تبليغاتX
saddastan

saddastan

فصلی با نوشتن

مکالمه

بیاد فروغ

گفت: انا لله و انا الیه راجعون
گفتم: بیامرزدش خدا،
که بود؟
گفت: شهرام گراوندی
گفتم: او که زنده است!
گفت: بلی. او زنده است؛ مثل زنده رود
که یک روز زنده بود!

..............................
زنده رود : همان زاینده رود
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت 14:34  توسط شهرام گراوندی  | 

نگران تار موی تهمینه

 

من نگرانم

وقتی ادیسون

یک آمیب نیست حتا

چگونه می توان شعر نوشت!

اما این شعر است یا پراکنش واژه؟!

چرا

پس چرا

دشت ارغوانی نیست؟!

چرا چراغ لاله را

نیفروخت دستی که

عادت داشت؟!

تا دو سه کرٌت دیگر

خروس خواهد خواند

باد می آید

ماه، آشفته

ابر در بلوغ تر خود، خفته

_ فیل و زرافه

به هم پیچیده!

سده ی سوم هجری قمری است

شب اول ماه آخر سال آخر دهه ی اول

لامپ پستوی خانه ی فردوسی

ریخته، سوخته، پژمرده

دختر بابا

عشوه می ریزد، می ریخته، می ریزد

پایpc  !

- : شماره بدم ؟!

ندم ؟!

عکس ؟!

Ignore ؟!

Delete ؟!

چی ؟! ...

و من در حیرتم

وقتی ادیسون

یک آمیب نشده ،

چگونه می نویسد فردوسی؟!

چرا دشت،

پس چرا

سراسر دشت ارغوانی نیست ؟!

رستم از زابل و

تهمینه از آبادان

زیرکرسی گرم خانه

پای به هم می سابند ،

دختر بابا

از شمارگان طلا

واسه بچه ی تهرون

افه می آد

پوز پسر کش اومده!

توی توس

ایرانسل

هنوز آنتن نمی دهد

بی خود است خطی

که علی الحساب

آقای جهانگشا

صله داده، بخشیده، لطف فرموده!

شب اما

شب معجزت های باستانی است

شب ماندن یکی و

رفتن همه است

شب شمارش خراج مٌلک ری است

که به تار مویی از بلخ

می شود فروخت

فروخته، بخشیده ...

- : ای بابا

اما هنوز

دشت ارغوانی نیست

و من در حیرتم

چگونه می نویسد فردوسی

حالا که ...

اهواز 15فروردین 86

 
+ نوشته شده در  سه شنبه 7 خرداد1387ساعت 14:31  توسط شهرام گراوندی  | 

 
تا شنبه فاصله هاست
مثلن یک دره با هشتاد تا کوه
و دشتی آسیمه از بره های شوریده گی ذهن!
قلمرویی پر از پچ پچ سایه ها و هراس های شیوا
و « *کل کلات » هایی که گول ت می زنند
 - زده اند!
و قصه هایی پر از غول و نیرنگ حور- آدم و آینه های کاشی
و خواب های تخدیری در گودال های خنجر و خار و درفش
جاده های بزروی پر از هول و ولا
که رژه ی هر گله ای ش در یاد نیست!


تا شنبه فاصله هاست
با فرصت هایی به شدت کاهی
و خبر مرگ عتیق گیاهَ ش در پیش
و مجال شلنگ اندازی باد در معبر ستاره
 - هیهات!


در برکه چه آواز غریب کولیان!
چه ساز مهیب باز- خاموشی!
چه هلهله ی مشکوک و مبهم جن – پریان!
و رویای پونه را
با چشم های ترسیده
میان بیشه
گم کردیم!


............................................

کل کلات = پرنده ای خاکستری با کاکلی در سر . همان کاکلی


 اهواز 20 فروردین 87

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 فروردین1387ساعت 1:16  توسط شهرام گراوندی  | 

می گذرد از پشت پنجره
یک مرد ژنده پوش
سرمای بهمن ش
خلیده به جان
تا مغز استخوان
می نگرم از پشت پنجره
کنسرت مرگ را
دستم به سوی تلفن می رود
لاشخوری
به شهرداری
زنگ می زند!

تهران 21 بهمن 86
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 11:55  توسط شهرام گراوندی  | 

شب / جلجتای خواب را دور می زند


حالا

من رابین هود قصه نیستم، هستم؟!

شب

که از فراز سر پشه ای

جلجتای خواب را

دور می زنی

می روبی

به فکر خراج دست هایی باش

که شور را

از یاد برده است.

چهارشنبه ها ممنوع است

تا اطلاع ثانوی

ـ به شوخی برگزار می شود، سوری!

جیک جیک مستون و

قر و قمیش ساده

و خنده ای که

بر لبان تو آماسیده

و چشمک ستاره ای

که در دود و دفنگ شب

جدی گرفته نشد.

حالا من رابین هود قصه ام

کمند می زنم تا

پل سوم کیانپارس

تا ساحلی که لبش را گزیده است

آب گلی

که بلعیده

لیسیده

مکیده

بیارم فشفشه ها را سوغات

برای کودکم

ـ : جان کوچولو!

ذوق می کند، بکند

چهارشنبه ها را چوب حراج

با کتکی که

به قالی می زند مادر

دم عید است

بتکان از دلم، روحم

خسته ام

چهارشنبه ها ممنوع است

چهارشنبه ها تعطیل است

چهار تخم شاهدانه

ترش می دود در دهان رضا

توی صبح اسفندی

که غبار می وزد، می بارد

رویید در دلم، تناور شد، بالید

می خوابم حالا

تا صبح روشن بهار

تا سال هر چهارشنبه ی روشن

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 اسفند1386ساعت 18:17  توسط شهرام گراوندی  | 

 سال ۱۳۴۳ فروغ فرخزاد در استودیو رادیو ۲ روبه‌روی ایرج گرگین نشست تا از نظراتش درباره‌ی شعر بگوید. نظراتی که همان روزها جنجال آفرید. دو سال بعد، فروغ در روزهای اوجش در یک تصادف جان سپرد. محبوبیت فروغ باعث شد صدای او در این مصاحبه سال‌ها دست به دست بچرخد.

...

رادیو زمانه : سراغ ایرج گرگین رفتم ، روزنامه نگار با سابقه که که با شاعر «تنها صداست که می‌ماند» یک گفت‌وگوی منحصر به فرد انجام داده است. از گرگین درباره‌ی روزی پرسیدم که فروغ را به استودیو رادیو ۲ تهران دعوت کرده بود.

در انتخاب سوژه‌ها، در انتخاب موضوع و در انتخاب آدم‌هایی که یک گزارش‌گر یا یک مصاحبه‌کننده سراغشان می‌رود، معمولاً یک مجموعه مسایلی دخیل است. چی شد که شما سراغ فروغ رفتید؟

 
من برنامه‌ای را در رادیو دوم شروع کرده بودم با عنوان «صدای شاعر» و هر هفته با یکی از شاعران برجسته‌ معاصر صحبت می‌کردم.

 
می‌دانید دهه‌ ۴۰ اصولاً دوره‌ی رونق شعر جدید ایران بود و شاعران برجسته‌ای در آن زمان بهترین آثارشان را منتشر می‌کردند. در همان زمان بود که فروغ فرخزاد هم شهرت بسیار پیدا کرده بود. آثار اول فروغ آثاری بود که به خاطر موضوع‌های شعرش و به این خاطر که به عنوان یک زن شاعر، چیزهایی می گفت که تا آن زمان، در شعر زنان حداقل، کسی جرأتش را نداشت، بگوید و به همین دلیل به عنوان یک شاعر جنجالی و یک چهره‌ی جنجالی شناخته شده بود. مجموعه‌ی «اسیر»ش را بسیار نقد می کردند و در آن زمان حتی به مسخره از آن یاد می کردند.

 
می‌دانید که فروغ فرخزاد در سبک و در موضوع شعر دچار یک تحول فکری تدریجی شد. به نظر من نشانه های این تحول، از آغاز حتی در همان شعرهای اولیه‌اش آشکار بود؛ و به عنوان کسی که آینده‌ی بسیار درخشانی دارد شناخته می‌شد. ولی در آن زمان‌کم کم فروغ ‌فرخزاد، دیگر آن شاعر جنجالی شناخته نمی‌شد. مجموعه‌ی تازه‌ای از او داشت منتشر می‌شد و شعرهای جدیدی از او در فصلنامه‌ی «آرش» و در فصلنامه‌های آن زمان منتشر می‌شد که فروغ‌ فرخزاد دیگری را به دوستداران شعر معرفی می‌کرد.

 
می‌شود این چنین تعبیر کرد که آن زمانی که شما برای گفت‌وگو به سراغ فروغ رفتید، مورد توجه عموم بوده؟ حالا به هر حال عموم روشنفکران

بله، بله. بسیار. در واقع دون نوع قضاوت راجع به فروغ همان زمان هم وجود داشت. در آن زمان یک نوع جدال در گرفته بود بین کسانی که معتقد بودند شعر فارسی نباید قواعد قدیم و قواعد عروضی و قافیه و وزن همیشگی و سنتی خودش را از دست بدهد، و کسانی که شعر جدید را از زمان نیما به بعد باب کرده بودند، و این جدال واقعاً جدال شدیدی بود.

در واقع جنگ به شدت بالا گرفته بود. در همان زمان بود که مثلاً شاملو علیه مهدی حمیدی شیرازی شعر می‌گفت و در یک شعر گفت که من حمیدی را به دار شعر خود آویختم. یا فرض کنید درباره‌ی فروغ هم هم‌چنان که گفتم قضاوت‌های آن‌چنانی می‌شد.

 درست است این‌که شما می‌فرمایید. در آن زمان اسم فروغ فرخزاد، حداقل در میان دوستداران شعر اسم شناخته‌شده‌ای بود؛ ولی هواداران شعر سنتی و قدیمی ایران به چشم تحقیر حتی نگاه می‌کردند. فروغ یک زن بود، و مضمون شعرهایش مضمون‌های بسیار پرجرأتی بود و بی‌سابقه؛ و طبیعتاً در این زمینه بیش از شاعران نوآور مرد مورد گاه استهزاء و گاه مورد حمله قرار می‌گرفت.

من فروغ را که دعوت کردم، البته آشنایی شخصی هم با او داشتم. به این معنا که من در آن زمان با آقای ابراهیم گلستان در استودیو «فیلم گلستان» چند روز در هفته کار می‌کردم و عموماً بیشتر فیلم‌های مستندی را ایشان داشتند، دوبله می‌کردم و گفتارش را می‌خواندم و ضبط می‌کردم.

 

و بعد البته پیش از آن‌که نشریه معروف «کتاب جمعه»ی کیهان منتشر بشود، آقای گلستان یک طرحی با آقای دکتر مصباح‌زاده در مورد انتشار کیهان جمعه داشتند که فقط اختصاص به مباحث ادبی و هنری پیدا بکند. من مرحوم فروغ‌ فرخزاد را در استودیو گلستان می‌دیدم از نزدیک. حتی هنوز دست‌خط‌های شعرهایش مثل یک نقاشی جلوی چشمم گاهی وقت‌ها هست.

 

اصولاً فروغ اهل مصاحبه بود، آقای گرگین؟ چون الان این گفت‌وگو خیلی منحصر به فرد است. آیا آن موقع هم این‌قدر خاص بود؟

 

خیلی به ندرت. من برای شرکت در این برنامه‌ «صدای شاعر» خانم فرخزاد را دعوت کردم. جز (این فکر می‌کنم) یک مصاحبه‌ی (مطبوعاتی) با مرحوم مشرف‌ آزاد تهرانی یا مرحوم طاهباز داشت که در آن زمان در نشریه‌ی «آرش» چاپ شد. ولی من تصور می‌کنم این تنها مصاحبه‌ای بود که فروغ کرد...

 

این آشنایی شما با ایشان و دوستی با آقای گلستان و خانم فروغ در استودیو گلستان باعث این گفت‌وگو شد؟ چون این تنها صدایی است که ما از فروغ سراغ داریم از آن زمان!

 
این آشنایی به هر حال تأثیر داشت ولی همه شاعران نامدار در برنامه‌ «صدای شاعر» شرکت می‌کردند مثل شاملو، اخوان، سیاوش کسرایی و شاعران دیگر همان زمان (از جمله) خانم سیمین بهبهانی (و) هر شاعری که اسم و رسمی در آن زمان داشت در آن برنامه به اسم شاعران جدید صحبت می‌کردم و من تصور می‌کنم در درجه‌ی اول نامی که این برنامه‌ی «صدای شاعر» پیدا کرده بود و علاقه‌مندان زیادی که در محافل ادبی داشت، باعث شد که فروغ مایل باشد در این برنامه صحبت کند.

 
او اهل مصاحبه‌ی مطبوعاتی و گفت‌وگو و این‌ها به آن معنا نبود؛ ولی انتخاب می‌کرد. یعنی اگر احساس می‌کرد کسی که با او صحبت می‌کند، حرفی جدی برای پرسیدن دارد، یا اگر حرفی که او می‌زند، در جای مناسبی، موقع مناسبی پخش می‌شود، احتمالاً این کار را می‌کرد. ولی گفتم، به جز این مصاحبه، هیچ مصاحبه‌ی دیگری که با او باشد، وجود ندارد. البته به خاطر دارم که محمد آزاد مشرف تهرانی یک گفت‌وگوی درباره‌ی شعر با او داشت که چاپ شد؛ ولی صدای او نبود.

 
فروغ در گفت‌وگویی که شما با او انجام دادید، حرف‌هایی می‌زند که خیلی بر خلاف جریان است. خودتان هم اشاره کردید که مخالفانی را هم بر می‌انگیزد. در آن گفت‌وگو به طور خاص اشاره می‌کند که با این نگاه امروزی، مثلاً می‌شود مجنون را که به هر حال یکی از شخصیت‌ها و یکی از کاراکترهای تیپ یک جریان خاص شعری است، به عنوان یک بیمار روانی تلقی کرد. از شعرهایی حرف می‌زند که پر از آه و ناله است؛ پر از شمع و پر از ستاره است و می‌گوید این‌ها شعر امروز نیست. در حالی که همان زمان شاعرهایی همین شعرها را می‌گفتند و با همین ستاره‌ها و همین شمع‌ها. آیا این گفت‌وگوی شما سر و صدایی کرد و جنجالی بر انگیخت؟

 
روزی که من از فروغ برای این مصاحبه دعوت کردم، به خاطر دارم موقع وزیر اطلاعات یا رییس کل رادیو آقای معینیان بودند در استودیویی که این برنامه داشت ضبط می‌شد، او همین طوری تصادفاً داشت از کریدور رد می‌شد که پرسید این خانم کی هستند که آمده‌اند برای مصاحبه؟ گفتم: «فروغ فرخزاد» گفت:همان فروغ فرخزاد؟» گفتم: «بله.« گفت: «خب مسئولش خود شما هستید!»

 
یعنی می‌خواهم بگویم که اسم فروغ فرخزاد حتی در آن زمان برای برخی ایجاد تعجب می‌کرد و ایجاد نوعی، شاید، نگرانی که حالا مثلاً این خانم در رادیو چه خواهد گفت که دارد پخش می‌شود و این نکاتی هم که در آن مصاحبه اشاره کرد، در زمان خودش بسیار مورد بحث قرار گرفت.

 

مصاحبه چندین بار پخش شد؛ همان زمان از رادیو، و بعد هم به صورت نوار دست به دست گشت و این را خود من ضبط نکردم که در واقع توزیع کرده باشم. خود من هم تعجب کرده بودم وقتی که این نوار پیش از انقلاب توزیع شده بود.

 
من خودم ۱۰ سال پیش این نوار را و با یک مجموعه از صدای فروغ به عنوان کادوی تولد دریافت کردم ...

 بله، انواع و اقسام کپی‌های دیگر آن منتشر شد و بعد از انقلاب هم می‌دانید که دست به دست گشته و خود من هم دارم.

 
گاهی حرف از کشف فروغ زده می‌شود و خود شما هم از نقطه‌ تحول فروغ گفتید. به عنوان روزنامه‌نگاری که آن دوران را تجربه کرده و با فروغ و دنیایی که فروغ در آن زندگی می‌کرده و کار می‌کرده است، نزدیک بودید، چه چیزی را باعث «تولد دیگر» فروغ می‌دانید؟ ابراهیم گلستان، سفر، تجربه‌ زندگی، مطالعه؟

 

شاید مجموعه‌‌ همه‌ این‌ها. من معتقد نیستم که آشنایی با یک فرد به تنهایی می‌تواند یک انسان را دگرگون کند. ممکن است آشنایی با یک فرد، مثلاً آشنایی فروغ با گلستان، در تکامل شخصیت‌ یا احتمالاً نوع دیدش یا برداشت‌اش نسبت به شعر و این‌ها کمک‌های اساسی کرده باشد. ولی من معتقدم که فروغ از نخستین‌ شعرهایش، حتی به عنوان یک دختر جوان، این جرقه‌ها در او بود و شعر استواری داشت.

 
حتی کسانی که بعداً به غرض شعر فروغ را مورد بررسی قرار دادند، «ادیبان برجسته» اعتراف کردند که فروغ به معنای واقعی شاعر است. یعنی فقط مضمون در شعرش نیست، بلکه استواری شعری و تمام خواص و خصوصیاتی را که یک شاعر می‌تواند داشته باشد، فروغ داشت و این به تدریج کامل شد.

 

من تصور می‌کنم نوعی سرکشی که متأثر از احتمالاً دوران اولیه‌ زندگی، ازدواج، خانواده و محیط زیست است، در فروغ به صورت عصیان در آمد؛ هم‌چنان که نام مجموعه‌‌ شعرش هم «عصیان» بود. این عصیان باعث شد دختری که شجاعت آن را داشت بی‌پروا هر چیزی دلش می‌خواهد بگوید، نگران نباشد که جامعه راجع به او چه قضاوتی می‌کند، در شعرش هم این‌ها منعکس بشود.

یک نکته هم همیشه در خودش، در شخصیت‌اش به نظر من و در آثارش همچنان دیده می‌شود، و آن نوعی حزن است که باز احتمالا متأثر از زندگی خصوصی آدم است؛ متاثر از سابقه و گذشته و احتمالا نامرادی‌های معمولی زندگی است.

 

فروغ را من بارها دیده بودم. به با او وارد کشمکش ادبی شدن و بحث کردن کار دشواری بود و بسیار از عهده‌ این کار خوب بر می‌آمد، ولی در خیلی از مواقع شخص ساکت و محزونی به نظر می‌رسید.

مرگ فروغ در جوانی، به اصطلاح جوان‌مرگ شدنش، چه قدر باعث گل کردنش شد؟ یعنی آن حقیقتی که از فروغ وجود داشت، آیا ممکن است در پس فاجعه‌جوان‌مرگ شدنش پنهان شده باشد، یا ناگهان باعث گل کردنش شده باشد؟

تصور می‌کنم که آن حادثه هم به شهرت بیشتر فروغ کمک کرد. همیشه افرادی در اوج شهرت، زمانی که در قله‌ کار و خلاقیت خودشان قرار دارند، اگر رشته‌ عمرشان بریده بشود، نه تنها باعث تأسف می‌شود، بلکه باعث حسرت می‌شود و باعث حرف بیشتر. در مورد فروغ هم بدون تردید همین بود. مرگ ناگهانی‌اش، آن هم به آن صورت، بحثی که همان زمان بر انگیخت و این‌که تمام مطبوعات آن زمان ناگهان فروغ را احتمالاً به تعداد بیشتری شناساند.

 
ولی این بر سر زبان افتادن بیشتر نام باعث می‌شود که افراد بیشتری بتوانند به کشف هنرمند و به کشف شاعر بپردازند و در مورد فروغ هم همین طور، و بعد سهراب سپهری هم همین طور. فروغ به تدریج بیشتر شناخته شد. شما ببینید، الان بعد از ۵۰
­۴۰ سال، نسل جوان وقتی که این شعر را می‌خواند، با آن ارتباط برقرار می‌کند. آن زمان هم همین طور بود و در مورد فروغ هم همین شد و بدون تردید مرگ ناگهانی و تأسف‌انگیزش باعث شد که نام او بیشتر مطرح بشود.

 

خودتان گفتید که مرگ فروغ در آن زمان بحث‌هایی را بر انگیخت و در جاهای مختلف هم مطرح شد، هم رادیو و هم تلویزیون به او پرداختند. گاهی اشاره‌هایی می‌شود به این‌که این تصادف که فروغ در جریان آن از دست رفت، فقط یک تصادف نبوده. گاهی اشاره می‌کنند به خودکشی؛ گاهی اشاره می‌کنند حتی به قتل. شما به عنوان یک روزنامه‌نگار و شاهد آن دوران چه روایتی از حال و هوای فروغ در روزهای پایانی زندگی‌اش دارید؟

 
من این روایت دوم را که شما اشاره کردید هرگز نشنیدم. ولی راجع به خودکشی، جسته گریخته شنیده‌ام. ولی من چون دو روز پیش از درگذشت‌اش با او صحبت کردم و همان روز نیم‌ساعت قبلش به من تلفن کرد، کاملاً می‌دانم کجا و با چه ماشینی تصادف کرد و من این را فقط به حساب تصادف می‌گذارم واقعاً.

 

هر تصادفی ممکن است بی‌مبالاتی راننده موجب‌اش بشود؛ ممکن است حواس‌پرتی راننده موجب‌اش بشود؛ ممکن است که آدم در فکری است و دارد رانندگی می‌کند موجب‌اش باشد. ولی آن زمان همین تصورغالب در میان دوستان نزدیکش و همه بود؛ و من هم هم‌چنان همین فکر را می‌کنم.


گفتید که بی‌مبالاتی یا حواس‌پرتی. آیا فروغ فرخزاد کاری می‌کرده که باعث بی‌مبالاتی یا حواس‌پرتی‌اش بشود؟ مثلاً نوشیدن الکل یا کشیدن مواد مخدر یا ...؟

 
نه، نه. اصلا! هیچ وقت من ندیدم که یک آدم افراطی در این زمینه‌ باشد. به هیچ وجه. من شخصاً شاهدش نبودم و از کسی هم نشنیدم.


 




آقای گرگین! یک تصویر از زنی به ما بدهید که در استودیو رادیو ۲ با او دیدار کردید؟

 
تصویر ... یک زنی که به ظاهر شاداب و در باطن محزون بود. هم‌چنان که که در مورد هر شاعر دیگری می‌شود گفت. این اندوه، این غم در صدایش
شنیده می‌شد. شما صدای فروغ را که می‌شنوید، کاملاً می‌توانید کمی شخصیت‌اش را تصور کنید؛ حتی اگر او را ندیده باشید. من تصور می‌کنم که صدای فروغ خیلی معرف شخصیت‌اش بود. یعنی در این صدا شما هم شیطنت را می‌توانید ببینید، وقتی شعرهای خودش را می‌خواند، و هم حزن و اندوه را.

 
من یک چنین تصوری از او دارم. تصویر زن جوانی که در جست‌وجو بود. آرام نداشت و آن چیزی که همه در اطراف خود می‌دیدند، احتمالاً قبول نداشت و به گونه‌ی دیگری پیرامون خودش را می‌دید و در صدد کشف بیشتر این ارتباط‌ها و این فضا بود، چه از نظر اجتماعی و چه از نظر فرهنگی و شاید چه از نظر سیاسی و غیره. آدم کنجکاو، جست‌وجوگر و این‌که قانع به نظر نمی‌رسید.

 
+ نوشته شده در  یکشنبه 28 بهمن1386ساعت 20:54  توسط شهرام گراوندی  | 



فروغ فرخزاد/ شهرام گراوندی

درباره ی فروغ چه می توان گفت؟ از بس در این سالها از او گفته اند به زعم من دیگر حرف تازه ای برای گفتن نمانده. فقط گذر سالها را می خواهد که از پس خود خار و خسک ها و نارواها را از چهره ی او زدود و از او هیاتی ساخت که خوب یا بد همواره شکلی بایسته و آزانگیز ازش در ذهن ماند و تایید کرد.
فروغ کامل ترین زنی است که در تاریخ ادبیات ما ظهور کرده است. داشته ایم باز. مهستی گنجوی. پروین اعتصامی. و تعداد انگشت شمار دیگر. آنهم در جهان مردانه ی ایرانی و جهان سخت و بی باوری که از زن همان به که زایند شیران نر را می طلبیده. می خواسته همواره. اما فروغ یک استثناست. شاید این هم نیازی به ادامه دادن ندارد. من اما حوصله ی نوشتن را در باب هیچ چیزی ندارم. مدتهاست که با وبلاگ ها سر و کله می زنم ولی هیچ نپذیرفته ام و بخرجم نمی رود که بوی کاغذ را به دیدار نوشته ای بر مونیتور معاوضه کنم. فقط الان هم برای ادای دینی مختصر است به فروغ. چه کنم؟ ابزارم را از من گرفته اند. نمی گذارند بنویسم.
چند مطلب پراکنده و یکی دو شعر از فروغ می آورم و همین. تمام

 
+ نوشته شده در  یکشنبه 28 بهمن1386ساعت 19:3  توسط شهرام گراوندی  | 

 

میگ میگ لعنتی

 

یادم نیست کی و چه زمانی و کجا حتا خوانده بودم که در یک نظرسنجی جهانی اینترنتی کاشف به عمل آمد که گرگ موجود در کارتون میگ میگ و ک،ویوت بدشانس ترین موجود روی زمین نام گرفته است. خدایی ش نشده تا حالا شما هم حسابی لجتان در بیاید؟! من که دیوانه وار عاشق این کارتون هستم. این مجموعه کارتون وارنر برادرز را همه دیده ایم و آن را با نام میگ میگ می شناسیم. گرگی به نام Wille E. Coyote در صحراهای جنوب غربی آمریکا با تمام وجود به دنبال پرنده ای به نام RoadRunner (میگ میگ) می دود ولی هرگز موفق به خوردن یا حتی گرفتن او نمی شود.

 

ولی هیچ وقت فکر کرده اید گرگ برای چه به دنبال میگ میگ می دود ؟ اگر فکر می کنید انگیزه، خوردن و رفع گرسنگی است به این فکر کنید که آیا گرگ نمی توانست به جای آنهمه موشک و بمب و اسکیت مجهز به راکت و … یک پیتزا سفارش دهد و چندان به فکر خوردن این پرنده لاغر مردنی ولی سریع نباشد ؟

 

راستی چرا هیچ وقت گرگ موفق به گرفتن میگ میگ نمی شود ؟ شاید بگویید بدشانسی یا زرنگ تر بودن میگ میگ. ولی اگر دقیق به کارتون و اتفاقات آن نگاه کنید می بینید که ماجرا چیز دیگری است. بگذارید دقیق تر نگاه کنیم.

 

مسابقه گرگ و میگ میگ، در واقع نبرد بین خواست و سرعت / شتاب در زندگی امروز است. گرگ خواسته ای دارد که عبارت است از گرفتن (و نه الزاما خوردن) میگ میگ و مشکل همیشگی جامعه مدرن هم، سرعت و شتابی است که باعث می شود ما از اهداف مان عقب بمانیم. گرگ اگر فقط به دنبال سیر کردن شکم بود، به جای فشفشه ها و هواپیماهای پدالی کمپانی ای همه جا حاضر به نام ACME، یک پیتزا یا مرغ بریان سفارش می داد. گرگ مطمئنا به دنبال انتقام شخصی ناشی از عصبانیت هم نیست چرا که بسیار عقلانی و برنامه ریزی شده حرکت می کند. ممکن است خود گرگ هم نداند به چه دلیل به دنبال میگ میگ می دود ولی به شکلی مشغول انجام این کار است که گویی یک قرارداد ازلی و ابدی برای این تلاش بسته است: تلاش برای به دست آوردن آن چیزی که به دست آوردن اش ناممکن است. این شاید آسایش در جامعه مدرن باشد.

 

خواسته های گرگ با سرعت و شتاب زندگی مدرن همخوانی ندارند ولی گرگ - و من و شما - متوجه این نکته نیستیم و احساس می کنیم دلیل نرسیدن بدشانسی گرگ یا زرنگتر بودن میگ میگ است ولی اینطور نیست، گرگ شکست می خورد چرا که نمی داند برای چه مشغول دویدن است. بنا به گفته چاک جونز (سازنده Chuch Amuck: The Life and Times Of An Animated Cartoonist)، چند اصل غیرقابل عدول در پس ذهن سازندگان این مجموعه وجود داشته است:

 

قانون 1. میگ میگ به هیچ وجه نمی تواند به گرگ صدمه بزند مگر با گفتن “میگ میگ” !

 

قانون 2. هیچ نیروی خارجی نمی تواند به گرگ صدمه بزند مگر نادانی خودش یا عملکرد ناصحیح محصولات کارخانه ACME. در تمام قسمت‌ها، اشتباهات گرگ با عملکرد ناصحیح ابزارهای کارخانه ACME که ظاهرا گرگ باید دائما به عنوان یک مشتری محصولات جامعه مدرن به آن اعتماد داشته باشد همراه می شوند تا گرگ به هدف خود نرسد. در موارد بسیاری نیز اشتیاق بیش از حد گرگ به گرفتن میگ میگ باعث فراموش کردن شیوه صحیح کار دستگاه می شود.

 

قانون 3. گرگ می تواند به هر چیزی برسد به شرط اینکه متعصب نباشد. شخص متعصب، شخصی است که وقتی هدف اش را فراموش می‌کند، تلاش هایش را دوبرابر می کند. مشخص است در این حالت گرگ نمی تواند سریال شکست هایش را خاتمه دهد چرا که همیشه تصور می کند دفعه بعد حتما موفق خواهد شد.

 

قانون 4. هرگز هیچ مکالمه ای وجود ندارد، مگر “میگ میگ”. و البته گاه گاهی چند تابلو حاوی مکالمات می بیند ولی این تابلوها فقط وقتی ظاهر می شوند که گرگ مطمئن است که شکست خورده و باید درد زیادی را تحمل کند.

 

قانون 5. میگ میگ همیشه باید روی جاده بدود. جاده ها از پیش ساخته شده اند و هنر اصلی میگ میگ این است که همیشه روی این جاده های از پیش ساخته می دود پس از نظر جامعه مدرن یک موجود موفق است. اصولا اسم او RoudRunner است یعنی دونده جاده و چه چیزی برای جامعه مدرن، بهتر از کسی است که با مهارت روی جاده های موجود می دود و تلاش نمی کند از جاده ها بیرون برود یا جاده های تازه بسازد ؟

 

قانون 6. همه اتفاقات باید در محیط زندگی دو موجود اتفاق بیافتند: صحرای جنوب غربی آمریکا.

 

قانون 7. همه ابزارها، اسلحه ها یا وسایل باید از کمپانی ACME تهیه شوند. به جعبه های خریداری شده توسط گرگ دقت کنید، همه ساخته ACME هستند و در جامعه مدرن انتظار چه چیز دیگری را داشتید ؟ شاید فکر می کردید گرگ می تواند از قدرت های طبیعی اش استفاده کند یا خودش وسایل مورد نیازش را بسازد ؟ نه ! گرگ باید مصرف کننده وسایل شرکت ACME باشد ولی شاهد هستیم که با سفارش همه این ابزارها و وسایل هم، هنوز هم نمی تواند به خواسته اش برسد.

 

قانون 8. هرجا که بشود، جاذبه باید بر ضد گرگ عمل کند. دلیل ساده است: جاذبه قانون است. حالا اینکه چرا این قانون بر علیه میگ میگ عمل نمی کند، به ما ربطی ندارد.

 

قانون 9. گرگ بیش از آنکه صدمه ببیند، تحقیر می شود. چون به وجود گرگ برای ساخت قسمت های بعدی نیاز است.

 

قانون 10. همدردی و هم‌ذات پنداری بینندگان باید با گرگ باشد. هرچند نباید میگ میگ را خبیث احساس کنند.

 

باز و دوباره هم با این میگ میگ لعنتی می شود حال کرد. حتا حالا که موهای سفید در بین موهای سرمان بد جوری یورش آورده اند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 دی1386ساعت 13:31  توسط شهرام گراوندی  | 

 

شهرام گراوندی


بازخوانی یک پرونده ی همیشه مفتوحه


کشف بمب ساعتی در بازار بزرگ اهواز

 کشف و خنثا کردن یک بمب ساعتی دیگر در بازار بزرگ اهواز معروف به بازار کامپیوتر مرا به یاد مطلبی انداخت که چندی پیش همزمان با سالروز بمبگذاری های دو سال پیش اهواز در هفته نامه تولید درج شد و واکنش های مثبت بسیاری را برانگیخت.

 همین جا یادی کنم از شیخ جهانگیر محمودی که زحمت عمده ی تحریر آن نوشتار به دوش وی بود. همیشه از من پرسیده شده که ارتباط تو و شیخ جهانگیر محمودی چیست؟! چه رابطه ای میان شماست که در این همه سال کار مطبوعاتی در هر جا که من بوده ام و حتا دبیر تحریریه یا مسوول یک صفحه ی جمع و جور ادبی هم بوده ام، همواره محمودی هم به دنبال من پایش به آن نشریه کشیده شد و تا آخرین روزها با هم بوده ایم و چه بسا با هم از آنجا بیرون زده ایم؟! یادم هست آن موقع ها هنوز روزنامه ی کارون روزنامه نبود و حتا روزنامه ی فجر نبود و فقط هفته نامه ی فجر بود که بعدها شد روزنامه ی فجر و بعد ناگهان نام و نشان آن بدل شد به کارون و شد روزنامه ی کارون سراسری. آن موقع ها ـ بگمانم سال 76 بود ـ من برای مدتی شده بودم دبیر تحریریه هفته نامه ی فجر که یاران دیگری هم البته بودند. خانوم میترا مرادی، حبیب الله خان بهرامی و چند تن دیگر. جهانگیر محمودی از پیشترها هم آنجا بود و همزمان با آمدن ما که رفت و آمدش بیشتر شد، تنش ها هم فزونی گرفت. همین جا بگویم که بدو و آغاز آشنایی من و شیخ جهانگیر محمودی همین هفته نامه ی فجر در کنار توصیه و سفارش عزیزی بود که حکم استاد و پیشکسوت وی را نیز به عهده داشت و دایی مادری من بود و بنا به دلایلی چند نامی از وی نمی برم. ایشان روحانی فرهیخته و گرانمایه ای است که من هرگز نخواسته ام و نمی خواهم که از کیسه ی موقعیت و حتا نامش برای خودم سببی فراهم کنم یا هرگز برای کوچکترین کاری به وی متوسل شوم. آن بنده خدای بزرگوار هم تنها مرا همواره نصیحت به مدارا با اقوام و یکی هم سفارش به مراعات احوال همین شیخ جهانگیر محمودی می کرده که من هم خدا را شکر در حد توانم سعی کرده ام شرمنده ی وی نشده باشم.

این رابطه از فجر آغازید و تا سردبیری هفته نامه ی اروند که مدیر مسوولش مهندس مقتدایی ـ همان استاندار اصلاح طلب خودمان ـ و بعدها عصر مردم ویژه ی خوزستان و ویژه نامه همبستگی خوزستان و هفته نامه عصر کارون و ویژه نامه ی انتخاب خوزستان، خلاصه هر جا که من بودم ادامه داشت تا همین هفته نامه ی تولید که از شماره ی نخست در سال 82 تا آخرین شماره در سال 86 با هم بودیم، ادامه یافت. و باز بگویم که توصیه ی آن عزیز که همواره عزیزبوده گی اش برایم محترم و همواره و ابدی است، صدها چون هفته نامه ی تولید را در پای یک قول اخلاقی تلف کردن برای من امری سهل و ممتنع است و خم به ابرو نمی آورم. دهاتی هستم دیگر. دو دوزه بازی بلد نیستم. سرم برود قولم نمی رود. این از این موضوع.

اما کشف این بمب ساعتی در بازار کامپیوتر مرا بر آن داشته که مقال هی مهمی را پیرامون تجزیه و تحلیل علت هایی که منجر به وقوع این رخدادها می شود را در اینجا بیاورم. بی رسانه ایم دیگر. این هم غنیمتی است. من نه پان ایرانیستم نه مبارز راه خلق و نه آشوب به پا کن و بلوا طلب. یک ایرانی هستم که تصمیم گرفته ام تا پایان عمر ایرانی بمانم. همین. آدم فروشی نکرده ام و نخواهم کرد و این قماش افعال و امور در ذات و مرامم نیست.

بازخوانی آن ایام و جریاناتی که منجر به وقوع آن حوادث غمبار شده همواره می تواند چون شعاع نوری ابعاد گونه به گون آن را برای ما بشکافد و در راه پیش رو یاریگر ما باشد. پس تاباندن نور بر آن مداخل تیره نه یک شبهه افکنی و تنش آفرینی که یک ضرورت برای تمامی ماست که هم یادکرد نیکی از تمام مسوولان سیاسی امنیتی بزرگواری کنیم که در آن برهه به نیکی آن غائله ی ناخجسته را سامان دادند و هم مرور آن پرونده به مدد ما می آید که اگر هنوز دستان نامبارکی هستند که از تیررس نگاه تیزبین مسوولان امنیتی ما دور مانده اند و یا هنوز به حیات ننگین خود ادامه می دهند، اگر در حال توطئه و شیطنت هستند مراقب باشند که آن روزها و آن حوادث هرگز از خاطر و یادمان تاریخی استان خوزستان زدوده نخواهد شد و شرمنده گان جاودانه ی اعصارند.

 اگر اخبار و تحليل‌هاي سال 84 دربارة وقايع ترورها و انفجارات خوزستان بويژه اهواز را ملاحظه كنيم بيشتر از دو جهت اين پديده را مورد بحث قرار داده‌اند. جهت اول نقش كشورهايي چون انگلستان در ترورها و انفجارات رخ داده و دوم دامنة آسيب‌ها و زيان‌هاي جاني و مالی است. اما به جز اندكي، اكثريت اخبارها و تحليل‌ها از جريان داخلي كه مظلومانه جوانان عرب ايراني را به دام تروريسم افكند، تا آنجا كه علاوه بر باد دادن جان ده‌ها نفر و معلوليت عده زيادي از مردم، و همچنين بر باد رفتن اموال خصوصي و امكانات بيت المال، زندگي خويش را در عنفوان جواني از دست دادند و خانه و كاشانه و بستگان خويش را به رنگ سياه ماتم نشاندند، سخنی به میان نیامده است. البته برخي از تحليل‌ها تلاش كردند كه سياست‌هاي دولت را عامل اصلي بوجود آمدن جريان «تروريسم» بدانند. اگر دولت برخي از مشكلات اقتصادي و خواسته‌هاي منطقه‌اي را توجه مي نمود، امروز آن هموطنان عرب در كنار هموطنان عجم خويش زندگي عادي و شايد شيريني بوجود مي‌آوردند. اما به نظر اين نگارنده ، پيدايش تروريسم بيش از هر چيز به فعاليت نخبگان و گروه‌هاي فرهنگي و حزبي‌اي باز مي‌گردد كه با كوشش خويش باورهايي سرشار از دروغ و سوءظن را در بخش‌هايي از مردم ايجاد نمودند. اين باورهاي سرشار از دروغ و سوءظن- كه به ظاهر براي دفاع از حقوق قوميت عرب به خورد مردم داده شد - در عده اي از جوانان به اوج رسيده و تأثيرات شگرفي بوجود آورد، و آنها را به انجام اعمال تروريستي ترغيب نمود. شرايط خاص بين المللي از قبيل حضور انگلستان در عراق همراه با وعده‌ها و تطميع‌هاي شيطاني‌اش، و چهره شدن تروريست‌هايي چون «بن‌لادن» انعكاس این باورهاي دروغ و همچنین سوءظن را در ذهن جوانان مورد بحث چند برابر كرده، از آنها ابزاري كارآمد براي اهداف تروريستي ساخت. بنابراين ابتدا در ذيل با توجه به محوري بودن باورهاي دروغ و سوءظن كوشش مي‌شود كه به چهار مورد از اقدامات سوءظن آفرين اشاره شود، سپس به ابعاد رواني و اجتماعي آن خواهيم پرداخت.

مورد اول:

نخستين مورد به ماه ها پيش از انتخابات دومين دورة شوراي شهر باز مي گردد. دریکی از نشریات محلی، مقالاتي از اینجانب درج گردید که درآنجا بر لزوم مشاركت و همراهي روشنفكران عجم و عرب در حمايت از حقوق قومي در چارچوب منافع ملي تأكيد نمودم.

اما فردي با نام خانم ميعاد سعيدي كه تا به امروز (يعني حدود6 سال است که) آنرا نيافته ايم و احتمالاً نامی مستعار باشد، در پاسخ من ـ جهانگیر محمودی ـ در همان نشريه به شمارة 84 شنبه ششم مرداد 1380 نوشت: {آيا قوم عرب مگر قبل از توصيه و پيشنهاد جنابعالي نسبت به همكاري و به كارگيري روشنفكران عجم اقدام نكردند؟ چه نتيجه‌اي حاصل نمودند؟ و ديگر بعد از اين به كارگيري چه عذري باقي مي‌ماند كه آزموده‌ها را آزمودني ديگر قرار دهند چرا كه خيلي از روشنفكران به زعم شما، حقوق قومي را فقط در عالم رويا و حالت تئوريك قبول دارند و نه در عينيت و واقعيت}. اين پاسخ در شرايطي كار شد كه دولت خاتمي امكانات فراواني در اختيار فعالان قومي، از قبيل امکان تشکیل حزب و انتصاب شخصيت‌هاي مدافع مطالبات قومي به پست‌هاي مهم، و اجازة تبليغ و انتشار عقايد از طريق نشريات قومي و مانند آن قرارداده بود. حتي امكان چاپ و درج اين مطلب كه عرب‌ها ديگر نمي‌توانند به عجم‌ها در فعاليت خويش اعتماد كنند (مانند مطلب فوق) براي آنها وجود داشت. آنان اين قدر به حمايت‌هاي (به قول خودشان) دولت عجم اميدوار بودند كه چند ماه بعد به راحتي در انتخابات شوراي شهرهاي مختلط و عرب نشين استان خوزستان ليست دادند و كاملاً به موفقيت نايل شدند. حتي كاملاً در شهر اهواز قدرت شورا و شهرداري را به دست گرفتند. آنها پس از چاپ اين مطلب و مطالب مشابه در نشريات گوناگون، از حمايت و پشتيباني جبهة مشاركت، حزب كارگزاران سازندگي و غيره كه اكثر آنها را فعالان سياسي و روشنفكران عجم تشكيل مي‌داد، برخوردار شدند. با اين حال همچنان بر آن عقيده كه روشنفكران و فعالان عجم فقط در رويا و ذهنيت تئوريك حقوق قومي را قبول دارند پاي فشرده و پيوسته در راستاي افزايش سوءظن تلاش نمودند.

اقداماتي كه دریکی از روزنامة های محلی تداوم داشت و البته بخاطر همين افزايش سوءظن و بدبيني و حق دادن به سوءظن مردم نسبت به دولت و قوميت مركزي سرانجام تعطيل هم شد نمونه ی یکی از این موارد است. اما واقعاً چه هنگام پيش از پيدايش دولت خاتمي اجازة فعاليت براي دفاع از مطالبات قوميت‌ها صادر شد و چه زماني در چارچوب نظام حكومتي كشور روشنفكراني در قوميت مركزي پيدا شدند كه خواهان توجه به مطالبات قوميت‌هاي پيراموني شدند؟ در انتخابات شوراها و سپس در انتخابات مجلس هفتم ثابت شد كه منظور از روشنفكران و فعالان عجم همين افراد و گروه‌هايي بودند كه در چارچوب جمهوري اسلامي امكان فعاليت گروه ها و جريانات قومي را فراهم كردند، با اين حال اين چنين ناجوانمردانه و بسیار زشت فاصله گرفتن از روشنفكران و فعالان عجم مورد توصيه قرار گرفت، و به آن نيز عمل شد. وتاکید شد، قوم عرب قبلاً روشنفكران و فعالان عجم را آزموده و معلوم شده است كه آنها نمي‌خواهند مطالبات و حقوق قوميت‌هاي پيراموني را برآورده سازند و به مردم عرب وعده‌هاي دروغ داده‌اند!!؟ و آنها را فريب مي‌دهند!!؟ و هيچ كاري براي آنها نمي‌كنند!!؟ بنابراين فقط فعالان عرب هستند كه مي‌توانند اين مطالبات را كسب كنند و البته آنها هستند كه فقط راست مي‌گويند!!؟ در واقع هدف اصلي اين دسته از مطالب چيزي نيست جز اينكه بگويند به عجم‌ها اعتماد نكنيد زيرا آنها دشمن شما هستند. و هرگز خواهان سعادت و خوشبختي شما نيستند اما آنچه جای حیرت است اینکه چگونه هموطنان عرب با همة فرهنگ و شعورشان اين همه دروغ و فريب را از این گروه کذاب باور کرده و برخی نیز همچنان باور می کنند؟! در حال که از همان بدو نظام مقدس جمهوری اسلامی مساوات و برابری آحاد مردم و قومیت ها به جّد گرفته شد و مسائل مختلفی همانند جنگ تحمیلی و بسیار موارد دیگر مجالی را که انچنان باید و شاید می بایست برای توجه بیشتر به این زیرساخت اساسی فراهم می نمود کمی دور از دسترس قرار داد تا آغاز دولت خاتمی. که همین را هم باید به عرض برسانیم که در کنار بعضی افراط ها و سیاست پردازی های دیگر این دولت بعضا“ به خطا رفت.

مورد دوم:

مورد دوم به نامه ای جعلی و منتسب به حجت الاسلام سيد محمد ابطحي باز مي‌گردد. همه اطلاع دارند كه توزيع اين نامه در ميان هموطنان عرب باعث تحريك و شورش عده ای از آنان شد. در نامة جعلی مزبور آمده است كه سيد محمد علي ابطحي به عنوان مشاور رئيس جمهور سابق به نهادها و ارگانهايي دستور داده كه جهت تغيير بافت جمعيت و جابجايي اعراب اهواز به مناطق ديگر اقداماتي انجام دهند. اين دستور در سال 77 صادر شده بود. اما عجيب اين است كه چگونه پس از 7 سال (و اكنون 8 سال) هيچ گونه اقدامي صورت نگرفته بود یعنی اگرواقعیت داشت چرا اجرانشده بود با اين حال بسياري از مردم آنرا باور كردند و معلوم نشد با این که هیچ کاری دولت دراین راستا انجام نداده بود و دلیل وسند روشنی که گواه این امر باشد درمیان نبود چگونه برپایه آن اعتراضات وسیع و بعضا خون باری به وجود آمد . اين امر نشان مي‌دهد در سالهايي كه قوم‌گرايان سررشتة بسياري از امور را در دست داشتند تا آنجا که توانستند به تبليغ سوءظن نسبت به قوميت مركزي ايران يا به قول آنها «عجم‌ها» دامن زدند. در واقع هدف از انتشار اين نامة جعلي نیز افزودن هرچه بيشتر به میزان سوءظن جامعه بود. به عبارت ديگر از یکسو عامل پذيرش نامه سوءظن بود و از سوی دیگر هدف اصلي آن نيز افزايش سوءظن و بدگماني بود. اين افزايش سوءظن و بدگماني پي‌آمدهاي بدي داشت و منجر به درگيري و شورش و پس از اندكي تأمل و تحمل از سوی مسئولان، موجب سركوب اين شورش توسط دولت شد و بديهي است كه در اين ميان عده‌اي نیز كشته و زخمي شدند. زيرا خشم و برخورد خشن از ناحية شورشيان به گونه‌اي بود كه نيروي انتظامي چاره‌اي جز سركوب اين شورش نداشت. خشونت به گونه‌اي بود كه ساعت به ساعت و روز به روز افزايش مي‌يافت. در برخي مناطق اهواز شورشي‌ها به پاسگاه‌ها حمله كردند و مرتب توسط سنگ و شیشه و غیره اين پاسگاه‌ها را هدف قرار مي‌دادند. برخي نيز به سوي پاسگاه‌ها تيراندازي مي‌كردند. با اين حال دستور فرماندهان نيروي انتظامي خودداري و صبر و متانت بود. تا اينكه شورش به اوج خود رسيد و چاره اي جز جلوگيري از آن نبود. اين وضعيت، پس از سركوب باعث افزايش سوءظن شد و البته یک نشریه ی محلی با سرمقاله‌هاي خويش بر اين سوءظن مي‌افزود. و محافل خصوصي در جلسات خویش بيداد مي‌كردند. بیدادی که چون شیطان، نفیر عداوت سرمی داد و براداران عرب وعجم را که در قلب خویش درخت تنومند عشق و برادری را کاشته بودند و در سالهای دفاع مقدس در کنار هم از کیان خود و از مرز و بوم خود حفاظت می کردند، در برابر هم قرار می داد. به واقع کار آنها ازآمریکا وانگلیس هم بسی خطرناک تر بود. در واقع کپی زشتی ازشیطنت ودروغ پردازی های معاویه ویزید علیه اهل بیت طهارت به ویژه امام علی علیه السلام بود.

مورد سوم:

مورد سوم نيز كه از اوايل يا اواسط سال 83 شروع شده بود و تا پايان فصل نخست سال 84 ادامه داشت، ماجراي «شبكة سيدها» بود. اين ماجرا بدين شكل تحقق یافت كه جرياني به نام سيدها با پرداخت بهره و سودهاي كلان به مبالغي كه به عنوان سرماية مضاربه اي در اختيار آنها قرار مي‌گرفت، توانستند از يكسو سرماية بسيار بزرگي بالغ بر ميلياردها تومان جمع‌آوري كنند و از سوي ديگر وضع زندگي بسياري از افراد كه اندك سرماية آنها تبديل به سودهاي كلان شده بود تغيير اساسي نمود و بدين وسيله سطح اميد به زندگي در آنان بالارفت. اين امر باعث هجوم بسياري از مردم از عرب و عجم براي سپردن سرماية خويش به سيدها شد. سيدها كه خود عرب بودند بيشترين مشتريان خويش را نيز در ميان عرب‌ها داشتند. آنها پس از 10 يا 15 روز و گاه 20 روز تمامي سرمايه به اضافة سود آن كه تقریباً به یک برابر و نیم یا دو برابر مي‌رسيد را به صاحب سرمايه باز مي‌گرداندند. چنين امري نشان از تحرك سياسي خاصي داشت. زيرا از منظر اقتصادي در فرصتي به اين كمي امكان كسب سودي بيش از ده تا بيست درصد وجود نداشت، لذا بازگرداندن پول همراه با پنجاه الی صددرصد سود بسيار حيرت‌انگيز مي‌نمود. بنابراين روشن بود كه هدف اقتصادي ومالی از اين فعاليت در ميان نبوده است. و آسیب رساندن جدی به حیات اقتصادی و شیرازه ی اقتصاد کشور اسلامی ایران فی الواقع مهم ترین هدف این جریان بود. آنها قصد داشتند با بزرگ شدن ابعاد قضيه و به وحشت افتادن بانک‌ها و بازار سرماية خصوصي و مانند آن، و با نگران شدن مسئولين، شبكة سيدها جمع‌آوري و معدوم شود. در واقع شبکه سیدها به گونه‌اي عمل كردند كه شك برانگيز بود و مي‌توانست زمينه‌ساز حوادث خطرناك باشد. به عبارت ديگر درصورتی که به ناگهاني ميلياردها تومان پول مردم را بر مي‌داشتند و مي‌گريختند، مي‌توانست آثار خطرناكي در پي داشته باشد، لذا دولت و بخش قضايي پس از شورش مربوط به نامة ابطحي، نگران از شورش ديگر دست به كار مقابله و دستگيري شبكة موسوم به «سيدها» شد. البته گرچه دستگاه قضايي با اين كار مانع آن حادثة بزرگ شد. اما بسيار نیکو بود اگر زودتر از اینها با این جریان مقابله می کرد و جلوی رشد وسیع و گسترش آنان را می گرفت.

مورد چهارم:

مورد چهارم نيز كه توسط قوم‌گرايان انجام شد و گامي ديگر در راستاي افزايش سوءظن و بدگماني به شمار آمد، پخش CD فيلم مستند «خطابه اي بر خاكزدگان» است. در فيلم مزبور به حاشية شهر اهواز پرداخته شد و زندگي مردم فقير و حاشيه‌نشين عرب به نمايش درآمد. در آنجا مصاحبه‌كنندگان از مصاحبه شوندگان به زبان عربي مي‌پرسيدند كه چرا اينقدر بدبخت و بيچاره هستيد؟ مصاحبه شوندگان با آموزش قبلي پاسخ مي‌دادند كه اين بدبختي‌ها به خاطر «عرب» بودن ما است!!!؟ اگر عرب نبوديم اين همه بدبختي و بيچارگي را تحمل نمي‌كرديم. و تمام فيلم در راستاي اثبات اين موضوع دور مي‌زد كه بدبختي اين مردم علت قومي و نژادي دارد. البته در ابتداي فيلم در مصاحبه با يك فرد بختياري فقير كه در آشغال‌ها به دنبال روزي خود مي‌گشت با عنوان «مسجد سليماني» نیز مصاحبه شد و بدبختي‌هاي وي را نيز كه در كنار چند فرد عرب در پي آشغال بودند به مدت 2 الي 3 دقيقه به تصوير كشيد. منظور كارگردان فيلم از «مسجدسليماني» اين بود كه فرد مزبور بومي منطقه نيست اما عرب‌هاي حاشيه نشين- كه البته بسياري از آنها ساكن «بوستان»، «سوسنگرد»، «هويزه»، «خرمشهر»، «شادگان» و غيره بودند- بومي شهر اهواز به شمار آمدند. بنابراين قصد داشتند كه القاء كنند بوميان و ساكنان اصلي اهواز (يعني عرب‌ها) مردم فقير و بيچاره‌اي هستند. به عبارت روشنتر هرچه خير و خوشي در اهواز وجود دارد مخصوص «عجم‌» ها است و به طور اتفاقي يك فرد بيچارة «مسجد سليماني» پيدا مي‌شود كه مجبور به گشتن در آشغال‌ها مي‌شود. و هرچه شر و بدبختي است به «عرب‌ها» تعلق دارد. فيلم مستند مزبور كه حدود 20 دقيقه بود هدف ديگري نيز دنبال مي‌كرد و آن ناديده انگاشتن حاشيه نشينان عجم از لر، بختياري، دزفولي، شوشتري، بهبهاني وترك و غيره است كه بخش بزرگي از حاشيه نشينان اهواز را شامل مي‌شوند. هدف ديگر اين بود كه ثروتمندان و متمولان عرب و همچنين طبقة دارای زندگي متوسط آنها را كه در مجموع جمعيت بزرگي را تشكيل مي‌دهند ناديده انگاشته شوند. چرا كه اگر فقر و بيچارگي حاشيه نشينان عجم و همچنين ثروت متمولان عرب در کنار ثروت متمولان عجم يا زندگي متوسط برخي از عرب‌ها را در كنار زندگي متوسط برخي از عجم‌ها به نمايش در مي‌آوردند معلوم مي‌شد كه مشكل اصلي وجود اختلافات طبقاتي و پديده‌اي به نام «مركز- حاشيه» يا «مركز- پيرامون» است. لذاربطي به دعوا و اختلافات قوميتي ندارد. اما با كمال تأسف كارگردانان فيلم مستند خطابه اي بر خاكزدگان هدفي جز دامن زدن به اختلافات قوميتي از طريق القاء دروغ، آگرانديسمان، سانسور و آسمان، ريسمان بافتن نداشتند. تا با افزايش سوءظن به اهداف خويش برسند. یعنی از يكسو سرماية اجتماعي قوميت مركزي را در نزد هموطنان عرب از بين ببرند. و از سوي ديگر با رشد بدگماني و سوءظن خصوصاً جوانان خويش را آماده عمليات نظامي و تروريستي كنند.

فرسايش سرماية اجتماعي:

دراینجا به طرح مباحث تئوریک وعلمی واردمی شویم .قوميت‌هاي پيراموني براي ماندن در كنار قوم