تبليغاتX
saddastan

saddastan

فصلی با نوشتن

به بهانه سیروس

و بار دیگر شهری که دوست می داشتم*

 

  سیروس امیری زنگنه برادر من است. هم تبار من است. سیروس بر من حق دارد. چنانکه دست مرا گرفته باشد و رهنمون شده باشد تا آبشخور چشمه ی کتاب و نشریات نابی که بسیاری از آنها مرده ریگ پدر مرحوم و بزرگوارش بوده اند. شاید من هرگز نباید و نمی بایست در باره ی سیروس حرف بزنم و یا زده باشم. چرا که خوشتر آن باشد که سر دلبران / خفته آید در میان دلبران.

و او برای من دلبری کرده در قاموس برادری که راه را از چاه به من نمایانده. و مثلن یادی بکنم از کوچه های تنگ و پیچ پیچ اطراف مسجد جامع که وقت و بی وقت کارتن کارتن کتاب می بردم و یا فرشاد آمنصور ـ خدابیامرزـ که برایم از پیش سیروس می آورد و ما بچه های گیج و گولی نبودیم در آن وادی. دست کم در آن سالهای بگوییم دور.

و چه بالون هایی را در خیال به آسمان می بردیم من و سیروس و مراد زنگنه و نورعلی ملایی ... چه نقشه هایی که تمامن نقش بر آب. من البته که خرسند نیستم. و از شکست متنفر. و مثلن چراغ اوربه که باهم برافروختیم اول بار. بماند. گذشت.

و حالا هر جغله یی به شاملو هم سنگ می زند، احمق . که چه ؟! شعر شاملو کهنه است!!!

سیروس و دیدار سیروس هر بار برای من واجد نوستالوژِی است. نوستالوژی از دیار بکری که تمامن بوی پونه. بوی شکوفه های سیب دم بهار.و انار هیچ وقت نرسیده و چغاله هایی که می دزدیدیم! و از منظری دیگر یادآور تمامن هوش و فراست بچه هایی که زمانی بعدتر می توانند هر کدام صدایی باشند. هستند ؟! و از بس دلم گرفته، اگر خناسان و خبیثان بهلند. بگذارند.

سیروس با بوی سیگاری که هر دم گرداگرد راه رفتن و حرف زدنش می پیچد و یاد کتاب هایی که لابلای هر ده صفحه اش پوست سیگاری، لف ی ، شکلاتی ...

سیروس درّی است در شهری که دوست می دارم و دیگر به آن تعلقی ندارم. و اگر چه دوست دارم از خسته گی های مکرر و مدام و همواره ی آن شهر خوب لعنتی خود را رهایی بخشد ، نیک می دانم چراغ شعر در آن وادی ی اینک دور از من چه بسا برای همیشه کور شود. کور . خاموش.

نگاه من البته و او هنوز به دست هایی است که شب ها می نویسند و روز با ولع می خوانند و پاک نویس می کنند.

باقی برای مجالی وسیع تر. ایدون باد.

.......................................

* عنوان کتابی از نادر ابراهیمی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 اسفند1385ساعت 23:49  توسط شهرام گراوندی  | 

نگاه آرام ، کلام ساده ، جهان دلپذیر

  رضا بختیاری اصل

    سیروس امیری زنگنه را اول بار در سال 82 دیدم . به اتفاق شهرام و ... رفته بودیم باغملک و هم از نخست بار او را شاعری یافتم از شلتاق و گرد و خاک و هیاهو گریزان ، در خلوت خودش به قول دوستی می شکفت و هم می سوخت اگرچه نیز نمی ساخت . آیا می سازد ؟ می سازیم ؟ به پهنا ماندن و نه در دراز رفتن ، بزرگی می خواهد و هزینه و او هزینه را پرداخته بود . شعرهای او در آن زمان به شیوه ی شعرهای ساده و در عین حال موضوع گرای دهه شصت بود . مرادم آن گونه شعری بود که ریشه در سال های آخر دهه چهل و پنجاه داشت . یک ابتدا ، یک تنه و یک پایان بندی که در آخر ، خواننده را به پیامی وعده می داد . او اما در شعرهای اخیرش تحولی بنیادین را در بیان و نه لزومن زبان تجربه می کند . اگر در شعرهای گذشته اش ما با فقر کلمه و تصویر رو به رو بودیم در شعرهای اخیر او شاهد دایره واژگانی وسیع و تصاویر بسیط و گسترش یافته ، هستیم . اگر چه در شعرش هنوز لغزش هایی در شیوه تقطیع یا تصاویر تراش نخورده هست که آن را باید به خطر کردن اش در تجربه بیانی جدید بخشید .

نگاهش آرام و کلامش ساده و جهان اش دلپذیر است . شعرهایی از او را می خوانیم .

*

صیغه گریه

غلط بود

وقتی ماه را

که زیبا نشست در برکه چشمان پلنگ

با پنجه ی شب تنها گذاشتیم ؟

روز از غفلت ما سود کرد

و خورشید را به تاب بازی

میان آسمان افکند

غلط بود

شب مان را رها کردیم

تا روز بهتری را

با پاهای برهنه حس کنیم

غلط بود ، نبود ؟

شمعدانی ها را به کاملیا فروختیم

و نرگسی ها را

با حروف ثابت سربی به مهمانی بردیم .

غلط نبود ؟

اجازه دادیم کرم های شب تاب

ستاره هامان را بدزدند

و صیغه ی گریه ما را

جاری کنند مدام .

*

تبخیر روح در زاویه پنجره ها

- بگشایمت پنجره مغموم ؟

جز تیره گی تمام

که نفوذ ناگزیرش می خورد مرا

چه بر من چیره می کنی ؟

شب و ستاره ها که به زاویه های ابر خوابیده اند

و ماه که گاه به چالاب ها تن می زند !

- بسته بمان

مغموم ترین پنجره جهان !

که اینجا

با تبخیر چای داغ

زندگی تیره می شود

شب بیرون از چهار دیوار

احاطه کاملی است !

غلظت خود به پنجره می کشد

و من در پناه یک روشنایی که زرد می زند

به تماشای خود ایستاده ام .

پنجره مغموم با دست های تا شده زیر بغل

مرا نمی گشایی

من شب پنجره

و روحی که از بدن ام تبخیر می شود

- بگشایمت پنجره مغموم ؟

بگشایمت به ازدحام کوچه ی خوشبخت

که آنجا

اشباح سرگردان به هیبت انسان

به جست و جوی اجساد منجمد غذاهای نیم جویده خوشبخت اند باز

چون دوش

دوشین

پار

پیرارین

بگشایمت

پنجره مغموم ؟

به این ازدحام کوچه ی خوشبخت ؟

بمان دست زیر بغل

به من

به چای

و روحی که در تبخیر استکان چای بر می خیزد

تماشایم کن !

رضا بختیاری اصل

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 اسفند1385ساعت 23:47  توسط شهرام گراوندی  | 

Free counter and web stats