شعری به نام یاد

یاد
دختر بوسیده شده
می خندد
زن بوسیده شده
اما _
برکه ی نومید بی جنبش
با ریشه های خزه و جلبک پنهان!
88/3/22
اهواز
فصلی با نوشتن

یاد
دختر بوسیده شده
می خندد
زن بوسیده شده
اما _
برکه ی نومید بی جنبش
با ریشه های خزه و جلبک پنهان!
88/3/22
اهواز

من شبیه براد پیت نیستم. این یک. البته این نکته متضمن این موضوع نیست که فی المثل من خوش تیپ نیستم. چرا که خیلی هم ادعا دارم در باب - بقول علما - خوش تیپی. دیشب فیلم بنجامین باتن یا صحیح تر آن - مورد عجیب بنیامین باتن - را دیدم، بالاخره!. چون خیلی وقت پیش بود که فیلمش را عزیزی برایم آورده بود و در گرماگرم به روز بودن فیلم بود که همان عزیز اصرار می کرد فیلم را حتمن ببینم و من که اصولن هیچ وقت تابع مد نیستم و به اکران هم کاری ندارم و معمولن می گذارم که آبها از آسیاب بیفتد تا سراغ مورد بروم، مورد عجیب بنیامین باتن را دیشب دیدم. ساعت سه بامداد که تازه اول بیداری و صبح دولت من است. بگذریم. حالا بر آن نیستم که به خود فیلم بپردازم و بیش از هر چیز اول به آن ساعت سهمگین ساخته ی ساعت ساز کور فیلم بپردازم و گیر بدهم که عقربه هایش بر عکس کار می کرد تا پسر بچه هایی که در جنگ کشته شده بودند دوباره فرصت بیابند برگردند سراغ پدر و مادرهای پیر شده شان و کشاورزی کنند و مامور بیمه شوند ووو . آن ساعت ساز کوری که خداوند فیلم است و همه یک طرف و او به تنهایی یک طرف. باز هم بگذریم. همه ی حرف من در اینجا اشاره به شباهت عجیب و وحشتناک کیت بلانشت به معشوق ازلی - ابدی خودم است که از دیشب تا حالا جلوی دیدگانم راه بر عقل و ذهنم و دریافت هایم بسته . نوستالوژی شد نه؟! باور کنید کیت در این فیلم که فکر کنم گریم او از گریم خود براد پیت هم بهتر درامده کپ و مشابه کامل آن موجود نازنین از دست رفته است. یاد اولین فیلمی افتادم که توی سینما دیدم. 15 ساله بودم و با پدرم رفته بودیم شیراز. خانه ی عمویم شیراز بود و معمولن تابستانها با بچه های عمو حال می کردم. بعدها هم که خانه شان رفت گوهردشت و بعد هم تهران این سریال ادامه داشت تا ... چه بگویم؟! اولین فیلم را با پدرم دیدم. معلوم است که او یادش نیست. چنانکه من حتا یادم نیست اسم فیلم چه بوده، کارگردانش که بوده و یا بازیگرانش و یا حتا کجایی بوده فیلم. ولی هر چه می گذرد آن تصاویر از ذهن من پاک نمی شود و همین طور سالم و دست نخورده مانده توی ذهنم تا لحظه ی مرگ. ماجرا از این قرار است که دختر و پسر فیلم با هم بزرگ می شوند. از کودکی تا نوجوانی. پسر برای کار گویا و شاید هم ادامه ی درس به شهر و شاید کشور دیگری می رود. اوضاع مالی خانواده ی پسر خوب نبوده از اول. تا دوباره به شهر برگردد دختر فیلم خوشگل شده بزرگ شده و کلی هواخواه سینه چاک دارد که در این میانه یکی از کله گنده های جذاب و متمول فیلم از او خواستگاری می کند و ازدواج می کنند و عشق دوره ی کودکی هم فراموش می شود. پسر فیلم که بر می گردد حالا مردی چهل و اندی ساله است. مردی جا افتاده و پولدار و البته تنها. دختر که خانومی شده است و اعتباری در شهر دارد وقتی از داستان بازگشت مرد دوران کودکی اش باخبر می شود سعی می کند خود را پنهان کند. که البته بی هوده است. چرا که این خود عشق است که او را از لانه بیرون می کشد و یا پسر را دوباره سر راه او قرار می دهد. حالا گیریم که شوهری هم داشته باشد و یا فرزند یا فرزندانی. در اسکله ای که قرارگاه دوران نوجوانی آنها بوده قراری اتفاق می افتد و آنها دوباره همدیگر را باز می یابند. اما با این تفاوت که این بار سایه ی مرگی هم در کمین نشسته و مراقب انهاست. شوهر دختر فیلم در نزاعی نابرابر و ناجوانمردانه پسر فیلم را از پای در می اورد و این دختر فیلم است که موقع جان دادن پسر رویاهایش شاهد مرگ اوست. حالا این چه ربطی به بنیامین باتن دارد؟! راستش شاید خیلی هم ربطی ندارد. ولی من در مورد عجیب بنیامین باتن آن فیلم گمشده و غریب دوران نوجوانی خودم و معشوق ازلی - ابدی ام را دیده ام که البته حداقل چند بار این ماجرای اولین فیلم را از زبان من شنیده بود. کیت بلانشت من که اکنون در دنیای دیگری و در ساحت دیگری ادامه می دهد و فقط در حوزه ی خاطره با همیم. آیا ساعتی در کار خواهد بود که ما دوباره همدیگر را باز بیابیم؟! یادش بخیر. یادش بخیر...
شهرام گراوندي:
*اينترنت به ادبيات ما لطمه وارد كرده است
*رسانهها ميتوانند در پرورش ادبيات كمك كنند
شهرام گراوندي در گفتوگو با خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) در خوزستان خاطرنشان كرد: رسانهها همگي مكمل همديگر هستند ولي ادبيات خيلي جهانشمولتر و كاملتر است. رسانهها همگي از دل ادبيات بيرون ميآيند ولي ادبيات ميتواند بدون رسانه تداوم داشته باشد.
وي افزود: ما ميتوانيم ملتي را محصور كرده و تمام رسانهها را از آن بگيريم ولي ملت بدون ادبيات هيچ چيزي براي عرضه نخواهد داشت. ادبيات و رسانه يك رابطه علت و معلولي دارند. ادبيات نياز به پرورش دارد و در اين زمينه رسانهها ميتوانند به آن كمك كنند.
اين شاعر اظهار كرد: به شخصه احساس ميكنم كه گسترش اينترنت سطح ادبيات را پايين آورده و ميزان نوشتههاي قوي را كاهش داده است. فضاي مجازي سطح شعر و داستان را نازلتر كرده و شايد اين به دليل روزمرگي اينترنت باشد. اينترنت در كشور ما به درستي نهادينه نشده و همين امر به ادبيات لطمه وارد كرده است.
گراوندي تصريح كرد: استفاده بدي از رسانهها در ارتباط با ادبيات شده و توجه بيشتري به رسانههاي زودبازده ميشود. در صورتي كه كتاب رسانهاي قويتر و ماندگارتري است كه در اين وانفسا مظلوم واقع شده است. كتاب است كه ميتواند مبين ادبيات باشد نه رسانههاي ديداري و شنيداري و اينترنت. من احساس ميكنم كه در اثر حمله وحشتناك اينترنت و رسانههاي ديگرْ به عرصه مكتوب ظلم فاحشي شده است.
او با بيان اين كه نكته مثبتي در ارتباط بين رسانهها و ادبيات وجود ندارد، گفت: رسانههاي ما به تبليغ كتاب توجهي نميكنند. در صورتي كه تبليغ كتاب بايد به صورت رايگان در رسانهها به ويژه راديو و تلويزيون انجام شود.
شهرام گراوندی جلد انداخته است!
نگاهی به شعر نگران موی تهمینه
رضا بختیاری اصل: حدودای اواخر دهه ی 70 خورشیدی، نامحرمی کتابی برایم آورد با نام " بر بال بلند باد" سروده ی شاعری که به سالیانی در آبادان، چله نشسته بود به عشق و ندیده بودیمش حتا به باغ های ملک؛ شهرام گراوندی. و من با آن آلیتراسیون عنوان کتاب، نقدواره یی زدم و آینده یی معلوم و درخشان پیشگویی کردم به شرطها و شروطها! و حالا و در این نوروز نو، در این سلوک هفت گانه پس از نزدیک به دو سال و اندی او جِلد انداخته جَلد. هر چند همواره تحول، تحمل می خواهد و تجمل که حافظ گفته: کاروانی که بود بدرقه اش لطف خدای / به تجمل بنشیند به جلالت برود ... ارجاعی بدهم از ناگفتن و نگفتن شعراز اخوان ( گر چه ترا ای کهن بوم و بر دوست دارمش را دوست نمی دارم!) او جایی گفته در نفثه المصدوری شاید یا راحه الصدوری (نقل به مضمون): مدت ها شعر نگفته بودم به ایران خانم گفتم برود دفتر چهل برگی بگیرد و یکباره تمام دفتر را از شعر اگنده کردم. ایکاش شاعر با شعر قهر کند نه شعر با شاعر...
حالا شهرام گراوندی با شعر آشتی کرده و ما را به بزمی با نام " نگران تار موی تهمینه ام " وعده گرفته است. هولدرلین بود – گویا – که در پروس پریشان گفت: شاعری معصوم ترین پیشه هاست. شعر " نگران تار موی تهمینه " با معصومیت نگرانی شاعر اغاز می شود. گزاره یی که در حساسیت شاعر در دو سطر: وقتی ادیسون یک آمیب نیست حتا ، با نگرانی شاعر ممزوج می شود؛ ما را به bigbang (انفجار بزرگ) و آنگاه آفرینش جهان از تک سلولی ها و سوپ اسید آمینه ها تا به اشرف مخلوقات ( که ادیسون اینجا در خودآگاه _ ناخودآگاه شاعر، نماد آن است) سیال می کند. شاعر در سطور بعدی شک و عدم قطعیت اش relativity را اعلام می کند: چگونه می توان شعر نوشت / این شعر است یا پراکنش واژه؟ و نیز در چند سطر بعدی عدم رضایت اش را از وضع موجود که باز چالشی بینامتنی در دشت ارغوانی و چراغ لاله با متن های متقدمین شاعر ما دارند: پس چرا / دشت ارغوانی نیست؟ / چرا چراغ لاله را / نیفروخت دستی که عادت داشت ... به باغ تازه کن آیین زرتشتی / کنون که لاله برافروخت آتش و دود ... نیز بر این باورم که جریان سیال ذهن او با قصه های الف لیله ( هزار و یک شب ) مرتبط است: تا دو سه کرّت دیگر / خروس خواهد خواند ... که می دانیم شهرزاد قصه گو با رندی و زرنگی با قصوّی بودن ذهن اش در سپیده خوانی خروس خواهد از مرگ و از ستمباره گان مرگ رست. تصاویر پس از این نیز همان اعلام پراکنش واژه اند: باد می آید ... علاوه بر این شاعر به هنرمندی مکان و جانوران و سوژه ها را پراکنده و آشفته می کند که با ناهمزمانی _ در زمانی ، و همزمانی نیز روبروییم: سده ی سوم هجری قمری است / شب اول ماه آخر سال آخر دهه ی اول. آیا این همان سالی نیست که حنظله بادغیسی شعر سروده، یا ابو حفص سغدی یا حتا روان رودکی یا فردوسی در ازلیت شعر... سپیده دم شعر بوده آیا؟
آن سطرها که از پی می آیند ... لامپ پستوی خانه ی فردوسی ریخته، سوخته، پژمرده ... یادآورد واقعه ی depressive فردوسی اند در عدم سرایش در رمانس بیژن و منیژه که به زعم من با آغاز اکسپرسیونیستی اش: شبی چون شبه روی شسته به قیر / نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر ... تا آنجا که می گوید: یکی مهربان بودم اندر سرای .../ خروشیدم و خواستم زو چراغ ... انگار گراوندی ما را به پستوی خانه ی فردوسی در آن شب هولناک شاعر توس برده. و ظنز قضیه آنجا شکل می گیرد که مهربان فردوسی در یک metamorphose - مسخ کافکایی، حالا دختر باباست که مقابل کامپیوترش و موقع چت! عشوه می ریزد، می ریخته ... faceoff می دهد. و بعد عناصر همزمانی اند که در پی می آیند:
Ignore : همان تجاهل العارف بودن خودمان؛ دانستن و نادیده گرفتن! و delite : پاک کردن هر صورت مساله یی از عشق و سیاست و عدالت و آرمان _ شک _ یا آنچه مولوی گفت: ما را چه از آن قصه که گاو آمد و خر رفت!
و باز تداعی های آزادی که ذهن شاعر را هنوز دغدغه مند کرده و دشتی _ سراسر دشتی که ارغوانی نیست _ و وصلی که با دنیای virtual علیرغم دیوارهای مهیب امکان می یابند: رستم از زابل و تهمینه از آبادان / زیر کرسی گرم خانه / پای به هم می سابند ... سطوری زیبا و نجیبانه که ماحصل برهه یی بی اعتنایی به عشق اند به این سال ها. شلتاق sexuality مسخره پاره یی شاعرنما را در این سال ها به یاد می آورم و می خندم. سطرهای پسین در تفسیر پیشین می آیند و مگر نه این است که باید کدهای روشن را گفت؟ چنانکه سیدعلی صالحی سالها پیش گفته بود: چرا بی چراغ سخن می گویید؟!
و باز ارجاعات ابژکتیو _ سوبژکتیو که گراوندی هوشمندانه می آوردشان: توی توس / ایرانسل / هنوز آنتن نمی دهد ... یا آنجا که بلافاصله یاد محمود سبکتگین که قرمطی می جست و منم تیمور جهانگشاهای صله بده _ نده! و فردوسی ها و محمد مختاری ها می افتیم! آری شب معجزت های باستانی است؛ چرا که ما حافظه مان تعطیل تعطیل است از نوع تاریخی اش! در پی، گراوندی طنزی عجیب را ساختار می سازد. در میانه ی آرمان عشق، بهای آن را مطرح می کند: شب شمارش خراج ملک ری است / که به تار مویی از بلخ / می شود فروخت ... آیا او به depolitize شدن وسوسه شده است؟! و آیا حق دارد یا ندارد؟! چنانکه شدند برخی ها! و آیا این خود کنایتی است؟! و سطور آخر با یک فرود سکوت مند سمفونیک ترجیع وار به پایان می رسد. اما شک سپتی سیزی _ خیامی او همچنان پابرجاست: اما هنوز / دشت ارغوانی نیست / و من در حیرتم / چگونه می نویسد فردوسی / حالا که ... شهرام گراوندی با این کار که من اوج کارهای دهه ی هشتادش می دانم کار بزرگی کرده. کاری که نیما از آن به تعبیر مقامی شبیه شهادت یافتن یاد کرده است. بر گردم هم اینجا به عنوان شعر و یاد سخن سیدنی هوگ کنم که گفته: بدبخت ملتی که احتیاج به قهرمان دارد: تهمینه و بدیل رستم پهلوان را جستن...
موخره: اواخر دهه ی هفتاد خورشیدی در مقاله یی با نام " در رذیلت سکوت" در ایران جوان توقیفی خرداد 79 قایل به سه ساختار مکانیکی، ارگانیکی و حالا در آستانه ی نیمه ی دوم دهه ی هشتاد سیستماتیکی بوده ام و هستم. اکنون، از شلتاق ها و اشتلم ها گذشته، و گذشته و ما اندکی شاید پخته تریم. ما _ نسل جوانی که _ شیادانمان نمایش رادیویی را پلی فونی، و ساده گانمان با illumination سمفونی یافته، بودند. حالا شیادان ( یاد حکایت سعدی در گلستان می افتم که شیادی گیسوان بافت که من علوی ام و ... ) رفته اند. ولی آیا باز هم خواهند بود؟!
16 فروردین 86
يك داستاننويس گفت: در زبان فارسي با فقدان واژه مواجهايم.
شهرام گراوندي در گفت و گو با خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) در خوزستان خاطرنشان كرد: زبان فارسي زنده و پويا نيست چراكه از منظر جهاني كه به آن مينگريم، متوجه ميشويم حيطه بسط و گسترش زبان فارسي از ديرباز به همين مرزهاي جغرافيايي خودمان و افغانستان (تازه يك بخشي از آن) و يا بعد از فروپاشي كمونيسم شوروي كشور كوچك ديگري به نام تاجيكستان محدود شده است. وي تاكيد كرد: زبان فارسي زنده و پويا نيست چراكه پا به پاي رشد و پيشرفت جهاني رشد نكرده و فيالمثل براي سيل واژههاي فني و كاربردي جديد كه به همراه سرعت سرسامآور تكنولوژي در دنيا پيدا شده كم آورده و به ناچار واژهها را به جز مواردي اندك به همان شكل و ريختي كه هست پذيرفته و توان معادلسازي و قدرت برابري با واژههاي جديد ندارد. حتي در مقايسه با زبان عربي و يا تركي ميبينيم كه اين توان در زبان فارسي به جز مواردي انگشت شمار قابل مشاهده نيست. او اضافه كرد: زبان فارسي زنده و پويا نيست چراكه حتي براي ابزار و اشيا و موقعيتهاي غيرفيزيكي و فيزيكي نيز كه از ديرباز به فرهنگ كلامي ما وارد شده هنوز واژهزايي نكرده است. براي مثال " شير" نمونه بارز و معروفي است براي اين ناتواني كه در زبان فارسي به دليل قحط واژه براي سه مورد مختلف از كلمه " شير " استفاده ميكنيم و جايگزيني براي آن سراغ نداريم. گراوندي در ادامه گفت: مشكل ديگري كه در همين زمينه وجود دارد مقاومت نهادينه شده و سنگيني است كه در برابر واژهسازي وجود دارد. مثلا براي همين " شير " كدام واژه را به جاي " شيرآب " به كار ببريم كه خندهدار به نظر نيايد؟ آب چكان؟ آبريز؟ يا به جاي " شير جنگل " چه كلمه در فارسي وجود دارد؟ تكليفمان با " شير نوشيدني " چيست؟ واقعا چارهاي نيست. اين نويسنده بيان كرد: ببينيد انگليسي زبانها چقدر زيبا و فاخر مينويسند. منظورم خط نيست. منظورم انشار و نگارش است. ما در نگارش هم بسيار سر به هواييم. بسيار ضعيف هستيم. حتي در سطح دانشگاهرفتههاي ما نيز به ندرت كسي پيدا ميشود كه واجد انشاي قوي باشد. او تصريح كرد: آموزش و پرورش و دانشگاههاي ما بيشترين بلا را به روز زبان فارسي آوردهاند. وقتي انشا و نگارش به عنوان زنگ تفريح دروس تلقي ميشود و توجه نميشود كه خوب نوشتن و آشنايي با زبان بايد در تمام سطوح تحصيلي نهادينه شود، بديهي است كه اين مشكلات به جاي آسان شدن روزبهروز و نسل به نسل محكمتر و فربهتر ميشوند. گراوندي خاطرنشان كرد: ما به دليل علاقه و عشقي كه به زبان مادريمان داريم و به لحاظ تعصبي كه به آن ميورزيم نبايد چشممان را به روي اين واقعيت تلخ ببنديم كه زبان ما قدرت جابهجايي واژه، معادلسازي، برابري و يكسانسازي موقعيتها و كاركردهاي زباني را در مقابل ديگر زبانها ندارد. اوضاع وقتي بدتر ميشود كه ما منكر كمبود توانمندي زبان خود هم ميشويم كه اين ميشود همان جهل مركب. وي گفت: وقتي زبان فارسي را با زبان كشورهاي آمريكاي لاتين، يا كشورهاي اروپايي يا غيره مقايسه ميكنيم بيشتر به نظر ميرسد كه زبان فارسي بيشباهت به زبانهاي متعدد آفريقايي است چراكه فيالمثل در برابر نفوذ واژههاي غربي، عربي، تركي و ... سهم صادرات واژههاي فارسي در اين زبانها بسيار اندك و انگشتشمار است و از ديگر سو مثلا تبادل فرهنگي با كالاهايي مانند كتاب يا فيلم اين تبادل به طور كل يك سويه است و ما صرفا وارد كنندهايم. اين شاعر در ادامه خاطرنشان كرد: ميزان چاپ كتابهاي مولفان فارسي زبان بسيار اندك است و در مقياس جهاني سهم ناچيزي به ما تعلق دارد و يا اگر صادراتي صورت ميگيرد، بسيار ناچيز است و مخاطب آن چناني ندارند. وي درباره ويژگيهاي يك زبان زنده و پويا گفت: زبان زنده و پويا به زعم من بايد توان برابري در مقابل زايش موقعيتها، وضعيتها و ابزار و اشيايي كه پا به پاي رشد و تعالي بشري پاي به جهان مينهند، داشته باشد. همچنين توان برقراري ارتباطي منظم و چند سويه با ديگر زبانها، توان داد و ستد و هضم و پالايش واژههاي بيگانه، معادلسازي و آسان كردن تلفظ واژهها و قرنيهسازي و به فعل درآوردن كلمات و موقعيتهاي جديد را داشته باشد.
......................................................................................................
تکمله: این مصاحبه متن کامل گفت و گو نیست. حجم عمده ی گفت و گو حذف شده است. در کنگره ی زبانشناسی کیش متن کامل آن ارائه شده است که متاسفانه هنوز بروی اینترنت نرفته. لینک خبرگزاری ایسنا در ارتباط با این مطلب به قرار زیر است.

درباره ی حفیظ اله ممبینی آبگینه و مفهومی به نام ادبیات اقلیمی بومی جنوب
خانم ها آقایان
با اجازه از حضار محترم می خواهم از آدمی برایتان حرف بزنم که می دانم چقدر انسان محجوب و بزرگمنشی است و چه بسا همین حالا هم دارد خودخوری می کند که چرا باید اجازه می دادم برای من بزرگداشت بگیرند. حفیظ اله ممبینی آبگینه این مرد روستایی متمدن دوست داشتنی مهربان که از تبار قلم است و امروز در این نشست که از یک سو بسیار محقر و زیر خط فقر برگذار می شود و از سوی دیگر بسیار گرانسنگ و بزرگ و ستودنی ست، چرا که با عشق فراهم آمده و دستاورد کمی نیست که به جای همه ی نهادهای پرطمطراق با واژه های یک منی دهن پٌرکن فرهنگی و هنری و سیاسی و اجتماعی با بودجه ها و ردیف های بودجه ای اختصاصی فرهنگی هیچ کاری در این رابطه نمی کنند و اصولن اندازه ی مخچه و ابعاد چشمشان به اینجا قد نمی دهد که برای هنرمندان استان پاسداشت بگیرند، این شورای شهر اهواز است که دارد این درفشانی ها را انجام می دهد و گرنه کدام نهاد مسوول و ذیربط برایش مهم است که هاشم بدری کجای اهواز هست و اصلن هاشم بدری کیست و یا سیروس رادمنش که بوده و چه شده و یا امروز، چه کسی سراغی از پیرمرد محجوب و هیچ وقت قدرندیده ای مثل حفیظ اله ممبینی آبگینه را بجز همین شورای شهر اهواز گرفته و یا خواهد گرفت؟! آقایان سرشان شلوغ است. آقایان مشغول فرهنگ آفرینی هستند. آقایان آنقدر توانسته اند بین اقوام مختلف همین شهر وحدت و همزبانی و همدلی بیافرینند که توی کار صادرات فرهنگ افتاده اند. بگذریم
آقای حسن زاده . سید بزرگوار
من شهرام گراوندی نه به عنوان یک روزنامه نگار و نویسنده که به عنوان یک شهروند اهوازی که هر حرکت مثبت فرهنگی را تعقیب می کنم و عاشقانه به آن علاقه دارم به خاطر این درفشانی که هیچ کلمه ی دیگری را در خور این اقدام نمی بینم از شما سپاسگذارم.
و اما حفیظ. اجازه بدهید به حفیظ اله ممبینی آبگینه در این نوشتار و در این مونولوگ فقط بگویم حفیظ. مگر نه این است که وقتی دور هم جمع می شدیم توی همان خرابه ی هفته نامه تولید و از دل حرف می زدیم و جمع مان نورانی بود با وجود سیروس رادمنش _ خداییش انصاف و مردانگی ست بگوییم سیروس خدا بیامرز؟ یعنی او واقعن مرده؟ باور کنیم؟ _ و هرمز و دکتر قاسمی و صادق و رضا و علی قنبری و همین منصور محرابی عزیز که تازه اول صبح دولتش است و امیدواریم در کنار شورای شهر بازوی توانمندی برای شورا باشد و ما را پیش سید عزیز شرمنده نکند؛ به حفیظ اله ممبینی می گفتیم حفیظ؟!. تازه خود حفیظ هم از بس آدم بی ادعایی ست بیشتر خوشحال است اگر پس و پیش فامیلش را حذف کنی و خیلی خودمانی همان حفیظ صدایش بزنی. حفیظ یک نویسنده ی وعده داده شده توسط غول ادبیات این مملکت است. کی؟ احمد شاملو. یعنی چه؟ می گویم. پیش از انقلاب نشریات موثری در ایران منتشر می شد که فارغ از هیاهوها و جار و جنجال سازی های سیاسی و یا مجیزه گویی برای سلطنت فقط به کار دل مشغول بودند و عنایتی به کار گل هم نداشتند. نشریاتی مث نگین، خوشه، فردوسی، کتاب جمعه ووو شاملو در خیلی از این نشریات سردبیری می کرد و شگفتا این که کار حضور او و انتشار نشریه ای که با سردبیری او بود؛ به چند صباح هم نمی انجامید. و در مملکت گل و بلبل کدام نشریه را داشتیم و یا داریم که بجز نشریات حکومتی عمری به غایت انگشتان دست پیدا کنند؟ الان هم هیچ نشریه ی مستقلی عمرش به ده سال نکشیده و نخواهد کشید. اگر اشتباه می کنم نمونه بیاورید. حفیظ را احمد شاملو بعنوان نویسنده قدرتمند سالهای آینده وعده داد و برای نمونه چند داستان کوتاه هم از او منتشر کرد. اما شاید همین جا بود که بزرگترین کوتاهی حفیظ هم شکل گرفت. ماندن در ده. وقتی در ده می مانی باید از شهر کسی بیاید تا برایت خبری بیاورد. وقتی در ده می مانی باید بالای تپه ای باشی که انتظار بکشی کی خبری می رسد. کی کسی می آید. روزنامه را باید برایت پست کنند. اگر از یاد نرفته باشی و یا آنقدر سر رفیق شهرنشینت شلوغ نباشد که یادش برود برای حفیظ هم روزنامه و مجله و کتاب بفرستد. وقتی توی ده باشی درگیر مسائل همان محدوده می مانی. تراکتور حجی باقر روغن سوزی دارد. حال مش مابگم بد است. قرص سردرد نداریم. از باران خبری نیست. برنج. گندم. جو. دعوای آب. ملادرویش توی درگیری کشته شد. رضایت بدهید عمو. پسرعمویی گفتن ووو اشتباه حفیظ اینجا اتفاق افتاد. ماندن در جهان بینی محدود روستا. و پرداختن به امور زادبوم. البته درک این نکته هم برای من سخت نیست که وقتی کسی مثل احمد شاملو چنان عبارتی را برای وصف آدم بکار ببرد دیگر نمی توانی راحت بنویسی. شاید الف بامداد در حق حفیظ به نحوی جفا هم کرده که بی تاثیر نبوده. در کل، نوشته ها، داستان ها و شعرهای حفیظ یک مامن آرام بخش و یک تفرجگاه باصفا در کنار هیاهوها و بلواهای زندگی مدرن است. اصلن خود حفیظ باغی از لطافت و شوخ طبعی و تسکین و صفای باطن است. در داستان های حفیظ آنجا که در هیات یک سپاه دانشی به شرح ماوقع یک رخداد می پردازد و آن واقعه را قلمی می کند، صرفن با بیان یک سپاه دانشی و شرح یک خاطره که اتفاقن خیلی هم معمولی ست و از وقایع عادی یه روستاست مواجه نیستیم. ظرافت ها و زاویه ی دید حفیظ بر این روایت و نگاه و سبک و سیاق نگارش او تاکیدی بر شهود و دانایی یکی مثل شاملو هم هست که بیخود نیامده حرف یاوه بزند. حفیظ استاد ساده نویسی در داستان نویسی اقلیمی است. منوچهر شفیانی که او هم بختیاری ست و پیشقراول جوانمرگی در ادب جنوب است که فکر می کنم اواخر دهه ی 40 درگذشته و بعد از او مثلن قدرت کیانی سال 56 تصمیم می گیرد که در اوج ناکام شود ووو و از سویی دیگر حتا یکی مثل بهرام حیدری که بی همتاترین نویسنده ی بومی نویس و اقلیمی نه تنها بلاد بختیاری و استان خوزستان که در تمام کشور یگانه است و حتا داستان های یکی مثل محمود دولت آبادی یا منیرو روانی پور در برابر داستان های او کمرنگ هستند، همه و همه شاگردان مکتب حفیظ اند.
بگذارید درباره ی مختصات داستان نویسی بومی اقلیمی چند خط بیاورم و این شرح بسیط را به زمانی دیگر بگذاریم.
نويسندگان و منتقدان قلمروی ادبيات داستاني در تعريف این نوع از ادبيات كه خصوصيات ناحيه اي خاص را در خود گنجانده، كمتر اصطلاح ادبيات اقليمي را به كار برده اند، اين نوع از ادبيات را بيشتر ادبيات بومي، ناحيه اي و یا محلي خوانده اند. در حالی که واژه ی اقلیمی کامل تر بنظر مي رسد. اولين كسي كه اين اصطلاح را به اين صورت در بحث هاي مربوط به داستان نويسي در آثار خود آورده، حسن عابديني است كه فصولي را نيزدر «صد سال داستان نويسي» بدان اختصاص داده. ادبيات اقليمي مورد نظر حسن عابديني اغلب مربوط به ادبيات روستايي است و نويسندگان و منتقدان ديگر نيز اغلب هر كجا از ادبيات اقليمي بحث كرده اند منظورشان ادبيات روستايي است. دكتر عبداللهيان نیز درباره ي ادبيات اقليمي می گوید: «ادبيات روستا يا داستانهاي اقليمي به داستانهايي اطلاق مي شود كه درباره ي محيط و فضاهاي غير شهري جامعه اي ايران نوشته شده اند و نويسنده جامعه ي محدود روستا را براي بيان داستان خود انتخاب مي كند.»
عبدالعلي دستغيب نيز در تعريف ادبيات اقليمي ضمن بيان اين مطلب كه ادبيات بومي _ اقليمي هم داراي معنايي وسيع و هم داراي معنايي محدود است، مي نويسد: «ادبيات اقليمي (بومي) در معناي خاص ادبياتي است كه در منطقه اي خاص بوجود آماده باشد و داراي اين شرايط باشد.
الف: وحدت اوضاع جغرافيايي
ب: مشابهت وضع زراعي، معيشتي
ج: وحدت گويش محلي و وجود گفتگوها واصطلاح و ترانه هاي محلي مشترك…
د: مشابهت آيين ها و مراسم و جشن ها و اعياد و …
و: طرز گذراندن ايام فراغت …
ز: وحدت زبان، تاريخ، مذهب
ح: خصايص جغرافياي انساني.»
در شاخصه هايي كه آقاي دستغيب بر مي شمارد تاكيد زيادي بر مناسبات زراعي و فرهنگ روستايي شده و اكثر آثاري را كه مثال آورده ؛ مانند دهكده ي پرملال امين فقيري يا آثار محمود دولت آبادي واجد این مختصات است. مختصاتی که در داستان های حفیظ اله ممبینی نیز می بینیم و جغرافیای جنوب را در آن احساس می کنیم.
نكته ي اصلي در تعريف عبدالعلی دستغیب كه داستان را در حوزه ی ادبيات اقليمي وارد می کند اين است که این گونه آثار واجد شاخصه هایي است که در اقليم ديگري يافت نمی شود وگرنه اطلاق ادبيات بومي بر آن صحيح نيست؛ مثلن شاخصه ي اقتصادي جنوب ايران صنعت نفت است اما شاخصه ي اقتصادي شمال برنج كاري و چاي كاري و يا شاخصه ي جغرافياي شمال جنگل است و دريا ولي شاخصه ي جغرافيايي جنوب، نخلستان است و دريا.
در داستان های حفیظ نیز به ظرافت و در عین حفظ سبک، به این ویژگی ها و رعایت قواعد از قبل تعریف نشده و ذاتی توجه شده است.
اگر برای زبان ادبی کارکردی روشنگرانه و آینده گرا قائل نباشیم ، لااقل بایستی بپذیریم که به طرح موضوعات عصر و زمان خودش بپردازد . چرا که در غیر این صورت دچار انجماد و زنگار می شود که توان انعکاس لااقل آنچه را که هست و می بیند را نیز ندارد و آدمیان نیز نمی توانند خود را و دیگران را در آن ببینند و بشنوند. ادبیات بومی به پشتوانه ی پیشینه ی تاریخی همواره آبشخور مطمئنی برای سیرابی ادبیات ملی و جهانی بوده و هست. فربه گی و غنای ادبیات هیچ قوم و ملتی بدون اتکا و تأسی به ادبیات بومی میسر نخواهد بود.
نکته ی دیگری که می توان در کنار تعریف ادبیات اقلیمی به آن پرداخت اشاره به محدوده ی زمانی دهه سي است که از این دوره بود که مولودی بنام ادبیات بومی اقلیمی پای به دنیای ادبیات معاصر ایران نهاد که دوران اوج و شكوفايي و به بار نشستن آن، در دهه چهل رخ نمایاند. در اين دهه بود كه به واسطه اصلاحات ارضي و مطرح شدن مسائلي مانند تقابل سنت و مدرنيته، ادبيات اقليمي تبديل به جرياني بالنده و پويا در داستان نويسي ايران شد، اما در دهه پنجاه و پس از انقلاب، آهسته آهسته از رواج افتاد و به جز نمونههايياندك شمار، جايگاه و جلوه چنداني نيافت.
موضوع و مضمون ديگري كه دستمايه نويسندگان بومينويس در دهه چهل ميشود، نقد و مبارزه با خرافات و سنتهاي عوامانه ی روستاييان است. در اينجاست که غلامحسين ساعدي به عنوان يكي از چهرههاي شاخص رخ مينمايد. ضمن اينكه نميتوان از نويسندگاني چون هوشنگ گلشيري و احمد محمود در اين عرصه غافل شد. در بخش ديگري از ادبيات اقليمي ايران، موضوعي كه جلوه ميكند و پررنگ ميشود، بهرهگيري از طبيعت روستا براي رسيدن به يك فضاي تغزلي و رومانتيك است.
من اما حفیظ را همیشه و همواره در دشتی به وسعت دشت سرسبز میداوود تصور کرده ام که یا بر تخته سنگی نشسته و با همین هیبت شیک و تمییز و مدرن، به شدت تنهاست و یا منتظر خط و خبری از یاران قدیمی است و یا در حال کلنجار رفتن با خودش که بنویسم یا ننویسم.
بارها به حفیظ گفته ام درصدد چاپ و انشار مجموعه داستان ها و مجموعه شعرهایت باش و هنوز هم بر این باورم که توانایی های این مرد بزرگ ناشناخته مانده و با این تنبلی ناشناخته هم خواهد ماند.
عمرش هزار باد
سپاسگذارم
شهرام گراوندی 5 شنبه ۱۴ آذرماه ۸۷
متن سخنرانی من در مراسم بزرگداشت سیروس رادمنش
پنجشنبه 25 مهرماه 87 تالار شورای شهر اهواز
درباره ی سیروس رادمنش چه می توان گفت؟ موقعیت سیروس رادمنش در جهان شعری ایران چیست؟ بالنده گی و حیات شعر سیروس رادمنش در ادبیات معاصر آیا آنچنان که باید و شاید واجد جایگاهی هست و آیا به چشم می آید و اگر هست مرتبت آن کدام است؟ آیا شاعر لاکتاب ما که هرگز تمایلی به چاپ شعرهایش به صورت کتاب نداشت، شعرهایش فرودست تر از شاعران کتاب چاپ کن! بوده و فی المثل فلان شاعر که کتابهای 40 یا 50 صفحه ای با عناوین پر طمطراق و با تیراژهای زیر 1000 چاپ می کرده و می کند، بزرگتر از سیروس رادمنش است که فقط شعرهای چاپ شده اش در هفته نامه ی توقیف شده ی تولید من مطابق با چند کتاب است؟!
و اصلن نمی دانم جای این بحث ها در چنین زمانی و چنین مکانی در این مجلس درست هست یا نه؟! و البته که ما برای پاسداشت یک پیرمرد زهوار در رفته و یا آدمی معمولی اینجا گرد هم نیامده ایم. اینجا جمع شدیم تا در مقام کسی حرف بزنیم که برای همه ی ما عزیز و دُردانه بود و با دست های بیرحم مان در فردای بی خیال شدنش از حیات و ممات در خاک شور و تشنه ی هفتکل به خاکش سپردیم و حالا می خواهیم بی حضور او حتا یادش را هم ختم کنیم و او را هم مثل خیلی های دیگر نامردانه فراموش کنیم.
زندگی سیروس یک نوستالوژی است. نمونه ی تمام عیار یک اندوه حاکم بر زندگی هنرمند ایرانی. زندگی کدام شاعر و نویسنده و هنرمند ایرانی یک زندگی آرمانی است؟ آیا در ایران ما هم تولستوی بی غم و بی درد داشته ایم؟ آنهم در ایران به شدت جهان سومی که بخت هنر و اولاد هنر از بیخ خوابیده! به تیراژها نگاه کنید. هیچ شرح بسیطی نمی خواهد. کدام شاعر و نویسنده است که از راه چاپ کتابهایش تامین مالی شده باشد؟ مگر با رابطه و زد و بند و نان قرض دادن بتوانی یک کتاب مثلن تئوری تحقیقی را به فلان دانشگاه حقنه کنی که آنهم مجالی نمی پاید و گیریم چند صباحی ناندانی مولف شود. بعد چه؟! یک کتاب گرته برداری شده ی دیگر از مولفی دیگر کتابت را برای همیشه از چشم می اندازد.
شاعر ایرانی یعنی سیروس رادمنش. شاعر ایرانی یعنی شاعری با بیلرسوت و کلاه ایمنی. شاعر ایرانی یعنی شاعری که کفش هایش را جوهر نمک و اسید کارخانه های اراک سابیده و رنگ شلوارش پریده و لباس هایش در انبار راه آهن پوسیده و فکر و روح و مغز و معده اش در عسلویه پکیده و خسته از همه ی عوالم شاعری ست. شاعر ایرانی یعنی شاعری که بیش از آنکه به قلم و کاغذ ور برود با قلم و چکش سر و کله زده است.
حالا دیگر باورمان شده که سیروس برای همیشه بی خیال گپ زدن شده و دیگر متکلم وحده نمی شود که با آن بازی زیبای کلامی و حرکت قشنگ دست ها و اداهای بیانی دلنشین و عادت شده، ما را بر سر ذوق آورد. او حالا فقط یک شنونده ی آرام ابدی حرف های مثلن ادبی جماعت متشتت و بی درس عبرت گرفته ی جنوبی هاست.
ما در غیاب تو می شکوفیم، سیروس. ما در عتاب تو. تو که بی خیال سما و سماوات شدی و حالا پلک هایت را بسته ای و دیگر منتظر دائمی هیچ خط و خبری از رایا و مسیحایت نیستی و دیگر حرص نمی خوری که پمپ آب دفتر پاساژت کار نمی کند، گاز کولرت تمام شده و دفترت خنک نمی شود و دیگر در دی ماه سردت نمی شود و غریب آشناها، کفش ها و لباس ها و دفترچه ها و سالنامه ها و قلم ها و ساعتت را یکبار برای همیشه برده اند و دیگر چیزی برای بردیده شدن! از تو به جای نمانده.
حالا دیگر قدر مسلم این است که بزرگترین دغدغه ی ذهنی هرمز و یار و عزت و حفیظ و منصور و من و خیلی های دیگر که دوستت می داشتند و دوست تان می داشتند، این نیست که زندگی ات سر و سامان بگیرد و خانواده ی چهار نفره ات دور یک سفره جمع شوید. دیگر این موضوع از حیث انتفاع افتاده است! لطفن به قهرتان ادامه دهید! دیگر پس از این تو را از خلال عکس هایت نفس می کشیم. دیگر تو را از خلال دست نوشته هایت ـ که هرگز خدا کتاب هم بشود، کتاب کاملی نخواهد شد ـ می جوییم. آن حرف ها و دغدغه ها و نگرانی ها و رخدادهایی که تو را پیر کرد و آنقدر فرسود که ناگهان تمام عمرت را در یک روز نفرین شده ی شهریوری فشرده کردی و به دل آسمان شیرجه زدی و از حیات و مافی ها و عقبا برگذشتی، دیگر برای تو هیچ اهمیتی ندارد.
حضور سیروس با وجود چشمه ی همیشه جوشان شعر در نشریات بلاد دور شهرستان های شمال و جنوب و نقل همیشگی هنر و شعر او در محافل، گمانه ای نیست که بشود آن را اثرگذاری و یا اثربخشی در روند شعر و ادب ایران تلقی کرد. شعر سیروس را با متر و معیارهای ادبی که تراز کنیم می بینیم چند گام فراتر از از تمامی شاعران جنوب بوده و عمق و ژرفی نگاه سیروس و شعر سیروس بسیار بالاتر از غنا و شیوه ی دیگر شاعران ولایت است. و از سویی دیگر، همیشه در سفر بودن، بی نظمی و آشفتگی زندگی شخصی او مدام به کار هنری ـ ذوقی او آسیب وارد کرده و او را از اوج گرفتن باز داشته است. هر چند تا دوستان ما هنوز دنبال اثبات این مساله اند که بنیانگذار ناب که بوده و چه کسی ناب مانده و چه کسی از ناب فاصله گرفته و نقش منوچهر آتشی چه بوده که در مقاله ای در مجله ی تماشای آن دوران ـ سروش امروزی ـ که مجله ای درباری بوده و متعلق به رادیو ـ تلویزیون پهلوی و این که اصولن تماشا جایگاهی در ادبیات و حتا میان نشریات ادبی جدی همان سالها نیز داشته یا نداشته ـ که فی الواقع نداشته است ـ گیریم نامگذاری ناب هم شده که شده ووو؛ همه ی این ها مجادلات کسل کننده ای ست که تا دوستان ما به آن مشغول اند و حتا خیلی وقت ها خود سیروس هم بسیار متعصبانه به بحث ناب می پرداخت، در آن سمت دیوار شعر سیروس قلمروها را فتح کرده و از ناب برگذشته و راه خود را یافته و از ماهیت ناب نویسی که هنوز معتقدم در مفهوم ازلی ـ ابدی آن عبارت هنر برای هنر خفته و فاقد هنر متعهدانه و اعتراضی ست، عبور کرده است. چه بسا منوچهر آتشی در رسانه ی رسمی حکومت یعنی همان تماشا، عامدانه و آگاهانه این نحله یا بگوییم جریان را راه انداخته؛ چرا که خود منوچهر هم سالها بود از فضای اسب سپید وحشی دور شده بود و برای امرار معاش و دوری از هیاهوی جریان های اعتراضی روشنفکران آن روزگار استخدام تماشا و رادیو تلویزیون شده بود. این است که هنوز ناب را نه موازی که زاییده ی مفهوم هنر برای هنر می دانم.
در حالی که این نمط به راه خود می رود و هنوز موافقانی دارد و برای آن متعصبانی یقه هم جر می دهند، شعر آقای آقایان، سیروس رادمنش با گام های بلند ناب را درنوردیده و اگر حوصله و مجالی برای او می ماند خود سبک و سیاقی بود که تاثیرش را به ویژه در شعر بر و بچه های جوان شعر هفتکل می توان دید. بخشی از همین بحث را با سرور عزیزم یارمحمد اسدپور که عمرش هزار باد، سالها پیش در حدود سالهای 77 و 78 در نشریه ی فجر آن سالها که قدر و قیمتی داشت، به صورت متوالی با هم ادامه می دادیم که البته فکر می کنم چنانکه من هنوز بر موضعم هستم آن بزرگوار نیز بر بر موضع خود است که البته کاری اش نمی شود کرد!
اما حالا همه ی این حرف ها برای سیروس یک تره هم حساب نمی شود.
آقای چگوارای هفتکل!
من مانده ام که عشق عمیق تو را به نوشتن، به شعر و به بی مرز بودن، کسی هست که ادامه دهد؟! و بعد ناگهان به خودم می گویم، نه. مگر کسی توانست خلاء شاملو را پر کند و یا راهش را ادامه دهد؟! تازه به پسر ناخلفش سیروس شاملو که فکر می کنم که بعد مرگ پدر چه لیچارها که به آن یگانه مرد بست، از هر چه تاهل و زندگی زناشویی و همسرداری و بچه داری ست حالم بهم می خورد.
اصلن بعضی آدم ها آمده اند که فقط یک بار ظهور کنند و با مردنشان چنان کشیده ای توی گوش بقیه بنوازند که تا قیام قیامت است یادشان نرود چه کسی را از دست دادند و چه غافل بودند!
خدا چه کارت نکند مرد! این چه وقتی بود مُردی؟ آخر نه این است که مُردن هم مقدمه می خواهد؟! روی چه اصولی و با کدام منطق، بی خیال همه چیز شدی؟ خوش انصاف! تازه آرشیو پازولینی من کامل شده. اگر قرار باشد بی تو هزار و یک شب را ببینم، صد سال سیاه هم نبینمش!
اما می دانم. تو همین حالا، باز همه را گذاشته ای سر کار! می دانم این بار نه عسلویه هستی، نه اراک و نه تهران. نه پیش یارعلی پورمقدمی توی کافه ی شوکا و نه توی خانه ی داریوش اسدی کیارسی. پیش هیچکدوم از بچه های اهواز هم نیستی که کسی تاییدیه ازت بگیرد که شعرش شق القمر کرده و چه و چه و که و که ... می دانم اما یک گوشه ای شاید توی همین سالن، ایستاده ای و با آن ردای سبز همیشگی، اون لباسای نفرینی چگوارا، با اون کیف بندی حایل شونه ت و با سیگاری روشن بین انگشت های زبر شده ت، همه را چک کرده ای و توی ذهن ت فلانی و فلانی را که باید توی مجلس بزرگداشتت می یومدن و نیومدن، یه جایی برای روز مبادا بایگانی کردی و بعد ریز ریز به همه ی حرف های ما می خندی و می گی باز هم تو برنده ای.
مثل تمام این سالها که بازنده ها مانده اند و برنده ها، مُردند.
شهرام گراوندی / پنجشنبه 25 مهرماه 87 / ساعت 4 بامداد ـ اهواز
یادداشتی برای سیروس رادمنش
از جنگل های سیرامادره تا هفتکل خشک و تفتیده
در یک روز غمگین شهریوری سیروس رادمنش مُرد. همین. نه مقدمه ای نه موخره ای. نه بیماری ی که او را بر تختی میخ کرده باشد و نه حادثه ای که بر تن او خش کشیده باشد. اتفاقن در زمانی سیروس مٌرده که روزهای خوشش بوده. روزهای خوشی که سالها بود در انتظار وقوع آن، لحظه ها را می کشته و ثانیه ها رو می درویده. سالها بود که سیروس تنها، و فی الواقع سیروس فوق العاده تنها در انتظار دیدار فرزندانش بوده و درست در زمانی که تنها دو سه روزی از حضور « رایا و مسیحا 1» در خانه ی پدری نمی گذشت، سیروس در خوابی نوشین ورپرید و تن را به بیداری روزان و روزگاران باز پس نیاورد. سیروس رادمنش مُرد و من شرمسارم از این که در وصف او بنویسم و یا در مرثیه اش نکته ای بتراوم. وقتی یادم می آید که با سیروس چه روزها و چه شب هایی گذراندم؛ چه خاطره های تلخ و شیرینی که با هم داشتیم؛ چه فیلمهایی که با هم می دیدیم و چه بحث ها که میان مان روی می داد؛ گریه های گاه به گاه او که در ذهنم مرور می شود و اشکهایی که بر گونه اش می ستردم و گریه ی نابی که هنگام تماشای فیلم « سگ های پوشالی 2 » سرداده بود، مگر ممکن است از یادم برود؟! وقتی بیاد می آورم که با سیروس در وقت مردن علی مقیمی با هم و در یک اتاق نوشتیم و تدارک شماره ی ویژه ای را هفته نامه دادیم و یا در وقت مردن بهمن علاء الدین، حضور سیروس، مغناطیس و جذبه ی حضور همه ی بچه هایی بود که سرشان به تنشان می ارزید و درباره ی علاءالدین نوشتیم و یا برای پاسداشت قدرت کیانی شاعر جوانمرگ شده و فراموش شده با چه شور و حرارتی باز هم با هم نوشتیم و نوشتیم و نوشتیم و یا هر بار بنا به هر مناسبتی که یا او می گفت و آغازگر بود و یا من می گفتم و کلید حرکتی را می زدیم، همیشه در یک صف، آماده ی برخیزیدن بودیم و به حرمت نهادن و احترام گذاشتن عزیزی گام می سپردیم، حالا چگونه منِ تنها شده و بی یاور درباره ی سیروس عزیزتر از جانم بگویم و بنویسم که او چه بود و چه قدر و قیمتی داشت و چه نامرادی ها و مشقاتی که کشید و چه بی اعتنایی ها که دید و چه استقامتی در مردانگی ها داشت و چه رفیق باز بزرگ و یکه ای بود که دیگر هرگز دوباره باز در میان همه ی دوستان و یارانی که در پراکنده گی، متفقیم؛ دست کم من مشابه او نمی یابم.
یاد سیروس ویرانم می کند و از درون مرا ذره ذره می کاهد و می جود. هنوز شوکه ام. توی اتوبان کاشان _ قم بودم که ماشالله براتی روی خطم آمد و گفت که شهرام از سیروس خبری داری ؟ و من گفتم نه، چیزی شده مگر؟ و او که بناگهان بغضش ترکید، فرمان ماشین از دستم بیرون رفت و کنار جاده توقف کردم. تماس ماشالله که تمام شد توی همان حال به علی ایالتی زنگ زدم و حرف علی تمام نشده بود که تقریبن از حال رفتم. شوکه شده بودم و نفسم بند آمده بود. نمیخواستم باور کنم. به منصور محرابی زنگ زدم و او های های شیون را پشت همان تلفن گذاشت. هنوز حتا بعد از این چند روز، توی همان حال و حالتم. یعنی باور کنم که دیگر هرگز صدای سیروس را نخواهم شنید؟! یعنی باور کنم که سیروس هرگز دوباره باز پایش به دفتر من یا به خانه ی من باز نمی شود؟! پس آن همه الفت ها و رفاقت ها و وعده ها و خنده ها ..... هیچ؟! دیگر هیچ؟! دیگر هیچ خط و خبری از سیروس به من نخواهد رسید؟! او که حتا وقتی تلفن نبود، از عسلویه و یا هفتکل برای من نامه های مرتب می فرستاد و با آن خط قشنگ و تمییزی نادر و بی لک و چین با خودنویس های همیشه درخشان، نامه های چاق سلامتی و یادداشت و نکته و آخرین شعرهایش را برایم می فرستاد، حالا چه کسی برایم از او خبری خواهد آورد؟! یعنی این نامردی نیست اگر من تاب بیاورم همه ی سالهای بدون او بودن را و سرکردن را؟!
سیروس ... سیروس ... سیروس ... وقت رفتن ت نبود، بخدا!
حتا هنوز فیدل کاسترو جان به عزراییل نداده، لامصب!
سیروس ... سیروس ... سیروس ... تو را همواره با همان لباس های سبز وام گرفته از چگوارای محبوبت توی ذهنم مرور خواهم کرد. برای نسل های بعد از تو، برای فرزندان تو، برای فرزندان خودم، همواره از خوبی ها و مهربانی های بیکرانه ی تو خواهم گفت. از تو که یکی چریک گمکرده راه در دیارانی بی باور و خشک و کویر و سبخ زار همچون هفتکل و اهواز و عسلویه بودی! چریکی مهربان که گویا از جنگل های سیرامادره به سمت ما نقب زده بود و در جنگ های ناکرده فرسود و در سیاستی که به آن عشقی نمی ورزید خسته شد و در جوار و « جانب کلمات3 » آرامش یافت. سیروس ... سیروس ... سیروس ... تو یک درنگ بی نظیر و بی تکرار، تو یک حلقه ی رابط میان جمع پراکنده و نامتحد بچه های مدعی جنوب بودی. آن لحن دلنشین و بازی بیانی تو با واژه ها و اصوات و آن ترسیم کلماتی که با دست های نازنین ت و موقع حرف زدن زیبایت و یا گوش سپردن به سمفونی های باخ و بتهوون و چایکوفسکی بویژه پاته تیک _ که سخت دوستش می داشتی _ به تماشا می گذاردی، مگر می شود از خاطر مان برود؟! حالا تو رفته ای و من مانده ام با یک مشت خاطره و کاغذ پاره هایی که فقط من و تو قدر و بهایشان را می دانیم. ولی من نامه هایت را همچون کتابی مقدس نگه خواهم داشت. بخصوص آن نامه ی آخر که درباره فدریکو گارسیا لورکا شعر گفتی و توضیحاتت بیشتر از خود شعر بود. خودنویس پارکر بی حلقه ای را که بی حلقه چفت نمی شود و بعنوان یادگار بمن دادی همچون جواهری پاس خواهم داشت. عکس های بی شُمارت همواره برابر دیدگانم گشوده خواهد بود و تا لحظه ی مرگ با من و در شماره شماره ی نفس هایم با من خواهی بود. یادت بخیر سیروس. یادت بخیر...
شهرام گراوندی / اهواز 21 شهریورماه 87
پانوشت:
1: دختر و پسر سیروس
2: فیلمی از سام پکین پا
3: نام کتاب چاپ نشده ی سیروس
مثلن شبه اطلاعیه ای برخاسته از حسی نوستالوژیک برای دوستان!
از بس درباره ی تولید از من می پرسند و از این که چه به روزگار آن آمده و چه شده و چه خواهد شد ووو یک جورهایی و یک مدلهایی سلسله اعصاب من دارد بهم می ریزد. بارها گفته ام که هیچ ارتباطی و الفتی میان من و تولید و آن آقای کاسبی که خودش را صاحب امتیاز تولید جا زده وجود ندارد و دیگر هم برایم مهم نیست که چه به روزگار آن می رود و یا رفته. هر چه مانده یک مشت خاطره ی دور و مبهم است که خدا را شکر با رفتن و کناره کشیدن دغل دوستان هم که زمانی گرد شیرینی جیب من جمع می شدند، آن خاطره ها هم مثل فتیله ی چراغ لامپا کوتاه و کوتاه و کوتاه تر شده و آنقدر فروکش کرده که هیچ جرقه ی خوشایندی در دل من بر نمی انگیزد. گاه که بنا به ضرورت سراغ آرشیو 153 شماره ای هفته نامه تولید می روم _ چون هنوز برای دریافت مطالباتم درگیر خم و پیچ راهروها و پله ها و آسانسورهای سازمانهای محترم هستم _ یاد بعضی از تیترها و نوشته ها و عکسها و یاد بعضی نفرات اندوهگینم می کند. دلم می گیرد که چرا در چنین جایی متوقف شدم. و بعد به خودم می گویم آیا اشکال از من بوده؟ به سلسله مسائلی که پیش آمد می اندیشم و می گویم هر چه بود گذشت. در هر حال فقط اشاره کنم که از تولید خبری نیست و از این آدمی که منم هرگز نشانی از تولید و یادی از تولید بر نخواهد خاست. اخبار دیگری در راه است. اما محرمی کو که در میان نهم؟! بهتر آن باشد که سر دلبران خفته /یا بعبارتی / گفته آید در میان دلبران. مطلبی که در ادامه می آید تراوش فکر دو تن از یاران سابق تولید است که خوش ندارم نامشان را بزبان بیاورم ولی اگر در سایت معظم شوشان هنوز این مطلب باقی مانده باشد، مطلب یک جوراهایی باقی و قابل استناد است. و باقی بقای شما و ... الخ!
...
بر هفته نامه تولید چه گذشت؟!
زمستان 82. پاساژ فتحی که یکی از قدیمی ترین پاساژهای اهواز است، محل مرکزی دفتر هفته نامه ای شد با نام تولید. هم از نخست مکان نشریه هیچ سنخیتی با پاساژ نداشت. اغلب مغازه ها در کار وسایل سمعی، بصری و کامپیوتر و سمعک فروشی بودند و در طبقه ی دوم در یک واحد کوچک ـ که یا مشکل برق داشت یا آبش قطع می شد ـ نطفه ی نخستین شماره ها با عشق بسته شد. گرایش نشریه ادبی، هنری، اجتماعی و سینمایی بود و هیچ همانندی با عنوان نشریه ـ تولید ـ نداشت که در ذهن مخاطب نشریه ای اقتصادی صنعتی را تداعی می کرد. اما عشق را کار دگر است و بار دگر. با جمع شدن اکیپی به کوشش شهرام گراوندی، تولید جایگاه خود را ـ اگر اغراق نکرده باشیم ـ در میان اهل فرهنگ و هنر و ادب و سینما باز کرد ( همین جا به یاد بیاوریم که جناب بسی خاسته پس از تکیه زدن بر صدارت ارشاد کل از اولین نشریه ای که دیدن کرد تولید بود و شفاها" گفت که نشریه تولید یکی از معدود نشریاتی بوده که او ابتیاع! می کرده و پیگیرش بوده). تیترهای جنجالی و خلاف آمد عادت، بحث های به روز ادبی و مطرح کردن جریان های شعر امروز، آن را به نشریه یی متفاوت تبدیل کرد. دفتر کوچک اما گرم تولید پذیرای همیشگی اهل فرهنگ و ذوق و ادبیات بود: از شاعر و نویسنده و منتقد گرفته تا نویسنده و فیلمساز و خواننده و منتقد اجتماعی. باب کردن رسم الخط جدید ـ که بعضا" مورد انتقاد بود ـ را با این نشریه شاهد بودیم. استفاده از عکس های پوستر مانند بزرگ در استان خوزستان با این نشریه شروع شد. همین جا لازم به ذکر است که گونه ای مصاحبه رو در رو و چالشی را بی گمان این نشریه باب کرد که بعدا" مصاحبه های تقلیدی آن را در دیگر نشریات به وفور شاهد بودیم ( بعنوان نمونه شما را به مصاحبه شهرام گراوندی و رضا بختیاری اصل با شاعر معاصر سیروس رادمنش که در خبرگزاری شوشان نیز درج شده و موجود است، ارجاع می دهیم) .
چه شب نخوابی ها که به عشق کار مطبوعاتی کشیده نشد. تا آنجا که کادر نشریه حتی در سال تحویل هم دست از کار برنکشیدند. صفحات نشریه از صدر تا ذیل از لحاظ ویراستاری چک می شد و یکی از معدود نشریاتی بود که در آن غلط ویراستی املایی مشهود نبود. یا اگر بود کم بود. که این از حس احترام به خواننده سرچشمه می گرفت. بی تردید حجم آثار تولیدی برخلاف مطالبی که دیگران از اینترنت می گیرند و در نشریه کار می کنند بسی بیشتر از مطالب آماده ی موجود در فضای مجازی وب هاست. و این نشان دهنده ی احترام به قلم و اهل قلم است. عده یی از مطرح ترین و نخبه ترین شاعران و نویسندگان و منتقدان آثارشان را هم از نخست بار در این نشریه چاپ و منتشر می کردند.
این قصه ادامه داشت و داشت و تولید با غث و ثمین بسیار خودش را از سربالایی وانفسای مطبوعات بالا کشید و به حدودای 150 شماره رساند.
سال گذشته و در حالی که ماجرای موسوم به م/الف که موضوعی کاملا" صنفی بود و کیان تمام نشریات را نشانه گرفته بود، آنهم نشریاتی که عمده درآمدشان از ناحیه ی آگهی های بخش دولتی بود و بواسطه ی این درآمد حداقل خانواده های مطبوعاتی بسیاری از آن ارتزاق می کنند، در واکنش همگانی مطبوعات استان و سرپرستی های نشریات سراسری، هفته نامه تولید نیز نوک پیکان حمله و انتقادات خود را متوجه اداره کل فرهنگ و ارشاد نمود. آنهم مدیرکلی که از آغاز صدارت در شیپور نهضت مطبوعاتی و حمایت از نشریات دمیده بود. اما انتقادات کمی تندتر تولید و حملات بی پرده و بی مهابای تولید به مذاق آقایان خوش نیامد. از سوی دیگر تولید از روز نخست نشریه ای بوده که با جریانات مشکوک تجزیه طلبانه و قومی که علی الخصوص پس از اشغال عراق از سوی بیگانگان حمایت می شده و دم از احیاء حقوق از دست رفته ی اقلیت های خاص در خوزستان می زده، مبارزه کرده است. پس از بمبگذاری های ناجوانمردانه ی بهار و پاییز 84 که منجر به شهادت عده ای از هموطنان ما شد، تولید به واکنش های خود بیشتر از پیش ادامه داد و به جواب گویی نشریه و نشریاتی که در کوس تجزیه طلبی می نواختند، شجاعانه پرداخت. نشریاتی که چه بسی بعدها به تعطیلی کشیده شدند و جریان تجزیه طلبی را تئوریزه می کردند.
اما در راستای سیاست های شورای نویسندگان تولید که بر علیه جریانات مسموم و قوم گرایانه شکل گرفته است، همزمان با درج مطلب موهن و سرشار از افترا و توهین با عنوان " زن در اجتماع ایران باستان و معاصر" مندرج در روزنامه عصر کارون ، سردبیر نشریه با فراخوان سردبیران نشریات استان و تشریح ابعاد مختلف این واقعه که می رفت آتش شعله ای را در استان حساس استان برافروزد، آنان را به واکنش علمی و معقولانه و قاطع دعوت کرد. هفته نامه تولید در کنار چند نشریه ی دیگر منجمله هفته نامه همدلی، فرهنگ جنوب، بهار سبز، صبح کارون نشریه هایی بودند که در مقابل این مقاله ی توهین آمیز به ملت بزرگ ایران واکنش مکتوب نشان دادند.
پیرو این واقعه عده یی اراذل و اوباش با حمله به دفتر نشریه تولید و تخریب پاره ای وسایل به تهدید سردبیر و عده یی دیگر از اهل قلم پرداختند.
لازم به ذکر است که نویسنده ی آن مقاله ی موهن با چسب و وصله کردن پاره یی از نقل و قول های مشکوک و خود حق پنداری عجیب و غریب اقدام به نگارش آن کرده بود در حالی که پاسخ نویسندگان نشریات دیگر مستدل و علمی و بعضا" با استناد به بیش از 20 منبع معتبر تاریخی بوده است.
همزمان با این قضایا و در حالی که تولید نوک پیکان حمله ی خود را معطوف به بندی از قانون مجازات اسلامی ـ ماده 512 ـ نموده بود، بعضا" از اینجا و آنجا شفاهی به گوش کادر تولید می رسید که ارشاد استان ادارات را از دادن آگهی به تولید منع کرده است و حتا در موردی جزئی تر یکی از چاپخانه ها را از چاپ نشریه برحذر داشتند! جنگ مغلوبه شد و ناگهان نمابری مشکوک با عنوان مجعول رسید که در آن شهرام گراوندی سردبیر هفته نامه تولید را به دلایل واهی و طنزآلود که مثلا" ضرورت پیاده کردن احکام اسلامی موجب این اقدام است! از سردبیری برکنار کرده و فردی بنام سید سعید شکرابی را بعنوان سردبیر جدید معرفی کرده است. در حالیکه در هیچ شماره ی تولید توهینی به مقدسات اسلامی یا شعائر دینی نه تنها مشاهده نمی شود بلکه تولید از معدود نشریاتی است که همواره بر طبل اخلاقیات کوبیده است. کافی است به تیتر برخی شماره ها نظری بیافکنید: تیترهایی در خصوص مقابله با فحشا و اعتیاد و دیگر معضلات اجتماعی و فرهنگی و اخلاقی استناد شود. در حالی که کاشف بعمل آمد صادر کننده ی این نامه و حکم سازمانی دال بر عزل سردبیر و معرفی سردبیر جدید همین آقای شکرابی می باشد که خود را سردبیر معرفی کرده و در اصل اقدام به خودمعرفی نموده است.
این نامه ی مجعول العنوان مستمسکی واقع شد که تولید از سوی مدیرکل فرهنگ و ارشاد استان و معاون مطبوعاتی ایشان مورد هجمه ی بیشتر و تنگنا قرار گیرد.
طی روزهای اخیر دو شماره غیرقانونی تولید در تهران چاپ و به استان خوزستان ارسال و توزیع شده که علاوه بر درج سرمقاله هایی سراسر کذب، افترا آمیز و پر از توهین به سردبیر و مجموعه ی همکاران تولید، به شکل غیر قانونی خود را سردبیر عنوان نموده و در شناسنامه این دو شماره از واژه ی صاحب امتیاز که قانونا" اگر ایشان صاحب امتیاز بوده ـ باید خود را بعنوان صاحب امتیاز معرفی کند، اثری نیست. ضمنا" خلاف عرف رایج مطبوعاتی در شناسنامه ی این دو نشریه اثری از یک نشانی واقعی و شماره تلفن وجود ندارد. در گفتگویی که با شهرام گراوندی داشتیم ایشان حق شکایت از مطالب سراپا کذب این دو شماره را برای خود محفوظ می داند و مراتب را به معاونت مطبوعاتی وزیر ارشاد اطلاع داده است. و بر اساس قرارداد موجود و نیز تفویض اختیار برخی از موارد که مدیرمسئول ـ قدیر توکلی ـ به نامبرده ـ شهرام گراوندی ـ واگذار نموده، شرح این رویداد و درخواست پیشگیری از توزیع نشریه ی غیر قانونی به اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی خوزستان نیز درخواست شده است.
ضمنا" نمابر جدیدی نیز از قدیر توکلی مدیرمسئول به دفتر نشریه ارسال شده که در آن نامبره مطالب چاپ شده در دو شماره ی غیرقانونی را موهوم، خلاف واقع و کذب خوانده و خواستار درج این دیدگاه در شماره ی پیش رو در تولید شده است. ایشان در همین نمابر همچنان بر پایبندی خود بر مفاد قرارداد پیش خوانده و موارد تفویض اختیار تاکید نموده و آقای سید سعید شکرابی را واجد هیچگونه مسئولیتی در تولید ندانسته است.
...
همانطور که در بالا اشاره کردم این مطلب دوم که با عنوان بر هفته نامه ی تولید چه گذشت؟! در ادامه ی مطلب من آمد، به قلم من نبود. اگر چه شاید یادآوری این موضوع خیلی هم اهمیت نداشت.