از عمههايم
داستان کوتاه از منيژه آلبوغبيش
داستان کوتاه از منيژه آلبوغبيش
توضیح:
منیژه آلبوغبیش یک نویسنده و مترجم موفق است که از سال 75 تا 76 با هم در موسسه ی اوربه که بعد نامش به اورامان تغییر یافت همکار بودیم. در آن موسسه من مدیر عامل و او یکی از اعضای هیات مدیره بود. نویسنده ای خلاق و پرشور. اکنون سالها از آن روزها می گذرد و من از او هیچ نشان و خبری ندارم. این قصه را از این رو آورده ام که هم یادی از او باشد و همین که اگر کسی نشانی از او دارد به من اطلاع دهد.
سپاسگذارم
24 اردیبهشت 86 خورشیدی
............................منیژه آلبوغبیش یک نویسنده و مترجم موفق است که از سال 75 تا 76 با هم در موسسه ی اوربه که بعد نامش به اورامان تغییر یافت همکار بودیم. در آن موسسه من مدیر عامل و او یکی از اعضای هیات مدیره بود. نویسنده ای خلاق و پرشور. اکنون سالها از آن روزها می گذرد و من از او هیچ نشان و خبری ندارم. این قصه را از این رو آورده ام که هم یادی از او باشد و همین که اگر کسی نشانی از او دارد به من اطلاع دهد.
سپاسگذارم
24 اردیبهشت 86 خورشیدی
از عمههايم فقط
اسمشان را شنيدهام و هركدامشان را به تعداد مردگاني كهداشتهايم
ديدهام. عمه راحيلم را كه اصلاً نديدهام و كسي هم دربارهاش
چيزينميگويد؛ بهجز مادرم كه ميگويد خيلي دوستش داشته و خدا عقلش
راگرفته و عوضش هر چه زيبايي بوده يكجا به او داده. مادرم
ميگويد صدايآوازي كه شبها از دريا ميآيد صداي آواز دختر دايياش
است كه پري شدهرفته تو اعماق دريا. شبي كه دريا از مهتاب روشن
بوده از خانه بيرون زده ورفته بهطرف ساحل و ديگر كسي او را
نديده. ميپرسم چرا رفته زير آب؟ميگويد خيلي قشنگ بود. چشم
آدميزاد نبايد به او ميافتاد، براي همينشبها ميآيد روي آب آواز
ميخواند. قبل از آنكه آفتاب دربيايد ميرود زيرآب. من ميدانم
رفته آنور آب. با يكي از همين انگليسيهاي بيرنگ و رو كهبا
پدربزرگ سَر و سِرّي داشتند، و اينرا هم ميدانم كه پدرش قسم سرش
راخورده بود. حتم دارم عمه راحيل با همان انگليسي بيرنگ و رو
زندگيميكند. شايد دو سه بچة زردنبو هم داشته باشد. حتماً زندگي
خوبي هم دارد.آنجا كسي را طلسم نميكنند. عيسو اين را ميگويد.
همين عيسو ديوانه كههفدهسال پيش زنبابايش بعد از زنگرفتن شويش
با فروكردن يك سوزنتوي ملاج عيسوي بدبخت سرنوشتش را عوض كرده
بود. هر بار بخواهمقصة عمههايم را بگويد مجبورم ميكند تركيه، دختر
دهسالة كنيزِ دخترخالةمادرم را زير نخلهاي كوتاه كنار شط ببرم و
مدام روي سرش آب بريزم تاموهاي بلندش خيس خيس شود و لباسش بچسبد
به تنش و عيسو هيتماشايش كند و سيبك آدمش بالا و پايين برود.
تركيه نرخ دختربچههايخيس را خوب ميداند و راضيكردنش خرج دارد و
هر بار علاوه بر نقدينهبايد كلي عكس را كه با هزار مصيبت از
مجلههاي خارجي پسرخالة مادرم،دور از چشم پدرم كه هميشه از لجش
ميگويد اين پسرعمهاش خيلي عوضياست، از صندوقچة مادرم كش
رفتهام به او بدهم. مثلاً سرگذشت همين عمه انيس كه با عمو يونس
دوقلو بودند، هيچوقتاز يادم نميرود. عيسو ميگويد عمو يونس ماهيگير
بوده و هميشه ازصدفهاي دريايي براي عمه انيس سينهريز و خلخال
درست ميكرده و هروقت او را دور و برِ كپرِ كاكاعلي ميديده بهروي
خودش نميآورده. عيسوميگويد او را در غياب عمو يونس به خانة
پسرعمويش عليخان كه قيافهاشبه ظهر عاشورا ميمانست، ميفرستند و
عمه انيس كه همسن دخترهايعليخان بود سه ماه بعد از عروسياش
فرار ميكند و عليخان هم سگش راپي او ميفرستد و بعد خونين و
گيسبريده به منزل عمويش پسش ميفرستدو پدربزرگ، كه هنوز از زخم
مصيبت عمه راحيل زجر ميكشيد، عمه انيس رابه طويله ميبرد، تنش را
به تيركي ميبندد و با وِريسي كه كاكاعلي بافته، تنشرا مثل تن
كاكا ميكند. عيسو ميگويد نصف شب خودش آمده عمه انيس را ازتيرك
باز كرده و عمه انيس خودش را به زير پستان گاو رسانده و شير
خورده.بعد عيسو كاكا را خبر كرده و او هم همانشب عمه انيس را
دزديده. عيسوميگويد شب سياه بود. كاكاعلي و انيس هم سياه بودند،
پس هيچكس نديده كهچي شده. بعد عمو يونس كه از دريا آمده و نقل
ماجرا را فهميده، با هيچكسحرفي نزده و ديگر به اتاق زنش نرفته.
عيسو ميگويد شنبهشبي اهل منزلمنقل الو كرده كلي اسپند دود داده و
مُشت مُشت زاغ رويش ريخته و زنان جلوِچشمان خونگرفتة مردان
زاغها را از آتش بيرون آورده ميان زاغهاي سوختهدنبال چهرة دزد
عمهام گشتهاند، تا اينكه چشم عمة پدرم به تكه زاغ
سياهيافتاده كه ميخواسته فرياد بكشد. عيسو ميگويد ميخواسته فرياد
بكشدنامرد! و دهانش روي نايِ نامرد باز مانده، بعد همين مادربزرگم
چهرة مردسياه را در صحني گذاشته و استغفراللهگويان دور گردانيده و
پدربزرگ باديدن زاغ زيرلب نمك بهحرام غليظي گفته و همههاج و
واج يكديگر را نگاهكرده بودانند. سالها بعد كه عمو يونس در
رودخانه غرق ميشود، هر چه غواص تويآب ميفرستند پيدايش نميكنند.
آخر سر ملااحمد ميگويد مادرش را سرِرودخانه ببرند تا صدايش كند بلكه
جسد محض خاطر مادر دلسوختهاشبالا بيايد. ولي خبري از عمو يونس
نميشود. عيسو ميگويد او بوده كه گفتهبايد عمه انيس بيايد. عمه
انيس را كه غروب روز بعد آوردند من ديدمش.پابرهنه بود و آفتاب
بيرمق بهنيمة صورتش زده بود و ساية مُژههايش رويگونههاي
خراشيدهاش افتاده بود و همهجا سكوت بود و صدايي از كسيبرنيامده
بود و من درست همان لحظه، همانجا عاشق عمهام شدم و آنخلخال،
آن خلخالي كه بهپا داشت انگار دستهاي كاكاعلي بود كه با
آنناخنهاي درشت و سفيد دور ساق پايش حلقه شده بود. بعد مقنعهاش
را ازسرش برداشت و روي شانههايش انداخت. چهرهاش را رو به آسمان
گرفت وگردن كشيد ـ و من به كاكاعلي حسوديام شد ـ و با فرياد يونس
رگهايگردنش بيرون جهيد. هنوز فرياد عمه انيس تمام نشده بود كه
يك سياهيروي آب پيدايش شد. وقتي جلو آمد ديديم كه عمو يونس است
كه طاقبازروي آب شناور بود. از آب كه بيرون آوردندش دستهايش
روي سينهاشقفل بود. عمه انيس خم شد و دستهاي مشتشدهاش را
بوسيد. پس از آن منعمه انيس را نديدم. سال بعد حتي براي مرگ
مادرش هم نيامد. اما عمه رقيهآمده بود. عيسو ميگويد عمه رقيهام
را طلسم كرده بودند. طلسم كرده بودندكه عقلش سر جايش بيايد، كه از
خر شيطان بيايد پايين و زن پسرعمهاش،يعني پسرخالة مادرم بشود.
همانكه سال باراني، كه گندمها حسابي قد كشيدهبودند، خبر گمشدن
بزغالة مادرم را آورده بود. پي بزغالة گمشده ساعتها بامادرم در
گندمزار گشت، تا اينكه از نفس افتاد. اگر باد پيراهن دختر
خالهاشرا به آبادي نياورده بود و دور علم عاشورا نپيچانده بود شايد
آن رسوايي پيشنميآمد؛ اگرچه مادربزرگم پيراهن دخترش را از علم
گرفته بود و از پشتدريده بود و گناهش را به گردن خواهرزادهاش
انداخت بود. مادرم ميگويدخواهر پدربزرگ چهارشنبه شبي رفته بود پيش
منزولهاي ته بندر برايچارهجويي. البته پدربزرگ اجازه را صادر
كرده بود. مادربزرگ و خواهرش باهم رفته بودند. مادرم هم رفته بود
و عيسو را هم برده بودند كه در آن موقعنابالغ بود و بهكار ميآمد.
مادر ميگويد منزوله زن چاقي بوده با چشماني ريز و سري كوچك
بامقنعهاي كه زير چانة خالكوبياش ـ عيسو ميگويد گُرز رستم ـ
محكمشميكرده و انواع مهرهها و خرمهرهها و شرابهها به خودش
ميآويخته. مادرميگويد سرش براي اين كوچك شده بوده كه هميشة خدا
بخور هنديميداده. منزوله وقتي كه مادربزرگم را ديده و فهميده كه
خواهر ناخدا حيدراست و حكماً سكة سنگين بابت رفع بلا ميدهد حسابي
بخور داده و پشت سرهم سيگار كشيده و خون خورده تا عاقبت هم از
هوش رفته. وقتي منزولهبههوش ميآيد چشمهايش يكدست سفيد بوده و
به گلبوتههاي سفيدپيراهنش اشاره ميكرده. مادرم ميگويد منزوله
گفته كه بايد موي گربة سياهسفيدگوش را در چهارشنبه شبي بچينند و
با دعايي به لباس عمهام سنجاقكنند و مراقب باشند كه كسي آنشب
آب داغ بر زمين نريزد. عيسو ميگويداولين چهارشنبة پس از ملاقات،
پدربزرگ امر كرده كه تمام اهل خانه شام راماهي بخورند، آنهم
محض گربة ليلا بلوري كه تنها گربة سفيدگوش بندربوده. از وقتي كه
ليلابلوري پايش به بندر باز ميشود لبهاي زنان بندر ازپچپچ باز
نايستاده. عيسو ميگويد شنيده كه مادرم با مادر تركيه دربارة
خالِچشم آهوي روي بازوي چپ ليلابلوري و زخم جوشخوردة روي
رانراستش حرف زده و مادر تركيه گفته كه قاسم قصاب بهش گفته كه
آن خالشبيه چشم خمار گاو است نه آهو، و حكماً چشمان كَل مجيد
لحافدوزكمسو بوده و همهچيز را اشتباهي ديده. عيسو ميگويد هيچ
لازم نبود آنشبآنهمه ماهي سرخ كنند. ناخدا حيدر ميتوانسته
وعدهاش را از جمعه بهچهارشنبه بيندازد و كلي هم موي گربه دست و
پا كند. عيسو ميگويد وقتيعمهام را چيزخور كردند و دور از چشمش تعويذ
را توي درز لباسش جادادند و تنش كردند همهچيز عوض شد. زنان خانه از
نيمدريهاي اتاقشانعمه را پاييده و ديده بودند كه سهروز و سهشب
پلك روي هم نگذاشته وچيزي نخورده و مدام دور حياط چرخيده و با
كساني، كه فقط ميديده حرفميزده و گاهي هم پايكوبي كرده و
آواز خوانده و يحيي را صدا كرده. او لابدنميدانسته كه يحياي
زبانبسته را آنسوي آب، خيلي دور از اينجا، توي آبانداختهاند.
بعد پدربزرگ با چوبي هر دو ساق عمه را شكسته و عمه رقيهديگر آواز
نخوانده و پايكوبي نكرده و آرام گرفته و خوابيده. عيسو ميگويدنصف
شب اهل منزل از سر و صداي عجيبي بيدار شده ديدهاند چه
واويلاييبهپا شده. اثاث منزل از گوشهاي به گوشة ديگر پرت
ميشده و هيچ تشت ومنقلي و هيچ آفتابه و لگني و هيچ خمرهاي
سالم نمانده بوده. بعد اهل منزلهمه با هم بسمالله گفته و
بهلباسشان سنجاق زده و آيةالكرسي خوانده و هيبه راست و چپشان
فوت كردهاند تا معركه خوابيده. بعدش هم فهميدهاند كهخبري از عمه
نيست و دود شده به هوا رفته. عيسو ميگويد پنجشنبه كه رفته
امامزاده سيديحيي براي خيرات، عمهرقيهام را آنجا ديده. ديده
كه موهايش يكدست سفيد شده و چشمهايشعين چشم غورباغه وق زده.
شايد آواز هم ميخوانده. روي سنگ كوچكگور سيديحيي گلاب ميپاشيده
و با مقنعهاش سنگ را تميز ميكرده. عيسوميگويد عمه رقيهام پاك
عقلش را از دست داده وگرنه حكماً بايد از اندازةگور ميفهميد كه
اين گور يحياي او .نيست
+ نوشته شده در چهارشنبه 9 خرداد1386ساعت 13:23  توسط شهرام گراوندی
|
