی زندگی ، ناتوان و محروم مي بينند ، لب به کفر مي گشايند .کُفر واژه ای است که در داستانهای حيدری جايگاه ويژه ای دارد . او هميشه شخصيت هايش را به سمت کفر گويي سوق ميدهد . « اما اگر فاکنر زوال جنوب را از منظری دينی مي نگرد و بر نقض پيمان انسان با خدا دريغ می ورزد که جنوبيان را به لعن و نفرين ابدی دچار ميکند ، حيدری از منظری کاملاً دين ناخواهانه به شرح زوال عشاير خود می پردازد و فقر و تيره روزی آنها را ، نشانه ای از بيهودگی اعتقاد به جهان برين در نظر ميگيرد . و ساده دلانه کفر گويي عشاير و روستاييان را در مقابل مصائب و سختی های زندگی ، نشانه نوعی درک پيش علمی می داند که ممکن است آنها را به سطحی از آگاهی برساند تا براثرآن عليه وضع موجود خود بشورند 2.» در داستانهای او کفر و بيزاری جستن از خدا ، نشانه نارضايتی و روز مَرِگی آنها و درعين حال ، تسکينی است برای دردهای التيام نايافته اشان . کفر نشانه ی نا سپاسی آنها از ذات خداوند نيست ، بلکه عادتی است که گويي درهنگام قهر و غضب ، به آنها آرامش مي دهد .
آنها آدم هايي هستند که بايد ميان کوه ، و کمر ، با گاو و گوسفندهايشان ، يک جا زندگی کنند . و با مار و عقربهايي که هميشه در کمين آنهاست ، دمخور باشند .آنها که گرمای هذيانی بالای پنجاه درجه از جسم و جانشان می کاهد و وزش يک نسيم ، ولو کوتاه، برايشان موهبتی است آسمانی ، همان قدر خان را که مظهر قدرت و شقاوت و زورگويي می باشد دربدبختی خود دخيل می دانند ، خدا را هم، در سرنوشت و بدبختی خود دخيل می دانند . اما راه به جايي نمی برند . در حقيقت کفر گويي آنها ، آنی و لحظه اي است . اگر در يک لحظه کفر می گويند در لحظه ديگر از همان خدا و امامزاده استمداد می جويند .
اگرجوانترها کفر می گويند ، استغفرالله را ، پير مردها برزبان می آورند . و آنهايي که از خدا استمداد می جويند ، استمدادشان ملتمسانه نيست . استمداد آنها قهر آميز و از روی ناچاری می باشد .
(( گل محمد با صدای مهيب و خشم و نفرت گفت : های بابا زاهد ! خاب ! برو! تو ، پيری ؟ برو اونطرف اقلاً که گاو ، که سه پايه ، چشم خود تو در نياره ! برو ... پير! برو ، خدا ! .... )) ( لالی ، ص 152 )
اولين داستان کتاب لالی ، ((ناهار فردا کباب است)) ،برشی است از يک روز زندگی طبيعی ومشقت بار خانواده ای در سالهای 55که بوسيله مستمری ناچيز بيمه امرار معاش ميکنند و فشار مالی و فقر آنچنان بر آنها وارد می شود که خوردن گوشت ،آن هم ماه تا ماه برايشان رويايی می شود دور و دست نيافتنی که درخواب هايشان به صورت کابوس تحقق می يابد ،در داستان ((حسين سليمانی))، حيدری سرگذشت دردناک و رقت بار دوران کودکی دانش آموزی را از زبان خوش به تصويرمی کشد ،هر چند داستان زندگی حسين ، شايد برای خيلی ها غيرواقعی و ناملمو س جلوه کند ، اما حيدری از آن يک تمثيل می سازد.يک تمثيل کلی از زندگی تمام ملت،که به درون دره پرتاب می شوند.طرح داستان،بسيار ساده است و حيدری با شيوه فلش بک،داستان را به جلو می راند.هر چند داستان، در قسمت های پايانی،شعارگونه می شود،اما به دل می نشيند.راوی کتاب لالی،در بيشتر داستانهايی که در زمينه ی شغلی اش، معلمی وکلاس درس نوشته است،به رابطه ی بين معلم وشاگرد اهميت زيادی می دهد. در داستان « غير منتظره» از بر پا کردن بچه ها ناراحت می شود. و در همين داستان است که خودش،بصورت عينی تر، در سيمای آقای مرادی تجلی می کند.غير منتظره،کشمکش درونی مرادی است با خلقيات عنان گسسته اش.در برابر فقر عريان که قرار ميگيرد،تحملش را از دست می دهد و خود را محکوم شده می بيند و احساس می کند که دارد به اين بچه ها ظلم می کند غير منتظره،بی آنکه طرح مشخص وجا نداری داشته باشد، خوب نوشته شده است و در حقيقت، دست آويزی است برای گفتن حرف های خصوصی تر راوی « برای پاک کردن آن تابلو روبرو،تابلو پاک کن لازم بود و برای پاک کردن دل خدادادی،شوخی کردن.خدادادی،دم در برای نشستن،دست بلند کرده بود.مرادی به تقليد داش ها،دست ها را به حال هجوم بالا و پايين بر وگفت : نامرد وايسا بينم،ناز می کنی برام ها ...» ( لالی،ص 31 )
« در ظهور آهوها » و « آقای منصوری » در صريح ترين نگاه،بازگو کننده فقر فرهنگی و فساد اخلاقی در نظام منحط آموزشی و زد و بندهای پشت پرده می باشد.داستان « مشغوليات »، فرار از گرمای کشنده و هذيان آور لالی است.وقت کشی آدم هايی است که با قطع روزانه ی برق،راهی به جز سرگرم کردن خود پيدا نمی کنند. آنها بخاطر اينکه فشار گرما و بی برقی را تحمل کنند،تصميم می گيرند به کرم که شخصيت تييپيک داستان «ناهار فردا کباب است» می باشد،سه کيلو زولبيا بصورت مجانی بدهند.به شرط آنکه کرم همه آنها را توی گرمای پنجاه درجه بخورد.شرط را کرم قبول می کند اما اواسط کار از خوردن باز می ماند وحالش بهم می خورد.با آمدن مجدد برق،شادی به چهره کسانی که بساط شرط بندی را چيده اند،باز می گردد وبه طور ضمنی از گناه کرم که شرط را باخته است، می گذرند. در اين ميان،آقای نعمتی که تنها کارمند بانک می باشد و بعد از ظهرها،کارهای اضافی بانک را انجام می دهد،همسو با آنها به اين ابتذال و بيهودگی تن می دهد.
« جانور بزرگ و ترسناک گرما،انگار مخفی شده به انتظار ايستادن پنکه ها،حمله ور شد. سوزنهايش به تن ها رفت و پنجه هايش گلوها را گرفت طوری که در نيم دقيقه نفس ها سخت بيرون آمد.لبها آويزان شد،تلخی و ياس و پژمردگی به دلها چسبيد.»(لالی ص 61 )
در داستان بلند و طولانی «راديون » ،محکوميت بی حد وحصر آدم هايی را می بينيم که از تمام مواهب و حقوق طبيعی خويش دور مانده اند. با اينحال، آنها، با آنکه می دانند که زندگی اشان به زندگی نمی برد،به همان زندگی که به قول خودشان،زنده ذليلی است می چسبند و رهايش نمی کنند.آدم هايی که فکر و انديشه ی نو،برايشان خوب وتعجب برانگيز است.اينکه چرا آنها از اين همه نعمت های خدا داده که يکی از آنها راديو می باشد،محرومند،خود بر ايشان سوال بر انگيز است.با آنکه انديشه نو که در قالب راديو برای آنها خود نمايی می کند،برايشان تعجب آور است و آنها را به شرم وا ميدارد، ،اما خودشان را بطور پنهان در پناه و آغوش اين انديشه می اندازند.با اينحال وقتيکه در کنار همديگر هستند،ظاهراً خودشان را از آن دور می گيرند. وبه روی خود نمی آورند.همه شخصيت های داستان راديون، وکلاً تيپ های حيدری،طبيعت گرای محض می باشند و برای تمام اجزاء طبيعت،حتی برای راديو،که ساخته ی دست انسان می باشد، احترام قائلند.آنها برای گوساله،مرغ،ماه و سنگ ها و کپرها ي شان،شخصيت قائل می شوند.همه آدم های داستان راديون،نمی توانند شبی را دور از آبادی خودشان « نُه دره » بگذرانند.آنها حاضر نيستند شبی را در لالی،جايی که بقول خودشان مرکز چاچول بازها و اوباش و گوجه خورهای بی غيرت است به سر برند و از آن جهت وقتيکه خود را حقير شده و کوچک می شمارند وقتيکه زير نگاه چاچول بازها خرد و خراب می شوند ، از آنجا می گريزند و به سرزمين و کوه و آبادی خود پناه می برند.تا در آنجا،زير نور ماه، به حال و روز خود بينديشند.ريزش باد خنک،بعد از آن گرمای هذيانی،جسم و جانشان را در آغوش بکشد و دور از شهر و شهری،بی توجه به تمام موهبت های شهر و حقوق پايمال شده خويش،راضی و قانع به سر برند و به هيچ چيز و هيچکس فکر نکنند.راديون، به روايتی جعبه ی جادوی تازه ای است که آنها بدانند که دنيا،فقط لالی نيست. راديون در عين حال بيانگر احساسات عاطفی و پر شور کسی است که تمام حرف ها و صحبت های شبانه طبيعت تاريک و سهمناک نه دره را تجريه کرده است.در اين قصه حيدری مانند ضبط صوت عمل می کند و گاه که احتياج به شرح و تفسير داشته باشد،آن را خاموش می کند وعلت را شرح می دهد.« تحمل ناپذير » و « گل محمد » بر مبنای ديالوگ های بسيار قوی و زنده نوشته شده است.اصولاً سنگ بنای جهان داستانی حيدری، بيشتر ديالوگ و تک گفتارهای درونی interior monologue می باشد. در قصه تحمل ناپذير،گل محمد،پيرمردی که آقای مرادی،معلم مدرسه به او عشق می ورزد،جالب ترين و در عين حال،با وقارترين شخصيت کتاب لالی،تنها گوساله اش را که از پرتگاهی به پايين سقوط می کند، از دست می دهد.او پيرمردی دلشکسته است که نه فرزندی دارد و نه مال و منالی.او بيشتر دلشکسته و مغموم روزگار و اعتبار از دست رفته ی خويش است. هرگز کفر نمی گويد و تنها کسی است که احساسات خالص روحانی دارد.هنگاميکه گوساله اش در معرض خطر قرار می گيرد،دست به دامان امامزاده ای می شود،(پير بابازاهد) که در کنار پرتگاه قرار دارد.او،آدم های روستا، همگی از امامزاده استمداد می جويند.اما در نهايت،امامزاده کاری انجام نمی دهد و گوساله با شدت به پايين سقوط می کند. و گل محمد که هرگز لبش به کفر باز نشده است،کفر می گويد.
« گل محمد بلند شده بود.گيج، آنطور که می رساند به هوش خودش نيست،رفت بالاتر و باز نشست.ذهنش، فراری و خرد و خسته و نفرت زده بود.افتادن و سريدن گاو،مثل يک شوخی،يک بازی،به نظرش رسيد.مثل چيزی نامربوط به او ناگهان به شدت،حقيقت به ذهنش داخل شد..»( لالی/ص 153 )
حيدری،مانند شميم بهار « تکرار شخصيت ها در موقعيت های ذهنی متفاوت را نيز سر لوحه جهان داستانی اش قرار می دهد.اين تکرار از نظر زمانی و جايگاه تاريخی اهميت پيدا نمی کند،بلکه به واسطه تسلسل نام برده و تکميل آدم ها از زاويه های متفاوت شکل می گيرد.»3
حيدری، بيشتر نويسنده ای است ناحيه گرا که به ياری ديالوگ و شرح حوادث از زبان کاراکترهايش،داستان را می سازد.او بر خلاف بسياری از نويسندگان هم نسلش،که برای نوشتن داستان مراحلی را قائل می شوند، به اينگونه مراحل هيچگونه پای بندی نشان نمی دهد. همچنانکه در داستانهای او عکاسی آدم ها و طبيعت و فضای ناتوراليسمی حرف اول را می زند.اما گاهی وقت ها،نثر او ،مانند فضاهای داستانی اش،عصبی و ناهموار و پر سنگلاخ می باشد.اما در عوض شخصيت ها آنقدر ساده و بی غل وغش هستند که خواننده را به تهييج وا دارند.شخصيت های لالی،نه آرزوها و عشق های بزرگی دارند و نه افکار و انديشه های پيچيده و نه قلوب سنگ شده و بيرحم.آنها ساده اند و بي ريا وحتی در عين کلاش وقالتاق بودن،زود لو می روند.آدم هايی که مثلاً مردن مرغ از جسم و روحشان می کاهد و برايش عزا می گيرند.بيکاری و گپ زدن و چای خوردن های مداوم و از شهری ها سخن گفتن،سينه کش ديوار نشستن و روی خاک،با چوب کبريت خط کشيدن،ويا گوش دادن به بيت های شاهنامه،کاری است که در تداوم و پيوستگی زندگی اشان ادامه می يابد. حيدری و ساعدی،از نخستين نويسندگانی هستند که فرم داستانهای کوتاه بهم پيوسته را برای اولين بار در ادبيات ايران رواج دادند.غلامحسين ساعدی،با کتاب های عزاداران بيل و ترس ولرز،در حقيقت نوعی از رمان مدرن را که از داستانهای کوتاه بهم پيوسته مستقل تشکيل می شدند،بوجود آورد.آنها داستانهای مستقلی هستند که شخصيت هايشان در داستانهای بعدی ظاهر می شوند.هر چند نمونه ی اين کارها در ادبيات غرب،بسيار گسترده و چشمگير می باشد،اما بانيان اين نوع نوشتن بخصوص در ادبيات روستايی ايران را بايد مرهون کارهای ساعدی و حيدری دانست. در ادبيات غرب،بخصوص در فرانسه،بالزاک،نخستين کسی بود که شکلی از رومانهای به هم پيوسته را تحت نام کمدی انسانی بوجود آورد.و بعد از آن اميل زولا،با انتشار رومانهايی تحت نام خاندان روگن ماکار،آنرا به کمال رساند.در آمريکا،فاکنر و کالدول و استين بک،از نخستين پيشگامان اين نوع قصه پردازی محسوب می شوند. تمام هم وغم حيدری،در جهان داستانی اش،بيان فقر و تجسم روح آدمی است زجر کشيده و دردمند که ذره ذره به اضمحلال می گرايد.بيان ادبار و فلاکت آدميانی است که به قول خودشان،تصادفی زنده اند.« به تصادف زنده ام،اگر بخت از من روی برگرداند،از کف رفته ام.» (برتولت برشت/شعر دوران تيره )
« کپرهای جن زده »،فضای وهمی داستانهای ساعدی را بياد می آورد.ساعدی در عزا داران بيل و ترس ولرز فضای وهمی غريب و مضطربی را با ديدگاههای فانتاستيک به معرض نمايش می گذارد.هر چند روستاهای ساعدی انگار هيچ مکان جغرافيايی زنده ای را در ذهنيت خواننده بوجود نمی آورد و آنچه که آنها را لعاب می دهد سمبوليستی است زود گذر که با اضطراب و دل شوريدگی خاصی عجين شده است.اما در عوض،فانتاسم حيدری،بسيار کمرنگ و گذرا می باشد.روستاهای او زنده و قابل لمس می باشد.حيدری، اين محيط زنده و ترسناک را به ياری نور فانوس ها،صدای زنگوله بزها،تاريکی شب و ابرهای متراکم ترسناک در شب گرم تابستانی از ورای ديالوگهايی زنده و روشن به تصوير می کشد.شايد او،تنها نويسنده ناحيه گرای ايران می باشد که به مدت بيست سال در روستاهای لالی و مسجدسليمان زندگی کرد.درس داد و خون دل خورد.او تصاوير تمام شخصيت های داستانی اش را در چندين آلبوم جمع کرده بود. چنانکه در يک شب شعر و قصه در سال 59-58 (مسجدسليمان ) گفته بود « که من روستاها را با تمام پوست و گوشت و استخوانم لمس کرده ام تمام شخصيت های داستانی من زنده اند و من از همه آنها توی آلبومم عکس دارم.چه کسی می خواهد گل محمد را ببيند؟ چه کسی می خواهد فرنگ را ببيند؟ هر کس را که بخواهيد ببينيد من حاضرم تا به شما نشان دهم. همه آنها پنجاه کيلومتر با ما فاصله دارند.» در کپرهای جن زده،مراد، پيرمردی که او را جن زده می پندارند،نيمه شب،سر به کوه و بيابان می گذارد.او مرتب با خود از گله و رمه هايی که از دست داده است حرف می زند.در اين ميان ننه جعفر و دخترش « خانم »، جن زدگانی هستند که نه حرفی می زنند،نه غذايی می خورند،نه می خوابند و نه کسی را اذيت می کنند.داستان « مداوا » عريانی کارهای حيدری را به همان صورت واقعی اش،به وضوح نشان ميدهد.مداوا،دنباله ی داستان کپرهای جن زده است.اگر در کپرهای جن زده،ننه جعفر و دخترش خانم،نه غذايی می خورند و نه حرفی می زنند و نه می خوابند،ودلسوزی و شفقت ديگران را بر می انگيزند،مداوا، در صريحترين شکل ممکن،اقدامی جدی برای رسيدن به حال و روز پيرزن و دخترش می باشد.دوربين های فيلمبرداری و مدار بسته حيدری همه جا بصورت سيستماتيک عمل می کنند.آنها در همه جا نصب شده اند،در پاتل،در نه دره، در بنه گچ،در بهداری لالی... هنگاميکه پيرزن و دخترش را سوار بر خر و قاطر به بهداری لالی می آورند،دوربين حيدری پيشاپيش،بهداری بدون دکتر لالی را نشان می دهد.آنجا که فقر و بدبختی و بيماری و نبودن دکتر و بی مسئوليتی بيداد می کند و تنها انديشه ای که به ذهن آنها خطور می کند،دعا و حرزی است که دعا نويس بايد برای آنها تجويز کند.« دعوتی ها » داستانی است يگانه و درخشان.داستان يک روز شادی و خوشگذارنی بنه گچی ها در عروسی ای است که به آنجا دعوت می شوند.آنها بعد از ماهها گرما و عزاداری فاميل ها،با لباس های نو و رنگارنگ به عروسی می روند. در آنجا تا می توانند غذا می خورند و دلی سير از عزا در می آورند.سيگار می کشند و چند سيگار هم توی جيب و يا لای شلوار می گذارند و در هنگام رقص محلی و چوب بازی،می خواهند به همه ثابت کنند که از ديگران سر هستند و دست آخر،وقتيکه جعفر در چوب بازی يک نفر را می زند،همه آدم های بدرد بخور عروسی،آنها که بالای مجلس نشسته اند،لب به اعتراض می گشايند که اين دهاتيا ديگر از کجا آمده اند،کی اينها را به اينجا دعوت کرده است؟ و آنها در تاريکی شب،با دلی پر از غذا که به غصه تبديل شده است،باز می گردند.در داستانهای « پيرمرد » و « باز هم پيرمرد» نمودار فساد اخلاقی و جنسی به موازات نمودار فقر،به شکل بسيار زنده اش به چشم می خورد.اما در ترسيم اين نمودار که در تمام قصه های او سيری نزولی دارد،فقر و گرسنگی و بی غذايی بارزتر است از فساد جنسی و خود فروشی که حيدری جسته گريخته از آنها رد می شود.حيدری در خيلی از اين داستان ها،گريز می زند.گريز او در نتيجه برخورد نکردن با همين مقوله می باشد.که در تمام داستانها اشارات کوتاه و جسته گريخته ای دارد.اما هرگز به عنوان يک مساله کلی به آن نگاه نمی کند.فقط در داستان پيرمرد که داستانی است کلی تر در رويارويی با اين مساله،حيدریناچاراً مجبور می شود آنچه را که هست بازگو کند آن هم در شکلی ديگر.در حقيقت افراد داستان پيرمرد را سه نفر تشکيل مي دهند: پيرمرد، مرد جوان و فاطمه. فاطمه که شوهرش چندين بز و گوسفند را در منطقه ای دور می چراند و جوان هم که مجرد است و از سر احتياج گاه گداری سری به آن کپرها می زند،با هم سر وسری دارند.پيرمرد،که به عنوان نوکر بی مزد و مواجب فقط برای يک لقمه نان برای آنها کار می کند،از جريان با اطلاع است اما به روی خود نمی آورد.هنگامي که فاطمه مرد جوان را به داخل اتاق می کشد و به پيرمرد می گويد که برود سر وقت حيوانها... که يعنی بيرون را بپايد، وجدان پيرمرد و ذهنيات او سرشار از غمی شريف و انسانی می شود. و در همان ذهنيات و درگيری های فکری است که به حال و روز خود می انديشد و به پسرهای خودش،به مال و گوسفند ها و اعتبارات گذشته خودش و اينکه که چرا آدم بايد اين قدر خوار وذليل و پير شود تا بيايد اينجا،اين همه خواری را به خاطر يک لقمه نان تحمل کند. در ( باز هم پيرمرد ) راوی با ياری گرفتن از طبيعت نزديک اطراف پاتل و بنه گچ،پيرمرد را در رويا رويی با طبيعت آن ناحيه و تله هايی که برای گنجشکی زده است می بيند.از آنجا که پيرمرد،ماههاست که غذای درست و حسابی نخورده است و اصولاً گيرش نمی آيد به سر وقت تله ها می رود. گنجشکی عظيم الجثه به دام تله ای افتاده است.گنجشکی گرمسيری.پيرمرد بخاطر اين گنجشک مراسم جشنی بر پا می کند و در تنهايی و حواس جمعی خود آنرا تا آخر می خورد. در قصه ( باران وآفتاب )،خشم طبيعت که آن را قهر و غضب خداوند می دانند به صورت بارانی سيل آسا بر آنها نازل می شود. در داستان ( بازی )، بيکاری و وقت گذرانی و محکوميت آدم ها. در داستان ( ساکنان )،محکوميت آدمهايی را بازگو می کند که از بی جايی و نداشتن مسکن درست وحسابی با مارها و عقرب ها هم خانه اند.در « مرغ بزرگه فرنگ » دلبستگی های کوچک زندگی را نشان می دهد.مرگ مرغ نمادی است از بی اعتباری دنيا که نبود و خاطره اش تا مدت ها ی طولانی بر وجودشان سنگينی می کند. بيشتر داستانهای حيدری از مضمون های ساده و پيش وپا افتاده ی زندگی روستايی نشاًت می گيرد. در بعضی مواقع داستانهای او سطحی و بسيار خسته کننده،هيچ تلاش را برای بازگو کردن واقعيت هنری نشان نمی دهد. از آنجا که او بيشتر بر عنصر ديالوگ عنايت دارد و کاراکترهايش آدم هايی روستايی و بی سواد هستند،به ابتذال می گرايند.ابتذال و بيهودگی زيستن و عمر را در کنار ديوارها و ديرک های کپرها گذراندن، چای خوردن های مداوم و غريزی در عطش آفتاب، وسيگار وکفر و ناسزا از وضعيت نابسامانی که دارند،اينها همه از بيهودگی زيست مرگی کاراکترهای حيدری می باشد.آنها محکوم به اين نوع زنده ذليلی می باشند.آنها به غير از اين کاری ندارند. توی کوه و بيابان هم که آبی پيدا نمی شود برای کشت و زرع و کشاورزی.اما ارائه و شيوه بازگويی اين ابتذال گاهی بسيار هنرمندانه به خواننده انتقال می يابد،به نظر می رسد که بيشتر داستانها بعد از يک بار خواندن، هيچگونه تفکر و انديشه عميق را در خواننده بوجود نمی آوردآنچه که خواننده را بيشتر مسحور و راضی نگه می دارد ، معماری کلام وشيوه ارايه ونثری هنرمندانه است که خواننده را به کشف و راز ورمز داستان می کشاند . شاخک های او ،هر چيزی را احساس می کند،از توصيف صدای پوشيدن شلوار دبيت خشک حاجی آقا گرفته (داستانِ بازی ) ، تا پيراهن بنفش سراسرچروکی که از زير رختخوابها در آو.رده اند تا به تن ننه جعفر جن زده کنند .(مداوا) . از مرغ بزرگه فرنگ گرفته تا اقتدار و غرور خروسی که توی بُنه گچ ، به لقب خان، مفتخر گرديده است. او همه آنها را با حوصله بسيار زياد توصيف می کند.راوی کتاب لالی،مانند بسياری از کاراکترهای خود،از زندگی شهری و زندگی به اصطلاح مدرن و صنعتی امروز سخت گريزان می باشد.او بيشتر آرمانگرايی است که بخاطر از دست رفتن اقتدار و عظمت اين مردم،بخصوص اين روستائيان ستم کشيده حسرت و خون دل می خورد.او حسرت اعتبار و صفا و صميميت و انسانيتی را می خورد که از دست رفته است و دنيای صنعتی و مدرن امروز دارد جای آن را می گيرد.داستان « گل محمد و آقای مرادی » ، ماجرای تبعيد آقای مرادی است.او بايد هر چه زودتر لالی را ترک کند.او که در آخرين روزهای اقامتش در لالی،برای خداحافظی با گل محمد آمده است بيش از هر کسی به گل محمد عشق می ورزد.مرادی،اين معلم انقلابی که بسيار شيفته خود می باشد،يک انقلابی آرمانگرا است که به گل محمد،پيرمردی که در بسياری از داستانهای حيدری حضور دارد،توجه و ارادت خاصی نشان می دهد او شبحی است از خود راوی که در بسياری از داستانها،از جمله غير منتظره،در ظهور آهوها،حسين سليمانی،آقای منصوری و ... حضور دارد. مرادی و گل محمد آن چنان به هم عادت کرده اند که روزی نمی توانند همديگر را نبينند.فضای شاعرانه داستان با صحنه هايی زنده و سينمايی از طبيعت بنه گچ ،غم غريبی را به خواننده انتقال می دهد.غم و ناراحتی گل محمد،تنهايی او ،کپرها،صحرا و جاده خاکی، وآخرين نگاه مرادی به بنه گچ و به ذهن سپردن خاک سرزمين گل محمد،سکانسی است از يک فيلم نئورئاليسم که در قالب داستان باقی می ماند.داستان « گاگريو » پايانی است بر تمام داستانهای حيدری.سوگنامه ای است از زندگی خاور و تمام نسل مادران بختياری که با تمام متانت و غمخواری بر داغ از دست رفتگان، مويه می کنند در اين داستان که بيشتر به نقل قول و روايتی تلخ نزديک است هيچ گره گشايی Falling action به وجود نمی آيد.اصولاً چيزی شروع نشده است که چيزی تمام شود.گاگريو (( گفتن و گريستن)) مرثيه زجر و مرارت يک عمر زندگی بيهوده است. اثرات تراژدی هايی است که روزگاری به تناوب،مسير يک زندگی را بمباران کرده اند.آثار تراژدی هايی که يک مرتبه در ذهن و انديشه ی خاور غليان می کنند. ياد و واگويه ای است از گذشته های دور و نزديک،از عشقی قديمی، که سر به غليان بر می دارد.(( مراد از جلو چشم رد نمی شد،انگار رو برويش ايستاده ... همانجا که دست به کمر می ايستاد بالای سرش و چپق دسته بلند به دست ديگر و لب هايش که هميشه برق می زد و قيافه اش که هميشه گيج بود.طوری که انگار پيرمردش نمرده و همان مردی هم مرده که روزی روزگاری چقدر سرحال بود-اما باز لاغر- وچقدر اسم و رسم دار و مالدار. گريه مثل چيزی هجوم کرد و امان نداد،صدا کرد: اهو اهو اهو ... ))
ای جوون ! وقتت نبود،کارد بخوره دات ( مادرت )
کی نهاد سنگ بلند به قد و بالات ؟
غم تو يه روزه نيس که من به دل نگيرم
غم صد ساله ت کرده کور وپيرم. (لالی،ص330 ،328)
***
اکنون خاطره ی گل محمد با ماست. چه کسی می تواند او را فراموش کند؟چه کسی می تواند حسين سليمانی را که از دهان سگ فرو افتاد،از ياد ببرد؟ چه کسی می تواند مرغ و خروس های بنه گچ، آن طبيعت محروم و مغموم و آن آفتاب بی امان لالی را که از فرط داغی همه را به مرز ديوانگی می کشاند، از ياد ببرد. اکنون تمام شخصيت های حيدری، چه آنها که زنده اند،وچه آنها که مرده اند،تبديل به خاطره شده اند. همانطور که خود او نيز تبديل به خاطره ای شد که برای ما مانند يک زندگی است.
بهرام حيدری نوعی نگرش و زندگی بود.همين.*